
زن را اگر بخواهی بشناسی، به صورتش نگاه نکن؛ به دستهایش نگاه کن. دستهایی که از بس زندگی را جمع کردهاند، خطوط کفشان شبیه نقشهی سالهای دور شده است؛ دستهایی که هزار بار خسته شدند و باز سفره پهن کردند، هزار بار لرزیدند و باز گهواره تکان دادند، هزار بار زخم برداشتند و باز روی سر کودکی کشیده شدند که تنها پناهش همان دستها بود.
زن موجود عجیبیست؛ گاهی با قلبی که هزار تکه شده، برای دیگران پناه میسازد. گاهی خودش محتاج یک آغوش است، اما آغوشی برای همه باز میکند. گاهی آنقدر از درون خسته است که حتی توان گریهکردن ندارد، اما وقتی فرزندش صدایش میزند، تمام ویرانیاش را پشت لبخندی کوچک پنهان میکند و میگوید: «جانِ مادر؟» چه کسی میداند پشت همین دو کلمه، چند شب بیخوابی، چند ترسِ فروخورده و چند اشکِ نریخته پنهان شده است؟
زن صبر نمیکند؛ صبر را زندگی میکند. سالها منتظر میماند، سالها میسازد، سالها میبخشد، سالها از خودش میگذرد و گاهی آنقدر به دیگران فرصت میدهد که خودش در آخر صف زندگیاش میایستد. همه میگویند زن صبور است؛ اما کسی نمیپرسد این صبر چند بار گلویش را فشرده؟ چند بار دلش خواسته همهچیز را رها کند و فقط یک شب، بدون فکرِ فردا بخوابد؟ چند بار خواسته بگوید «دیگر نمیتوانم»، اما صدای کودکش از اتاق دیگر آمده و دوباره توانسته است؟
و آن «خوبم» را چه کسی شمرده است؟ همان «خوبم»هایی که گاهی از پشت دندانهای بههمفشرده بیرون میآیند، در حالی که قلب زن از شدت درد، دیگر جایی برای یک زخم تازه ندارد. زن قلب بزرگی دارد؛ آنقدر بزرگ که گاهی یک خانواده، یک خانه، چند فرزند، یک مرد و تمام غمهای اطرافیانش را در آن جا میدهد و وقتی نوبت خودش میرسد، میبیند جایی برای خودش نمانده است. زن گاهی خودش را فراموش میکند تا دیگران فراموش نشوند؛ برای فرزندش جان میدهد، برای همسرش از جوانیاش میگذرد، برای خانوادهاش خستگی را میبلعد، برای عزیزش دعا میکند و حتی وقتی خودش در آستانهی فروریختن است، باز میگوید: «من هستم… نگران نباش.»
چه جملهی عجیبیست این «من هستم». گاهی یک زن آن را در حالی میگوید که خودش هیچکس را ندارد. زن؛ پرستار خانه است، نانآور خانه، آموزگار، آشپز، سنگ صبور و سپر بلا؛ گاهی تنها کسی که میان یک خانهی در حال فروپاشی هنوز ایستاده است. و عجیبتر اینکه هیچکدام را شغل حساب نمیکند.
جانبخشی زن را نباید فقط در قصههای بزرگ جستوجو کرد؛ جانبخشی زن را در مادری ببین که آخرین لقمهی نان را میان کودکانش تقسیم میکند، در زنی ببین که برای همه لباس گرم آماده کرده اما خودش در گوشهی اتاق از سرما میلرزد، در دختری ببین که رؤیاهایش را عقب میاندازد تا خانوادهاش یک روز آرامتر نفس بکشند، در همسری ببین که در سختترین روز زندگی کنار مردش میایستد و میگوید: «با هم از این روز هم میگذریم.»
زن بخشنده است؛ محبتش را میبخشد، اعتمادش را، زمانش را، توجهش را و جوانیاش را میبخشد، و گاهی آنقدر از خودش میبخشد که یک روز جلوی آینه میایستد و تازه میفهمد چیزی برای خودش باقی نمانده است. زن اگر عاشق باشد، شبیه چراغیست که در تاریکی روشن میماند؛ خودش آرامآرام میسوزد تا اطرافش روشن بماند. اما آدمها باید یاد بگیرند چراغی را که برایشان میسوزد، با سنگِ بیمهری خاموش نکنند؛ چون زن، با تمام صبری که دارد، بینهایت نیست.
زن هم جایی میشکند. فقط فرقش این است که شکستنش همیشه با صدای بلند نیست؛ گاهی زن با یک سکوت میشکند، با یک «مهم نیست»، با لبخندی که دیگر به چشمهایش نمیرسد، یا با شبی که پشت درِ بستهی اتاق آرام گریه میکند تا کودکش صدایش را نشنود. پس اگر روزی زنی ساکت شد، خیال نکن چیزی برای گفتن ندارد؛ گاهی سکوت زن، آخرین مرحلهی خستگیست. او حرفهای زیادی دارد، فقط آنقدر بخشیده، آنقدر تحمل کرده و آنقدر توضیح داده که دیگر رمقی برای دفاع از دردهای خودش باقی نمانده است.
زیباترین حقیقت اینکه: زن، با تمام ظرافتش، کوهی از تحمل است؛ با تمام لطافتش، دریایی از قدرت؛ با تمام زخمهایش، هنوز بلد است محبت کند؛ با تمام شکستهایش، هنوز بلد است امید بسازد؛ و با تمام خستگیاش، هنوز بلد است زندگی ببخشد.
اما کاش جهان یاد میگرفت که زن را فقط بهاندازهی فداکاریاش دوست نداشته باشد.

