
برنامه ادبیات جهان
سوتلانا آلکساندرونا اَلکسیویچ، نویسنده و روزنامه نگار بلاروسی، در ۳۱ مه ۱۹۴۸ متولد شد. ایشان نخستین نویسندهای بود که در آثار خود از سبک رمان مستند به کار برده بود و کتاب «جنگ چهرهی زنانه ندارد»اش توانست درسال ۲۰۱۵ جایزه نوبل ادبیات را بدست بیاورد.
اَلکسویچ در کتابِ «جنگ چهرهی زنانه ندارد» به صورت واقع گرایانه با زنانی که بازمانده از جنگ روسیه بودند، مصاحبه میکرد و تمام آن وقایع را بدون رحم روایت میکرد.
نمیشود گفت اَلکسویچ فقط دربارهٔ زنان جنگِ روسیه نوشته! چنانکه زنان چه در افغانستان و چه در جهان، به همین گونه خارج از تاریخ جنگ قرار گرفته و در میان هیاهویِ جنگ گم شدند.
موضوع کتاب
کتابِ «جنگ چهرهی زنانه ندارد» در دورهٔ زمانی جنگ جهانی دوم اتفاق میافتد؛ روایت بیپردهٔ زنان روسی است که در جبههها در هر نقشی که بفکرمان بیایند حضور داشته و مبارزه کردند مثل: خلبان، تک تیرانداز، جاسوس، مُسلسل چی، بی سیمچی، نیروی هوایی و حتی فرمانده…
در اوایل کتاب، صفحه ۱۱، یک نگاه کلی با عنوان «زنان نخستین بار کِی وارد ارتش شدند؟» به تاریخ زنان جنگِ سراسر جهان میاندازد.
تمام خاطرات کتاب، از زنان روسی جنگ گفته شده ولی چیزی که همهٔ ما میدانیم این است که، در اصل این کتاب روایتِ تمام زنان جنگِ دنیا است.
کتاب بین سالهای 1978 تا 2004 از مصاحبهٔ نویسنده با زنانِ جنگ به شکل خاطره تشکیل شده است.
سن این زنانی که در جنگ شرکت میکردند، زنانی که تا خبر جنگ را میشنیدند خود را به جبههها میرساندند و همهٔ تلاششان را میکردند تا خط مقدم بروند، حداقلش ۱۵ و ۱۶ سالگی بود.
از خاطراتی گفته میشود که قبل این، از این دیدگاه به جنگ نگاه نشده بود، از نگاهِ زنانی که برای جنگ، زیبایی، صدایِ دلنوازشان، موهایِ بلندشان، لباسهای خوشگل و زنانهٔ شان و مهم تر از همه احساسات زنانگی و لطیف شان را کنار مانده و بخاطر دفاع با ۴۸ کیلو وزن، مردانی که به ۸۰ کیلو میرسیدند را هم کول کرده و انتقال میدادند؛ فرزند خود را چون بقیهٔ سربازانی که ماموریت خود را انجام دهند داخل مرداب با دستان خودش، در بغل خودش خفه میکند تا صدایشان شنیده نشود و همین طور هزاران کار دیگر که میتوانم به صراحت بگویم مردان قادر به انجامش نیستند را زنانِ جنگ انجام دادند.
تصویر پردازی
چیزی که این کتاب برای ما نشان میدهد متن ها، روایات و نوشتهها نیست! بلکه احساسات، عواطف و رنگ و بوی واقعی جنگ است.
کتاب، روایات جنگ است و فلسفهٔ جنگ جدا از هر موضوع دیگری است که اَلکسیویچ با کتابش، لمس کردن همه این خاطرات را ممکن ساخته.
اَلکسیویچ بجای گفتن از قهرمانانِ جنگ و تخیلات، از کسانی که در جنگ حضور داشتند میگوید.
در مقدمهٔ کتاب، مترجم میگوید: « نویسنده در لابه لای سطور کتاب صداها و نالههایی را که تا به حال شنیده نشده بود، به گوش خواننده میرساند و بعضی از زوایای پنهان جنگ را روشن میکند. جنگ و تخیل در یک ظرف نمیگنجد، جنگ میدان واقعیت است؛ نمیتوان گوشه ای نشست و جنگ را تصور و تخیل کرد. » (ص ۹)
در خواندن کتاب پیش میآید بیشتر از چندین بار مجبور به بستن کتاب و وقفه در آن شوید، نه بخاطر حجماش، بلکه بخاطر هضماش؛ خاطرات کتاب مانند خاطرات مادر کلان هایمان از جنگ است که بعد از تمام شدناش باور تمام آنها و بخصوص فراموش کردن شان دشوار است.
نثر و فورمِ کتاب
کتاب به صورت روان، ساده و صمیمی نوشته شده که بدون پیچیدگی مطلب را میرساند.
حس این را به ما میدهد که نویسنده مقابل ما نشسته و بر علاوهٔ تمام روایات از زنانِ روسی، از حس شخصی و هم دردیاش با آنها و تمام دغدغه هاییکه در جمع آوری و تشکیل کتاب مواجه شده را هم در زیر عناوینی مثل «دست نوشته هایم مدت هاست روی میزند…» (ص ۲۸ )، «دفتر یادداشت قدیمی ام را مطالعه میکنم» (ص ۲۹) و یا « از گفتوگوهایم با سانسورچی ها» (ص ۳۵) با نثر روان و صمیمی به طرف مقابلش بیان میکند.
چیزی که کتاب را جذاب کرده است، چند صدایی بودن آن است.
خاطرات کتاب از مصاحبه با بیش از ۲۰۰ زن بیان شده که بعضی از آن خاطرات به بلندی یک و نیم و دو صفحه هم میرسد.
زنان، توجه بیشتری به جزئیات دارند و راویان زن که عنصر مهم در کتاب است، با گفتوگو همراه اَلکسیویج، روزنه تازهای را برای خواننده از واقعیت جنگ باز میکند.
هر زن دیدگاه، نگاه و احساسات متفاوت خود را از جنگ دارد و این زنان لزوما متفکر نیستند، اما همین سربازان و زنان عادی جنگ آنقدر راحت و صادقانه بیان میکنند که کتاب را حتی برای مخاطبانی که در جای امن نشستند و از جنگ فقط اسمش را شنیدند خواندی تر، واقعی تر و قابل لمس کردنی تر میکند.
چرا جنگ چهرهی زنانه ندارد؟
در سراسرِ کتاب، از زنان و دخترانی گفته میشود که در جنگ حضور داشتند و مبارزه کردند؛ ولی در نامِ کتاب ما با «جنگ چهرهی زنانه ندارد» رو به رو میشویم.
ذاتِ جنگ این است که انسانِ جنگ را حتی تماشاچیانی که فقط در ناحیه جنگ حضور داشتند را هم، تکه ای از آنان را همیشه در خود غرق میکند.
در کتاب از زنانی میخوانیم که کفشهایی میپوشیدند که ده برابر بزرگ تر از سایزشان بودند؛ عادت زنانهِ ماهانهٔ شان را کاملا از دست میدادند؛ تمام لباس هایشان برای مردان بودند که چهار یا پنج سایز بزرگ تر بودند و فیلمهایی که از جنگ میبینیم از زنان، تمیز بودن و مرتب بودن لباس شان برای آن زنانی که در جنگ حضور داشتند، مسخره و خنده دار است که حتی یک هفته هم آن طور دوام نمیآوردند. چون به روایتِ کتاب: «فیلمهای جنگی رو می بینم؛ پرستار تو خط مقدم جبهه ست، اون وقت سر و صورتش کاملاً تمیز و شسته رفته است، دامن پاشه، نه شلوار، کلاهش هم سر جاش، تمیز و سفید ایستاده روی سرش.
اینها حقیقت نداره! مگه ما میتوانستیم مجروحا رو نجات بدیم اگه مثل این بازیگرها بودیم؟…
وقتی دوروبرت پُر از مَرده، نمیتونی با دامن بگردی.» (ص ۹۸)
در یکی از خاطرات کتاب آمده است که: «بعد از جنگ مدتها میترسیدم بچه دار بشم. وقتی بعد از هفت سال بچه دار شدم، تازه آروم شدم…
اما تا به امروز نمیتونم هیچی رو ببخشم. و نمیبخشم… من وقتی اسرای آلمانی رو دیدم خوشحال میشدم. خوشحال میشدم از اینکه اونارو تو این وضعیت میدیدم؛ هم سرشون تو کیسه بود و هم پاهاشون…
اونارو از خیابون روستا عبور میدادن، التماس میکردن؛ “مادر، نون بدید… نون…” تعجب میکردم از اینکه روستایها از خونه هاشون بیرون میاومدن، یکی بهشون نون میداد، یکی یه تیکه سیب زمینی. پسر بچهها پشت سر اسرا میدویدن و به طرفشون سنگ پرتاب می کردند… زنها گریه میکردند…
به نظرم من دوتا زندگی داشتم؛ یکی مردانه، دیگری هم زنانه…» (ص ۴۰)
در جایی دیگرِ کتاب، از یک زن و دو دختر نوجوانی میگوید که بعد از سه روز اسارت گرفتن چهار آلمانی بخاطر محاصره، تن به کشتن آنان میدهند؛ قبل از دشمن، آنان انسان بودند که سه روز با آنها راه میروند؛ غذا خوردنشان را میبینند و حتی اگر غریبه باشند باز هم به او عادت میکنند و یا زنِ تک تیر اندازی که حساب دشمنانی را که با تفنگاش کشته از دستش خارج شده.
تمام این تغییرات در ذاتِ جنگ است که از ذات و ماهیت زنان که خلق کردن و زیبایی آفریدن است به کشتن و از بین بردند میکشاند.
انسانِ پس از جنگ
اَلکسیویچ با تمام گفتهها راجع به جنگ، از جنگ نمیگوید؛ راجع به انسانِ جنگ میگوید یعنی باقی ماندهها و اثراتی که جنگ برجا گذاشته.
در کتاب از کسانی میگوید که بعد از جنگ نمیتوانستند حتی کوچک ترین چیزها را با رنگ سرخ تحمل کنند و زیباترین رنگ برایشان سفید بود، از کسانیکه تا سالها بوی خون را با خود داشتند، نمیتوانستند درست بخوابند و از خواب دیدن وحشت داشتند..
روایت یک زن در کتاب که میگوید: «تمام جنگ میترسیدیم که پاهامون ناقص بشن.
مردها چطور؟ اونها زیاد مهم نیست اگه پاهاشون رو از دست بدن. در هر صورت همه اونها رو قهرمان میدونن. شوهری که همه آرزوشو دارند! اما زنی اگه معلول بشه، سرنوشتش تباه میشه، سرنوشتِ زنانهاش…» (ص ۲۲۱)
در جنگ با سرنوشت زنانه یی میرفتند که میدانستند ممکن است تباه شوند.
زنانی که بعد جنگ دیگه نمیتوانستند مادر شوند؛ زنانی که قطع عضو میشدند؛ اما سخت تر ازین ها، این است که بعد جنگ بر گردند به همان طبیعت زنانگی قبلی، به خانه، به انجام امور زنانگی و مهم تر از همه به سکوتشان؛ و این ابعاد کتاب، برای ما که در زیر جامعه افغانستان هستیم، بیشتراشنا و قابل درک است.
ما را مجبور به فکر کردن راجع به قهرمانانی در جنگهای افغانستان میکند که نام و هویتشان از لابه لای کتابها و جامعه ما گذشته و حتی یاد هم نشده است.
در یکی دیگر از روایات کتاب است که: «این مردها بودند که قهرمان شدن، فاتحان جنگ، شوهران مورد علاقه، جنگ مال اونا بود، به ما به چشم دیگهاش نگاه میکردند.
کاملا جور دیگه ای… اینجوری بگم، پیروزی رو از ما گرفتن و مصادره کردن، خیلی بی سر و صدا اون رو با خوشبختی عادی زنانه عوض کردن. پیروزی رو با ما قسمت نکردن…» (ص ۱۴۷)
زنانی که در یک دنیای مردانه پا به میدان نبرد گذاشتند؛ بهای آن را هم با سکوت و طرد شدن از جامعه پرداختند.

