Image: Magnific

Image: Magnific


Woman Profile
نویسنده: ع. مرادی
دیروز با فاطمه، رفیق شفیق دوران مکتب و دانشگاه، هم‌قدم بودم. کل مسیر، حرف‌هایمان پیرامون زنان و روزگار غریبشان می‌چرخید. وقتی پیچ جاده اسلام‌قلعه را پشت سر می‌گذاشتیم، غرق در کلمات بودیم؛ آن‌قدر که گاهی یادمان می‌رفت در چه شرایط سختی نفس می‌کشیم.
 
فاطمه در چشمانم نگاه کرد و گفت:
 
• بعد از یک عمر بی‌خبری دیدمت، اما دیگر از آن شوق و ذوق همیشگی‌ات خبری نیست. انگار دلت لبریز از حرف است، اما ذهنت را قفل کرده‌ای و چیزی نمی‌گویی…
 
نگاهش کردم و گفتم:
 
• تو هم تغییر کرده‌ای فاطمه… یادت هست همیشه می‌گفتم وقتی چشم‌هایت می‌خندند، دنیا پر از شادی می‌شود؟ اما دیگر چشم‌های تو هم نمی‌خندند.
 
بار این غصه سنگین بود. او از روزهای تلخ گذشته‌اش گفت؛ از اینکه چگونه توانسته از دست نیروهای امر به معروف از محل کارش فرار کند و چطور یک هفته تمام را با بیماری سخت سر کرده است. در میانه همین بغض‌ها، وقتی می‌خواستیم دردهای خودمان را قورت بدهیم، ناگهان یاد «الهه» مثل سایه‌ای بر سرمان افتاد.
 
هر دو به لکنت افتادیم و سکوت کردیم. بخشی از جاده را در سکوتی محض و سنگین قدم زدیم. فاطمه به کوه‌های سنگی و دشت‌های خاک‌آلود اطراف خیره شده بود و من به خط ریلی نیمه‌کاره و لوله‌های گاز تاپی نگاه می‌کردم؛ چیزهایی که روزی برایمان نماد امید و پیشرفت بودند، اما حالا دیگر نمی‌توانستند ذهن مرا از الهه خالی کنند.
 
ناگهان، هر دو هم‌زمان به هم نگاه کردیم و یک‌صدا گفتیم:
 
• تو هم دیدی؟
 
پاسخ هر دویمان یک «آری» غم‌انگیز بود. الهه، باز هم مثل همیشه، قربانی خشم بی‌رحمانه پدر و سکوت مرگبار مادرش شده بود.
 
به یاد روزی افتادم که دانشگاه می‌رفتم؛ الهه با صدایی گرفته و میان هق‌هق گریه‌هایش زنگ زد و گفت می‌خواهد پیش من و فاطمه بیاید. وقتی با نگرانی پرسیدم چه شده؟ گفت:
 
• بیایم، با هم حرف می‌زنیم…
 
وقتی آمد، با بند دل پاره از فاجعه‌ای گفت که بر او گذشته بود. گفت پدرش از او خواسته لباسش را اتو بزند، اما به خاطر اندکی تأخیر، کنترلش را از دست داده و با همان سیم اتو آن‌قدر گلویش را فشرده که بی‌هوش شده است. پدر، پیکر بی‌جان دخترش را همان‌جا روی زمین رها کرده، در خانه را از پشت قفل کرده و با خونسردی برای قدم زدن به سرک برآمده بود…
 
وقتی مادرش به خانه برگشته، پیکر بی‌هوش دخترش را یافته بود. مدتی صبر کرده و همین که الهه چشمانش را گشوده، مادر با لحنی سرزنش‌آمیز گفته بود:
 
• باز چه کار کردی که خشم پدرت را برافروختی؟
 
و باز هم سهم الهه از این خانه، تنها سکوت بود و سکوت.
 
از فاطمه پرسیدم:
 
• به تو نگفت این بار چه شده و با او چه کرده‌اند؟
 
فاطمه سر تکان داد و گفت:
 
• این بار بدنش آن‌قدر کبود بود که حتی طاقت نیاوردم از او بپرسم…
 
وقتی الهه لنگان‌لنگان قدم برمی‌داشت و با نگاهش درد را فریاد می‌زد، من تماشاگر تن کبود و رنجورش بودم. سرانجام دوام نیاوردم و از مادرش پرسیدم چطور می‌توانید در برابر این‌همه ظلم و بی‌رحمی سکوت کنید؟ مادرش اما با صدایی بی‌رمق گفت:
 
 
• پدرش صلاح دخترش را بهتر می‌داند؛ وظیفه من هم اطاعت از همسرم است، نمی‌توانم روی حرف او حرفی بزنم…
 
امروز شنبه ۱۸ میزان، روز جهانی سلامت روان است؛ و من امروز خواستم از دردهای عمیق الهه و آن سکوت اجباری و سنگین مادرش بنویسم. در جغرافیای ما افغانستان، زنان بی‌شماری هستند که تازیانه‌های خشونت را با پوست و استخوان خود لمس می‌کنند. اما دردناک‌تر از آن، آدم‌هایی هستند که این فاجعه را می‌بینند، با تمام وجود متوجه خشونت می‌شوند، اما در پیله سکوت فرو می‌روند. کسانی که شاید در اعماق دلشان هزاران بار فریاد می‌کشند، اما زبانشان همواره بسته و قفل است.
 
گاهی با خودم می‌گویم اگر روزی پای صحبت‌های مادر الهه بنشینم و به واژه‌های پنهان‌شده در گلویش گوش بسپارم، شاید بفهمم که روح او از تن دخترش هم زخمی‌تر است. تازیانه‌های خشم پدر، تن دختر را کبود می‌کند و روح مادر را می‌تراشد. او لابد آن‌قدر دردهای خانگی‌اش را در درون خود قورت داده و فروخورده است که حالا، تنها مرهم و داروی آرامش‌بخش روزهایش، قرص‌های ضد افسردگی است.
 
در سرزمینی که جاده‌هایش ناتمام و لوله‌های امیدش زیر خاک پنهان است، سلامت روان زنان، پیش از هر چیز، قربانی تازیانه خشم و قفل سنگین سکوت می‌شود.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *