
نزدیک به یک ساعت میشد که راهبندان بود. موترها کنار هم در سه صف طویل قرار گرفته بودند.
در ردهی کنار جدول، کامیون لاجوردی قرار داشت و من از عقب شیشه، زل زده بودم به تصویر کلافهکنندهی آن کامیون. این طرفتر، خانم کهنسالی با دختر کوچکی نشسته بودند. در چوکی کنار راننده، پدر با یک پسر جوان نشسته بود و پهلوی آنها، رانندهی میانسالی عقب فرمان جاگرفته بود. تاکسی از سه طرف دیگر، با موترهای شاسیسیاه و کورولاهای سفید و سرخ احاطه شده بود.
رانندهی کورولای سرخ خطاب به رانندهی تاکسی گفت:
- استاد! خبر داری که باز چرا ای راه بند است؟
تاکسیران گفت:
- ای راهبندان کابل «چرا» نداره! خو از خاطر کاروان همو فرعونصایبا است دیگه.
صدای لرزان خانم کنارم بلند شد:
- همی فرعونصایبا از پیسهی ما غریب و غربه، کم چرخبال و بیبال گرفتند؟ خو در همو رفتوآمد کنند، ما را هم در زمین آرام بمانند.
پسر جوان لبخندی زد و دست در جیب پتلونش برد:
- مادر جان! حالی کاشکی همی ما غریبا بین خود جور باشیم.
گوشیاش را از جیب بیرون آورد و نگاهی به صفحهاش انداخت:
- حالی که صد رئیس هم بگویم راه بندی بود، میگه دروغ میگویی.
پدر در پاسخ پسر جوان گفت:
- بچیم، خی رئیست هم از همو چرخبالدارا و بیبالدارا است.
تکخند همزمان همه، هارمونی چندمیانهای را ایجاد کرد. لحظهی بعد، پسر جوان پول راننده را داد و پیاده راهی کار شد.
به پدر گفتم:
- په! ما هم پیاده شویم.
پدر بنابر دور بودن مقصد، پیشنهادم را رد کرد. کلافه، سرم را به شیشهی پهلویم گذاشتم که جیغ خانم مسن به گوشم پیچید. سرم را به طرفش برگرداندم. به طرف شیشهی من میدید. به شیشه نگاه کردم و همان کامیون لاجوردی را دیدم که به سوی تاکسی میآمد.
چشمهایم را باز کردم. همه محیط را تار میدیدم؛ انگار از پس پردهی نازکی نگاه میکردم. بوی زنندهی دیزل به مشامم پیچید. چشمهایم را محکم فشردم. چند بار تکرار کردم تا اینکه تصویر اطراف واضحتر شد.
نیمرخ زخمی راننده را دیدم. از کنج لب تا وسط ابروهایش، شکاف عمیقی کشیده شده بود که از درونش تکههای گوشت بیرون زده بود. بقیهی نیمرخش خراشهای کوچکی برداشته بود و وسط گلویش تکهی بزرگی از شیشه فرو رفته بود.
در حال کاوش راننده بودم که چشمم به پدر افتاد. پدر به جلو خم شده بود و سرش روی کیسهی هوا بود. با صدای گرفته، خطابش کردم:
- په! په!
اما بلند نشد. سراسیمه نگاهی به پهلویم انداختم. دَر باز بود و خانم مسن با نواسهاش نبود. برای لحظهای در ذهنم گذشت فرار کردهاند یا شاید برای کمک، کسی را صدا میزنند. شاید هم از درون تاکسی به بیرون پرت شده باشند.
میخواستم درِ سمت خود را باز کنم که چشمم به یک جفت چشم افتاد؛ چشمهایی که از حدقه بیرونزده بودند. بهتزده به چهرهای خیره شدم که به کاغذ مچالهشده و بیرنگ میماند. این نگاه آشنا را میشناختم؛ این من بودم.
- هدا! بچیم!
چشمهایم را باز کردم. صدای پدر بود که اطلاع از رسیدنمان به مقصد میداد. سرگشته به پهلویم نگاه کردم. جای خانم مسن و دخترک خالی بود. از آیینهی جلو، نگاهی به خود انداختم و نفسی کشدار بیرون دادم.
آنچه که در این قسمت تاکسینویسی میگذرد، یک کابوس نیست؛ خیالبافی ناسازگار است.


دیدگاه وجود ندارد