یادآوری: در این سلسله نوشتههای پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

سودابه
(دختر شاه هاماوران، زن کیکاووس)
که از سرو بالاش زیباتر است
ز مشک سیه بر سرش افسر است
ببالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
از دید دیویدسن، سودابه یعنی «دارندۀ آب روشنیبخش». (دیویدسن، 1378: 149)
سودابه دختر زیبا و دلبند شاه هاماوران است که برای رضایت کاووس شاه ایران و برقراری صلح بین کاووس با شاه هاماوران به همسری وی برگزیده میشود و هرچند پدر از این پیوند خشنود نیست اما چون سودابه میپذیرد، او نیز مخالفتی نشان نمیدهد؛ اما کینۀ کاووس را به دل می گیرد. سودابه در سالهای نخستین زندگی خود با کاووس همدم و پشتیبان اوست و هنگامی که پدرش به کینه و نیرنگی کاووس را به بند گرفتار میکند، در برابر او به دفاع از همسر میایستد. به هر حال کاووس به یاری رستم از بند آزاد می شود و سودابه به همراه وی به ایران می آید. اما در کاخ پرشکوه کاووس، سودابه دلبستگیهای گذشته را از یاد میبرد و از آن شور و علاقه میافتد و روی از همسر برمیگرداند. سودابه به عشقی ناپاک و ممنوع آلوده میشود و به فرزند کاووس [که از همسر دیگر او است و نزد رستم پرورش یافته است]، سیاوش دلاور و محبوب، که چونان فرزند سودابه به شمار میآید، دل میبندد. (مهذب، 1374: 77)
چو سودابه روی سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
چنان شد که گفتی طراز نخ است
و یا پیش آتش نهاده یخ است
سودابه با دیدن سیاوش آتش هوس در دلش برمیفروزد و از یاد میبرد که او مادرِ دوم این جوان است و چنین حرمتی را میشکند. او بارها میکوشد سیاوش را به شبستان خود بکشاند و از او کام گیرد.
کسی را فرستاد نزدیک اوی
که پنهان سیاووش را این بگوی
که اندر شبستان شاه جهان
نباشد شگفت ار شوی ناگهان
فرستاده رفت و بدادش پیام
برآشفت زان کار او نیکنام
بدو گفت مرد شبستان نیم
مجویم که بابند و دستان نیم
سودابه که بیتابانه آرزوی دیدار شاهزاده را داشت کس به نزدیک جوان فرستاد و پنهانی به او پیغام داد که به شبستان آید. او میپنداشت که سیاوش جوانی خوشگذران و سبکسر است و به زودی در دام او خواهد افتاد. اما سیاوش پارسا و درست اندیش بود از رفتن به شبستان سرباز زد. پس سودابه چاره دیگر سنجید و به نزد کاووس رفت و گفت:
دگر روز شبگیر سودابه رفت
بر شاه ایران خرامید تفت
بدو گفت کای شهریار سپاه
که چون تو ندیدست خورشید و ماه
نه اندر زمین کس چو فرزند تو
جهان شاد بادا به پیوند تو
فرستش به سوی شبستان خویش
بر خواهران و فغستان خویش
همه روی پوشیدگان را ز مهر
پر ازخون دلست و پر از آب چهر
نمازش برند و نثار آورند
درخت پرستش به بار آورند
بدو گفت شاه این سخن در خورست
برو بر ترا مهر صد مادرست
“کاووس که از اندیشه نهانی همسرش آگاهی نداشت از این پیشنهاد خرسند شد. سیاوش را فراخواند و گفت: ای فرزند گرامی، اکنون که با نامداران ایران زمین آشنا گشتهای زمان آن فرا رسیده است که به دیدار خواهران خود بشتابی. بدان که شبستان من تو را خواهرانی است که دوستدار تو اند و مهر تو را به دل دارند. پس آماده شو تا به آنجا روی و آنان را به دیدار خود شاد گردانی.” (قصههای شاهنامه، ص74)
سپهبد سیاووش را خواند و گفت
که خون و رگ و مهر نتوان نهفت
پس پردهٔ من ترا خواهرست
چو سودابه خود مهربان مادرست
ترا پاک یزدان چنان آفرید
که مهر آورد بر تو هرکت بدید
به ویژه که پیوستهٔ خون بود
چو از دور بیند ترا چون بود
پس پرده پوشیدگان را ببین
زمانی بمان تا کنند آفرین
وقتی سیاوش این را شنید، به فکر فرو رفت. با اینکه آرزوی دیدن خواهرانش را داشت، به پدر گفت: من مرد شبستان نیستم پدر، مرا با نامداران و خردمندان دمساز کن تا هر چه بیشتر آیین پهلوانی و جوانمردی بیاموزم. چه در شبستان تو خواهم آموخت؟ که در آنجا دانشی فراخور یادگیری نمیشناسم.
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
کز آنجایگه کآفتاب بلند
برآید کند خاک را ارجمند
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
به خوبی و دانش به آیین و راه
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه
بدانش زنان کی نمایند راه
سیاوش هر چند به رفتن راضی نیست، اما دستور پدر را میپذیرد و به همراهی هیربد به شبستان میرود؛ زیبا رویان شبستان به دیدن سیاوش میآیند و به احترام او زر و گوهر به پایش میریزند. سودابه نیز آراسته و دلربا بر تخت زرین خود نشسته و به سیاوش نگاه میکند:
نشسته چو تابان سهیل یمن
سر جعد زلفش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلند
فرو هشته تا پای مشکین کمند
سیاوش چو از پیش پرده برفت
فرود آمد از تخت سودابه تفت
بیامد خرامان و بردش نماز
به بر در گرفتش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیر
نیامد ز دیدار آن شاه سیر
سودابه از تخت فرود میآید، سوی سیاوس میرود برای او آغوش میگشاید و با مهر و محبتی به ظاهر مادرانه او را دربر میگیرد، میبوسد و ستایش میکند و با همه زیبایی و دلفریبی و سخن دلگرم کننده از سیاوش پذیرایی میکند. اما سیاوش به خوبی در میابد که چنان آغوشی مادرانه نیست؛ بدین رو خود را از میان بازوان وی میرهاند و رو سوی خواهران میکند و اندکی بعد شبستان را ترک میکند. (مهذب، 1374: 77)
فردوسی در شاهنامه از میان زنان متعددی که نام میبرد، تنها شخصیت سودابه را منفی و در خورد سرزنش معرفی میکند زیرا او را منشأ فاجعۀ مرگ سیاوش میداند. در واقع به واسطۀ سودابه است که سلسلۀ متناوبی از جنگ و کشتار میان ایران و توران بر سر خونخواهی سیاوش درمیگیرد. (دالوند، 1389: 80)
سودابه که سردی و بیمهری سیاوش را دید، فهمید که او به این سادگیها گرفتار نخواهد شد. همان شب، وقتی کاووس به شبستان آمد و از سودابه درباره سیاوش و دیدار آن روز پرسید، سودابه سیاوش را به عنوان فرزندی همانند خود کاووس معرفی کرد و از او ستایش کرد: « ای پادشاه، من به دیدن سیاوش دلاور همچون مادری که به فرزندش مهر بورزد دوستدار او گشتهام. اینک برآنم که اگر شهریار نیز با من همداستان باشد دختری از نژاد شاهی را به همسر او درآوریم. دختران برادران تو “کی آرش” و “کی پشین” و دخترانی که من از تو به دنیا آوردهام سزاوار همسری هستند.» (قصههای شاهنامه، 1374: 77) کاووس از این گفتگو خوشحال شد و سیاوش را به نزد خود فراخواند. او به سیاوش گفت که وقت آن رسیده است که همسری شایسته برگزیند تا شاه از فرزند خود یادگاری داشته باشد. سیاوش به پدر گفت هر کسی که او انتخاب کند، او نیز خواهد پذیرفت. اما کاووس از سیاوش خواست تا خود به شبستان برود و همسر دلخواهش را انتخاب کند. در نهایت، سیاوش به ناچار فرمان پدر را پذیرفت.
سیاوش میداند این نقشهای سودابه است که سودابه برای او چیده است. اما سودابه آرام ننشسته و روز و شب به سیاوش میاندیشد و سرانجام از هیربد میخواهد که به سیاوش پیام دهد که قدم رنجه کند و به دیدار سودابه آید و سرو بالای خود به وی بنماید.
نشست از بر تخت سودابه شاد
ز یاقوت و زر افسری برنهاد
همه دختران را بر خویش خواند
بیآراست و بر تخت زرین نشاند
چنین گفت با هیربد ماهروی
کز ایدر برو با سیاوش بگوی
که باید که رنجه کنی پای خویش
نمایی مرا سرو بالای خویش
سیاوش، با ناراحتی و پریشانی، به شبستان آمد. سودابه، با شنیدن خبر ورود او، مانند بار پیش از تخت پایین آمد و به استقبالش رفت. با شادی به او خوشامد گفت و او را کنار خود بر تخت نشاند. سپس دختران خود را یکییکی به او معرفی کرد و نامهایشان را گفت و ویژگیهایشان را برشمرد. سیاوش به دختران نگاه کرد و تنها یکی از آنها بود که بدون پلک زدن به او چشم دوخته بود، در حالی که بقیه با وقار و حجب از برابرش گذشتند. سودابه از سیاوش پرسید که کدامیک از دختران را برگزیده است. سیاوش پاسخی نداد، اما در دل میپنداشت که هرگز با دختر سودابه و از دودمان زنی که روزی کاووس را به بند کشیده بود، پیوند نخواهد بست. سودابه که سکوت سیاوش را دید، با تمام دلفریبی خود از او خواست که با او همراز و همراه شود و از درخواستش سرپیچی نکند. او همچنین وعده داد که در برابر چنین اقدامی، دختر جوان خود را برای همسری به سیاوش خواهد داد.
به تو داد خواهد همی دخترم
نگه کن بروی و سر و افسرم
بهانه چه داری تو از مهر من
بپیچی ز بالا و از چهر من
که تا من ترا دیدهام بردهام
خروشان و جوشان و آزردهام
یکی شاد کن در نهانی مرا
ببخشای روز جوانی مرا
اما چهره سیاوش از شدت شرم و خجات برافرخته میشود و همچون رنگ خون قرمز میگردد و کلمه نیز بر زبان نمیآورد. از شدت ناراحتی، از دیدگانش خون جاری میگردد و در دل با خود میگوید: پروردگارا، مرا از وسوسه اهریمن دیو صفت دور بدار! من، نه به پدر خیانت و بی وفایی میکنم و نه اهریمن و شیطان را دوست و یاور خود قرار میدهم. سیاوش با خود میاندیشد و شایسته میداند تا در برابر پیشنهاد سودابه، خردمندانه رفتار نماید و با نرمی و ملایمت سخن بگوید. سیاوش در پاسخ به پیشنهاد سودابه میگوید:
سیاوش ازان پس به سودابه گفت
که اندر جهان خود تراکیست جفت
نمانی مگر نیمهٔ ماه را
نشایی به گیتی به جز شاه را
کنون دخترت بس که باشد مرا
نشاید به جز او که باشد مرا
برین باش و با شاه ایران بگوی
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
بخواهم من او را و پیمان کنم
زبان را به نزدت گروگان کنم
” ای سودابه، تو در جهان به غیر از ماه، به چیز دیگری همانند نیستی و تنها تو هستی که شایستگی و لیاقت همسری با شهریار (کاووس) را داری. از این دختر تو است که لیاقت و شایستگی همسری من را دارد و من نیز نباید با وجود دختر تو، دختر دیگری را به همسری با خود برگزینم. اما اینکه گفتی دیدن چهره زیبای من سبب گردیده که مهر و علاقه نسبت به من با جان تو در آمیخته شود، این زیبایی موهبتی از سوی پروردگار است که در همان ابتدای تولد به من ارزانی داشته شده است. و میافزاید همانگونه که من این راز را از همه نهفته میدارم، تو نیز این راز را پوشیده دار و نزد هیچکس درباره آن لب به سخن مگشا، گمان من بر آنست که تو مادری مهربان برای من هستی! پس از بیان این سخن سیاوش از شبستان سودابه بیرون میرود. (سجادی،39: 1380)
زمانی که کاووس به شبستان وارد شد، سودابه به او خبر داد که سیاوش از میان دختران شبستان، دختر او را انتخاب کرده است. این خبر چنان کاووس را خوشحال کرد که در گنجخانهها را به روی سودابه گشود. اما سودابه همچنان به فکر سیاوش بود و پس از آماده شدن، او را به شبستان دعوت کرد و گفت: شاه بار دو صد فیل از گنجخانههای خود با دختر من به تو خواهد داد. پس دیگر بهانهات برای پرهیز از من چیست؟ ” چرا از من روی برمی تابی و بهانع میجویی؟ من از زمانی که تو را دیدمام دل باختهام و روز و شب در سوز و گدازم. اگر به خواسته من پاسخ شایسته دهی تو را از هه چیز بی نیاز میکنم. بیش از آنچه پدرت داده است به تو خواهم داد و از همه سرافرازت خواهم کرد. اما بدان که اگر با من تندخویی کنی و از فرمانم سر پیچی زندگی را به تو تلخ خواهم کرد و پادشاهیت را تباه خواهم ساخت.
چون سخن به اینجا رسید سیاوش نرمی و سازش را بیهوده دانست. پس سخت به جوش آمد و برآشفت و گفت: “هرگز مباد که من از بهر دل سر به باد دهم. من با پدر بیوفایی نمیکنم و ناجوانمردی و بیخردی در پیش نمیگیرم. تو هر چه خواهی بکن.” این بگفت و با دلی پر از خشم و اندوه آهنگ رفتن کرد.
سودابه با فریب و نیرنگ، خرد کاووس را میرباید و سیاوش را به شبستان شاه فرا میخواند تا از طریق خدعه و جاذبههای زنانه او را فریب دهد. اما سیاوش که دست پروردۀ رستم است، فریب او را نمیخورد و در مییابد که سودابه هدف اهریمنی دارد. پیوند با سودابه، کاووس را به حقارت میکشاند به طوری که باعث دوری پدر و پسر از هم میشود. ” قبول عشق این زن عهدی است که ناگفته میان پدر و فرزند بسته شده و بیوفایی و روی گرداندن از مردانگی و دانایی است” (مسکوب، 51: 1375)
سودابه را آرام نگرفت و به او آویخت و گفت: من راز دل بر تو گشودم، اکنون به بد اندیشی سر آن داری که مرا رسوا و بیخرد جلوه دهی؟” سپس دست به عمل زد، لباس خود را درید و صورتش را با ناخن خراشید. ناگهان فریاد و نالهای از ته دل سر داد و غوغایی به پا کرد که تمام بانوان شبستان به تالار آمدند. وقتی کاووس صدای فریاد و زاری سودابه را شنید، نگران به سوی شبستان رفت و همسر محبوبش را آشفته و با لباس دریده دید. سودابه زار زار به پای کاووس افتاد و با گریه گفت که سیاوش به او نزدیک شده و درخواست کامگیری کرده است و چون از او استقبال نکرده، تاج را از سرش انداخته و به او نزدیک شده و لباسش را پاره کرده است. کاووس به شدت شگفتزده شد و به سیاوش که با دل آزرده و خاموش ایستاده بود و از خشم و اندوه دندان به هم میسایید، نگاه کرد. شاه همه کسانی که در تالار بودند را بیرون کرد و تنها با سیاوش و سودابه ماند. از سیاوش خواست که با او به راستی سخن بگوید. سیاوش به ترتیب تمام حوادث را بازگو کرد. سودابه نیز وارد گفتوگو شد و گفت: “سیاوش دروغ میگوید. من تلاش بسیاری کردم تا او را با وعدههای شاه درباره گنج و تاج و دخترم راضی کنم، ولی او گفت که تنها به من دل بسته است. سپس به من حمله کرد و چون فرمان او را نپذیرفتم، مویم را کند و گونههایم را خراشید. ای شهریار من در شکم کودکی از تو دارم که نزدیک بود به گزند او بمیرد.
کاووس با خود اندیشید که گفتار هیچکدام به کار نمیآید و بدینگونه راست و دروغ هیچکدام آشکار نمیشود. پس باید بدون شتاب از روی خرد چارهای اندیشید و گناهکار را از بیگناه بازشناخت. آنگاه درنگ کرد، تنها چاره آن دید که هر دو را ببوید. سرتاسر بدن سودابه بوی مشک ناب و گلاب میداد اما سیاوش نه دست و نه روی و نه سینه و پهلویش نشانی از آن نداشت. کاووس همه چیز را دانست و هر چند از بیگناهی فرزندش شاد شد اما از ریا کاری و دروغگویی همسرش دلتنگ و افسرده گشت. در دل سودابه را خوار کرد و او را سزاوار تیغ تیز دانست. اما با خود گفت که چنین کاری آشوب برخواهند داشت. دوم اینکه به یاد نیکیهای سودابه در هاماوران افتاد. هنگامیکه در بند بود و تنها سودابه به پرستاری او میپرداخت. دیگر اینکه او را دوست میداشت و به یاد کودکانی افتاد که از سودابه داشت، پس از کشتن او درگذشت. کاووس بدون آنکه سخن بگوید بازوی سیاوش را گرفت و آن دو با هم از تالار بیرون شدند. به سیاوش میگوید که خویش را اندیشناک نکند و البته در این رابطه به سیاوش تاکید میکند که که مووع را به هیچ کس بازگو نکند و آن را پوشیده دارد تا مساله رنگ وبوی ویژهای نگیرد و در میان مردم پراکنده نشود. اما این مساله در همین مرحله خاتمه نمییابد و بلکه از هنگامی که سودابه مورد سخنان تحقیرآمیز همسر خویش واقع میشود و از سوی او ملامت و سرزنش میگردد، آتش کینه و دشمنی او نسبت به سیاوش شعلهور میشود و برای تسکین و آرامش درون خود و اینکه متهم به ناپاکی گردیده است، به چاره جویی و رهایی از این موضوع میپردازد. سودابه با زن جادوگر به مشورت مینشیند و با همکاری او دو کودک نوزاد مرده را که زن جادوگر به وی داده است در طشتی میگذارد و گریان و شیونکنان به کاخ نزد کاووس میآید و زار مینالد که این دو کودک مرده از وی اند و فرزند شاه، که بر اثر آویختن سیاوش بر وی، جان داده اند.
کاووس که چنان حال نزاری را در سودابه میبیند و گریه دختران شبستان را میشنود، در بیگناهی سیاوش به تردید میافتد و پی دادخواهی به سودابه کسانی را مامور میکند تا به موضوع رسیدگی کنند.
سرانجام، پیشگویان و ستارهشناسان به کاووس میگویند که دو کودک نوزاد از نژاد شاه نیستند و اهریمنیاند. سودابه که نیرنگ او برملا شده و خود را رسواتر از پیش میبیند، به شاه میگوید که پیشگویان از بیان حقیقت هراس دارند و این دو کودک فرزندان کاووس هستند.
کاووس که شک و دودلی یافته است و قادر به درک واقعیت و حق نیست فرمان میدهد تا آتشی بزرگ فراهم سازند و سودابه و سیاوش از آن بگذرند تا هر آنکه پاک است رهایی یابد. سودابه وحشت زده از چنان آزمایش هولناک تن به رفتن و گذر به آتش نمیدهد و میگوید گواه من کودکان کشته شدهی منند و این سیاوش ناپاک است که میبایست از آتش بگذرد. سیاوش به پدر میگوید، آتش دوزخ را از چنان زندگی در کاخ خوشتر میدارد و با لبی خندان، جامهای سراسر سپید میپوشد سوی پدر میآید و بر او نماز میبرد و آماده رفتن به داخل آتش میشود.
زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان
سراسر همه دت بریان شدند
بدان چهر خندانش گریان شدند
سیاوش در برابر آتش میایستد و داور بزرگ را ستایش میکند و درخواست خود را از پروردگار با صدای بلند میگوید و میخواهد تا تنش از بند پدر رهایی یابد، آنگاه ه رسم زمانه، بر تن خود کافور میپاشد و آرام آرام میگوید:
پراکنده کافور بر خویشتن
چنان چون بود ساز و رسم کفن
آنگاه کفن پوش، کافور بر سر و روی، با دلی آتشین و پرسوز، سوار بر اسب تندتاز خود میشود و به یکباره به میان کوه آتش میتازد، نه کسی او، و نه اسبش را در میان شعلهها میبیند و نه صدایی از وی شنیده میشود، اما دیری نمیپاید کز آن سوی آتش سوزان، سیاوش لبخندزنان، سرافراز بیرون میآید. مردمان شاد میشوند و بر پای سیاوش گوهر میافشانند و در بر میگیرندش و بدینگونه عنصر پاک از دل آتش سربلندتر از گذشته بیرون میآید، و آتش به وجود ناپاک سودابه آلوده نمیگردد و سیاوش پاک از آن میگذرد. اما سودابه رسواتر از پیش فریاد و زاری بر میآورد و موی سر میکند و زار میگرید. کاووس شادمان از پاکی فرزند، سودابه را نزد خود میخواند از بیشرمیهای او و بازی وی با جان فرزندش میگوید و پوزش و پشیمانی را نیز بی فایده میخواند.
سرانجام، کاووس فرمان میدهد که سودابه را بر دار بیاویزند تا به سزای اعمال خود برسد. اما سودابه که در فریبکاری تبحر دارد، همچنان بر نظر خود پافشاری میکند و میگوید که سیاوش گناهکار است و جادوی جادوگران مانع شده که او در آتش بسوزد. با این حال، سخنان فریبنده او در دل کاووس تاثیری نمیگذارد و فرمان میدهد تا او را در برابر چشمهای همه بر دار آویزان کنند. وقتی خبر این مجازات به دختران شبستان میرسد، آنها با زاری و ناله نزد کاووس آمده و از او درخواست بخشش میکنند. سیاوش که پدر را در این حال غمگین میبیند، از او میخواهد که سودابه را ببخشد و شاید او از این تجربه عبرت گیرد. کاووس، که خود نیز تمایل به اجرای چنین مجازاتی ندارد، سخن فرزندش را میپذیرد و سودابه را میبخشد. سودابه دوباره به شبستان بازمیگردد و بر تخت خود مینشیند.
روزها میگذرند و کم کم دل کاووس بر سودابه گرم میشود، اما سودابه که سوز ناکامی بر دل دارد، دوباره بر آن میشود تا شاه را نسبت به فرزند بدگمان و وی را مجازات کند. بدین رو سخنان جدایی برانگیز میگوید و کاووس را نسبت به توان رزمی و غیرت مردانگی سیاوش بدگمان میکند.
در این زمان، شاه از آماده شدن سپاه افراسیاب برای حمله به ایران مطلع میشود و دسیسههای سودابه باعث میشود که سیاوش به جنگ با توران بپردازد. سیاوش با خود میاندیشد که با این اقدام میتواند از سخنچینیهای سودابه و گفتوگوهای پرکنایه پدرش رهایی یابد. او لباس رزم به تن میکند و سلاح به دست میگیرد. کاووس، با نگرانی از جدایی از فرزندش، او را در آغوش میگیرد و با سیاوش وداع میکند، دلش پر از اضطراب و نگران از بازگشت او است.
گواهی همی داد دل در شدن
که دیدار ازین پس نخواهد بدن
گواهی همی داد دل در شدن
که دیدار ازین پس نخواهد بدن
سیاوش در جنگ با تورانیان پیروزیهای زیادی به دست میآورد و وقتی گرسیوز، برادر افراسیاب، پیشنهاد صلح میدهد، او خبر را به رستم میگوید تا به کاووس برساند. اما کاووس با ادامه جنگ مخالفت نمیکند و سیاوش دلسرد از صلح به توران میرود. سیاوش به همیاری پیران به توران میرود و افراسیاب، سیاوش را که مادرش از خاندان بزرگان توران است، به گرمی میپذیرد و عزیز میشمارد. با گذشت زمان، پیران متوجه رفتار خوب سیاوش شده و به او علاقهمند میشود. او پیشنهاد میدهد که سیاوش با دخترش جریره، که شایسته و زیباست، ازدواج کند. سیاوش این پیشنهاد را میپذیرد و آنها با هم ازدواج میکنند. بعداً، سیاوش مدتی بعد، پیران متوجه بدبینی افراسیاب به سیاوش میشود و برای جلوگیری از مشکلات بیشتر و حفظ دوستیاش با سیاوش، از داماد محبوبش میخواهد تا به خواستگاری فرنگیس دختر زیبا و نیکوی افراسیاب شاه توران رود. سیاوش این درخواست را میپذیرد و با فرنگیس ازدواج میکند. افراسیاب نسبت به سیاوش خوشبین میشود و زندگی آرامی برای سیاوش آغاز میشود و او رنجهای گذشته را فراموش میکند. اما به زودی، افراسیاب تحت تاثیر سخنچینیها، به سیاوش بدگمان میشود و فرمان قتل او را صادر میکند. سیاوش بیگناه و دست بسته به قتل میرسد و این واقعه در ایران و توران موجی از شوک و غوغا به پا میکند. از سویی فرنگیس و جریره در توران و از سوی دیگر رستم در ایران رستاخیز بپا میکنند:
تهمتن چو بشنید زو رفت هوش
ز زابل به زاری برآمد خروش
به چنگال رخساره بشخود زال
همی ریخت خاک از بر شاخ و یال
چو یک هفته با سوگ بود و دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم
سپاهی فراوان بر پیلتن
ز کشمیر و کابل شدند انجمن
به درگاه کاووس بنهاد روی
دو دیده پر از آب و دل کینه جوی
رستم تصمیم میگیرد که به انتقام سیاوش لشکری از پهلوانان و دلاوران را آماده کند تا به توران حمله کند. اما قبل از اینکه به میدان جنگ برود، با خشم و شور انتقام، به سوی تخت کاووس میرود. او با شمشیر در دست، به کاخ وارد میشود و کاووس را روی تخت و سودابه را در کاخ میبیند. رستم با تمام غم و دردش به سوی سودابه میرود، او را از تخت پایین میآورد، و موهایش را به چنگ میگیرد. سپس با تمام قدرتش او را به زمین میافکند و سودابه را از بین میبرد.
تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه
نجنبید بر جای کاووس شاه
رستم با چنان خشم و توان و نفرت در واقع تنها سودابه را به دو نیم نمیکند، بلکه او تمام زنانی را که دلی ناپاک و اندیشه ای نامردمی و تنی آلوده دارند، بر زمین میافکند و شمشیر برای نابودی آنان میکشد. سودابه به عنوان زنی که به نوامیس اخلاقی و روابط سالم اجتماعی پشت پا زده و هنجارها و ارزشها را نادیده گرفته در پی هوی و هوس زودگذر، مقام زن بودن و نیز مادر بودن خویش را از یاد برده است، و در اندیشۀ ناپاکش نیز پا فشاری کرده و از کامجویی و فریب کاری و افسون و نیرنگ در هیچ زمانی دست برنداشته است، سرانجام به مجازاتی هراس انگیز میرسد و با مجازات او بدین گونه بر تمام اندیشههای شر و نامردمی، مهر محکومیت میخورد و مورد تایید شاه نیز قرار میگیرد؛ چه کاووس چون رستم را خشمگین بر سر سودابه میبیند، هیچ تکانی بر تخت نمیخورد، کلامی نیز نمیگوید و در واقع او هم سودابه را در خورچنان مجازات و مرگی سخت میداند.
با چنین مجازاتی، به خوبی پیداست که فرهنگ شاهنامه، هرگونه اندیشه و رفتار ناپاک زن را مورد نفرت قرار میدهد و با رو در رو قرار گرفتن نمونۀ شر، و خیر، جامعه نیز در مقام قضاوت، حکم نابودی پلیدی و پیروزی نیروی خیر و پاک میدهد. سودابه با همه زیبایی و افسونگری خویش، با همه شکوه و مقام و منزلتش به خاطر نفس پرستی و نابکاری، بر خاک میافتد و میمیرد. اما آیا سودابه از آغاز چنین پلید بوده است؟
اگر بیتوجهی های کاووس به سودابه به جهت داشتن مسولیت سنگین کشورداری، و نیز داشتن همسران فراوان و زیبا در شبستان میتوانست عاملی برای دلسردی سودابه از وی باشد، اگر احتمالا سودابه از ویژگیهای برتر جسمانی نسبت به سایر زنان همتای خود برخوردار بوده است، و اگر نژاد تازی بودن وی و مخالفت آن با نژاد ایرانی در نظر گرفته میشد و حتی اگر مشکل و نیاز او یک مساله طبیعی تلقی میگشت، باز هم به هیچ روی ابراز عشق او به فرزند جوان همسرش که در حکم فرزند وی نیز به شمار میآمد، و نیز تهمت و افترا زدن به سیاوش، و ادامۀ نیرنگها و نقشههای نابکارانه اش را برای پایمالی حق، و بی ارزش نمودن مقام مادر و همسر و به عنوان یک انسان پاک اندیش هرگز نمیتوانست مورد پذیرش فرهنگی باشد. زنی که ارزشهای فرهنگی را زیر پا گذاشته و برای رسیدن به خواست و کامجویی خویش حتی دختر جوانش را به بازی گرفته است، و از هیچ گونه نقشۀ پلید و و نابکاری برای کسب لذت فرو گذاری نکرده، بی شک زنی است که نمیتواند مورد پذیرش افکار عمومی و فرهنگ ایرانی قرار گیرد و دست کم برای پند و عبرت دیپران شده و برای تعیین مرز پاکی و پلیدی باید به مجازات هولناک برسد و داستان زندگی سراسر پر دروغ و فریبش خاتمه یابد و سرانجام با همه دلفریبی و زیبایی برون، با همه شکوه و جلال و نامداری، به خاطر داشتن ویژگیهای اخلاقی منفور جامعه، باید که به سزای کار خویش برسد. وی با شخصیت نامردمی و نقش منفی خود در نقطۀ اصلی طیف زنان منفور در شاهنامه جای گیرد.
از دید زهرا مهذب: به خوبی پیداست فردوسی خردمند خود در مقام قاضی آگاه و اندیشمندی متعهد، چنان زیبای افسونگری را نه تنها تأیید نمیکند بلکه به گونهای داستان وی را میسراید که همگان نیز همداستان با او حکم به مجازات چنین نیرو و عنصر شری میدهند. فردوسی آگاهانه زنانی را برتر می شمارد که دارای اندیشه رفتار و گفتاری نیک و درونی پاک و زیبا باشند نه روی دلنشین و پر فریب، چون سودابه. (مهذب، 1374: 87)
شاید به دلیل مردمحور بودن ادبیات داستانی ما یا هم غالباً محکوم بودن زن در تاریخ و ادبیات ماست که از سودابه فقط رنگ سیاه شخصیت او را میخوانیم و تکرار میکنیم و در مورد آن حرف میزنیم. در حالی که ما در شاهنامه، حتا در مورد همین منفیترین زن این کتاب نیز میتوانیم نکاتی روشن و خاکستری بیابیم.
سرچشمهها
- بهار، مهرداد. (1362) پژوهشی در اساطیر ایران، تهران، چاپ دوم.
- حمیدیان، سعید. (1378). درآمدی به اندیشه و هنر فردوسی، تهران: انتشارات ناهید، چاپ سوم.
- دبیرسیاقی، سید محمد. (1387). برگردان روایت گونه شاهنامه فردوسی به نثر، نشر قطره، تهران، چاپ هشتم.
- دالوند لیلا. (1389). الهه پنها: تصویرزنان در شاهنامه فردوسی، خرم آباد: سیفا
- سجادی، حسین. (1380). بررسی عوامل دوگانه: ستایش و نکوهش زنان در شاهنامه، تهران: فرهنگ
- فاطمی، ساسانی.(1372). قصههی شاهنامه 2، تهران: صفا.
- فردوسی، ابوالقاسم. (1388). شاهنامه فردوسی، جلد 3، 2 و 1 به کوشش سید محمد دبیر سیاقی، نشر قطره، تهران چ دوم.
- مهذب، زهرا. (1374) داستانهای زنان شاهنامه، تهران: قبله
.

