
مرا به گوشهای کشید؛ آرام و بیصدا، انگار میخواست رازی را میان دستانم امانت بگذارد. با صدایی که میلرزید گفت:
- میشود چیزی بپرسم؟
نگاهش کردم. چشمانش دو کاسهی لبریز از اضطراب بود. دستش را گرفتم و گفتم:
- آرام باش جانم، حرفت پیش من امن میماند. بگو چه شده؟
سرش را پایین انداخت و با انگشتانش بازی کرد:
- خودت میدانی چند روز دیگر شب عروسی من است… اما من تا به امروز هیچ چیز از رسم و راه این شب نمیدانم. هر وقت خواستم از مادرم بپرسم، اخم کرد و گفت دختر باید چشم و گوشبسته باشد! اگر اصرار میکردم، حتماً میگفت چقدر چشمسفید و بیحیا شدهای…
دستم را روی شانههای نحیفش گذاشتم. سنگینی بار ترسهایش را حس میکردم. گفتم:
- نگران نباش، یک روز بیا خانهی من؛ با هم چای میخوریم و هر چه در دلت داری را بپرس تا برایت بگویم.
چند روز گذشت. یک روز عصر، صدای کوبهی در آمد. در را که باز کردم، «ثریا» پشت در ایستاده بود؛ با قرص نانی گرم و تازه که عطرش در فضا پیچیده بود. نان را بهانه کرده بود تا پناهگاه امنش را پیدا کند. خوب میدانستم برای چه آمده است. نشستیم.
نگاهش کردم؛ هنوز بوی بچگی میداد. برای اینکه یخ رابطهمان آب شود، پرسیدم:
- ثریا، اولین باری که عادت ماهانه شدی را یادت هست؟ چه حسی داشتی؟ به چه کسی گفتی؟
آهی کشید و گفت:
- خواهر جان، دو سالی میشود که من دیگر بزرگ شدهام…
این سوال را پرسیدم چون میدانستم او هنوز چقدر برای همسر شدن کوچک است. جای او صندلیهای مکتب و بازی با همسنوسالانش بود، نه خانهی شوهر؛ هرچند همسرش نیز جوانی کمسنوسال بود.
ثریا به نقطهای دور خیره شد و رفت به دو سال قبل:
- یک شب سرد زمستانی بود. شکمم چنان دردی گرفت که امانم را برید. فکر کردم حتماً از سرمای سخت زمستان است. در میان تاریکی و سکوت شب، از خانه بیرون زدم. ناگهان احساس کردم تمام بدنم داغ شد… گرمِ گرم.
دستم را که به دامنم زدم، سیاهی خون را روی دستم دیدم. دنیا روی سرم چرخید. ترسیدم؛ آنقدر که زبانم بند آمده بود. هزار «چرا» در مغزم میدوید و هیچ جوابی نداشتم. بیحس و کرخت، در میان سپیدی برفها ایستادم. اشکهایم روی گونههایم رقص میکرد و قطره قطره دردم را بیان میکرد؛ نه در زمین جایی داشتم و نه در آسمان راهی…
آن شب، میان هجوم برف و سرما نشستم و شب را به صبح رساندم. وقتی هوا روشن شد و از جایم بلند شدم، دیدم زیرم سپیدی برفها سرخ شده است. از ترس و شرم، بندبند دلم میلرزید. با دستان لرزان، برفهای سرخ را جمع کردم و بردم زیر درختان پایین قریه ریختم تا کسی نبیند. آن شب آنقدر روحم یخ زده بود که سرمای استخوانسوز زمستان را هم حس نکردم. از آن شب به بعد، هر ماه همان کابوس، همان غربت و همان تنهایی در میان برفها برایم تکرار میشود. حالا با گذشت زمان فهمیدهام آن خون چه بود، اما هنوز هم وحشت آن شب سرد برفی دست از سرم برنمیدارد…
ثریا حرفش که تمام شد، به من خیره شد. بغض سنگینی را که در گلویش خانه کرده بود، با رنج فرو خورد. با گوشهی چادرش که پر از گلهای رنگارنگ بهاری بود و هیچ شباهتی به دنیای خاکستری درونش نداشت، اشکش را پاک کرد. دستم را محکم فشرد و گفت:
- خواهر جان… چه میشود اگر دختران با مادرانشان بیگانه نباشند؟ چه میشود اگر چشم و گوش دختر بسته نباشد و حداقل بدن خودش را بشناسد؟ من هنوز هم میترسم… میترسم چیزی را ندانم و دوباره آن شب برفی و تاریک برایم تکرار شود. برای همین آمدهام تا چشمم باز شود…
ثریا آن روز رفت، اما سوالهایش مثل بختک روی ذهن من جا خوش کرد. راستی چه میشد اگر دختران سرزمین من مجبور نبودند در جهل بزرگ شوند؟ چه میشد اگر مادر، اولین، امنترین و بهترین دوست دخترش بود؟
در سرزمین من، مادرانِ کمی هستند که پای حرفهای دل دخترشان بنشینند، هراسهایش را درک کنند و در آغوشش بگیرند؛ مادرانی که گیسوان خستهی دخترانشان را نوازش کنند و به آنها بگویند: «نترس دخترم، من کنار تو هستم.»

