
بهطور حتم با کسانی مواجه شدهاید که تفاوت آنها در خیالات، اندیشهها، رفتار و برخوردشان شما را متعجب ساخته است؛ کسانی که رفتار آنها با نرمهای پنهانِ اندیشه و کنشِ معمول جامعه همخوانی ندارد.
تمایز چنین افرادی را در کودکی بهتر میتوان فهمید؛ چرا که با گذر زمان، آنها از پدیدهای به نام ماسکینگ (Masking) استفاده میکنند تا با رفتار کردن شبیه بقیه، توسط جامعه پذیرفته شوند. پدیدهای که چنان برای این افراد طاقتفرساست که بهطور مداوم آنها را دچار اشباع حسی (Sensory Overload) میکند.
با گذر زمان، تفاوتهای درونی آنها در همین ماسکینگ پنهان میشود. اندکاندک، به ظاهر شبیه افراد «نیوروتیپیکال» میشوند و همه گمان میکنند که هیچ تفاوتی بین آنها و بقیه نیست؛ اما تنشهای درونی این افراد، چیزهایی نیستند که با گذر زمان خاموش شوند.
با یک مثال، بر اساس خاطرههای کودکی و نوجوانی، گوشهای از جهان چنین افرادی را بازنمایی میکنم:
- کنجکاو: مشغول باز کردن اسباببازی خودش است تا درست بفهمد چطور کار میکند؛ ساعتها بدون هیچ خستگی در این کار غرق میشود و از ابزارهای مختلف استفاده میکند. هیچ دوستی ندارد و وقتی با کسی حرف میزند، حس میکند جهان ذهنی او با این فرد متفاوت است و دیگر حتی یک کلمه هم چیزی گفته نمیتواند.
- در مکتب: هنگامی که استاد تدریس میکند، گاهی به یک نقطه زل میزند و در ذهن خود تصور میکند که روی سطح ماه نشسته است و به زمین مینگرد. چنان غرق میشود که همهمهی اطرافیان خود را فراموش میکند.
- در حین مراسم ختم: هنگامی که همه سوگواری میکنند، میاندیشد: «کسی که مریض است، یعنی یک بخش بدنش درست کار نمیکند و با یک یا چند آمپول و دوا، آن بخش بدنش ترمیم میشود. حالا اگر به فردی که مرده است هزاران آمپول بزنیم، باید زنده شود.» وقتی این را به یکی از اطرافیانش میگوید، واکنش او در یک جمله خلاصه میشود: «این آدم کم دارد!»
- در نوجوانی: شروع میکند به اینکه شبیه بقیهی بچهها رفتار کند؛ اما اضطراب مداومِ ناشی از این نوع اندیشهها که: «آیا واقعاً این رفتارم ضایع نبود؟ باید صورتم را وقتی او آن حرف را زد، چگونه میگرفتم؟ باید چگونه و با چه لحنی حرف میزدم؟ اوه، شوخیام اصلا خندهدار نبود… نه، نه، او که یک لحظه اخمهایش درهم فرو رفت، آیا از من ناراحت بود؟ اوه، دوباره تنها خواهم شد…» سبب میشود که بهطور مداوم احساس طردشدگی کند.
- در صنف: گاهی وقتی استاد حرف میزند، وسط حرف او میپرد و حرفش را اصلاح میکند.
نوسان میان اعتمادبهنفس بسیار بالا تا اعتمادبهنفس بسیار پایین، بهطور مداوم خورهی وجودی او میشود. (با آنکه این رفتارها را میتوان در طیفهای مختلف شخصیتی دید، اما الگوی تکراری آنها و پدیدار شدن بسیاری از این خصلتها در یک فرد، میتواند ما را به نیورودایورجنتبودن او مشکوک کند.)
این گزارش، بخش کوچکی از دنیای یک نیورودایورجنت را بازنمایی میکند؛ البته که این کل ماجرا نیست. حساسیت درونی این افراد، اندیشههای خارج از چهارچوب و رفتارهایی مثل فرورفتن ناگهانی در تنهایی یا خاموششدن در حین صحبت طولانی بدون هیچ دلیل مشخص—یا اگر در چنین افرادی بیشفعالی (ADHD) و اوتیسم یکجا باشد—سبب میشود که بهطور شدید اضطراب را تجربه کنند؛ اضطرابی که ناشی از دو قطب متفاوت رفتاری آنهاست.
آنچه را نوشتم، دلیل مشخصی دارد: اینکه در جهان انسانی ما، هنگامی که همهی ما به هم وصلیم، میبایست شناخت بهتری از افراد خاص و متفاوت داشته باشیم. افراد نیورودایورجنت تنها متفاوتاند و بر مبنای گزارشهای بسیار، لزوماً بیمار یا دچار اختلال نیستند؛ اما در جوامعی که بر مبنای نوعیت رفتارهای افراد نیوروتیپیکال ساخته شده، چنین افرادی شدیدترین تنشهای درونی را تجربه میکنند.
پینوشت: ضرورت نمایش این تفاوتها توسط خود این افراد—با آنکه بهطور مداوم با داوریهایی چون: «تو هیچ مشکلی نداری»، «تنها به خودت تلقین کردهای»، «من که تو را میبینم، هیچ تفاوتی با بقیه نداری» و… مواجه خواهند شد—یگانه تقلایی است که در نهایت میتواند بازنگری در نرمهای اجتماعی را برای پذیرش این تفاوتها ممکن سازد.


دیدگاه وجود ندارد