Photo: AI / Google Gemini

Photo: AI / Google Gemini


Woman Profile
نویسنده: رهنورد

شب است و تاریکی بر زمین و زمان چیره گشته. تندتند قدم برمی‌دارم؛ گاهی می‌دوم و گاهی از شدت بارش ناچار آهسته‌تر حرکت می‌کنم. برف گویا با من سرِ رقابت دارد؛ هرچه من شتاب می‌کنم، او نیز تندتر می‌بارد. همه‌جا سپید شده؛ پنداری دنیا لباس عروسی بر تن کرده است. کوه‌ها، صخره‌ها، درختان و دشت‌های بی‌پایان، همگی زیر چادر سپید برف پنهان شده‌اند.

به‌سختی می‌توانم راه را ببینم. برف سنگین است و با هر قدم، پاهایم تا زانو در آن فرو می‌رود. باد سرد بر صورتم تازیانه می‌زند و دانه‌های سفید، رقص‌کنان بر سر و رویم فرود می‌آیند. نفس‌نفس می‌زنم و قفسهٔ سینه‌ام با شتاب بالا و پایین می‌رود.

ناگهان پایم میان شکاف صخره گیر می‌کند و با شدت بر زمین می‌افتم. لحظاتی همان‌گونه روی برف بی‌حرکت می‌مانم. سرمای استخوان‌سوزی تمام تنم را فرا می‌گیرد. دستمالی را که بر صورتم بسته‌ام کنار می‌زنم؛ کلاه دوست‌داشتنی‌ام چند متر آن‌طرف‌تر بر زمین افتاده است. درست در همان حال، صدای خانم داکتر در گوشم می‌پیچد:

«تا تو برگردی، من خون‌ریزی‌اش را بند می‌آورم. وسایلم در خیمه جا مانده؛ زود برو و بیاورش!»

همین صدا کافی است تا دوباره جان بگیرم. با تمام توان برمی‌خیزم، دانه‌های برف را از لباسم می‌تکانم و باز می‌دوم؛ انگار خستگی دیگر معنایی ندارد.

دقایقی بعد، سرم را بالا می‌آورم و خیمه را میان بوران می‌بینم. با شتاب داخل می‌شوم؛ همه‌چیز همان‌گونه است که رها کرده بودیم. مستقیم به سوی بستر سفری خانم داکتر می‌روم. جعبهٔ ابزار پزشکی بالای سر بستر است. آن را برمی‌دارم و بی‌هیچ درنگی بیرون می‌زنم.

بار دیگر دل به برف می‌سپارم. می‌خواهم ردپای خودم را پی بگیرم، اما هرچه پیش‌تر می‌روم، نشانه‌ها کم‌رنگ‌تر می‌شوند؛ برف آرام و پیوسته می‌بارد تا اثر عبورم را یکسره بپوشاند. نمی‌دانم چند دقیقه یا چند ساعت در راهم؛ تنها می‌دانم باید زودتر برسم. در دل به مهتاب گله می‌کنم: «مهتابِ نامرد، امشب که به نورت محتاج بودیم کجا پنهان شدی؟»

از صخره‌ها بالا می‌روم و از نشیب‌ها پایین می‌آیم. سرانجام به همان نقطه‌ای می‌رسم که خانم داکتر و همرزم زخمی‌مان را ترک کرده بودم؛ اما آنجا خالی است. تنها چیزی که مانده، لکهٔ سرخ خونی است که بر برف سفید نشسته؛ شبیه لاله در زمستان.

زانو می‌زنم و دستم را روی سرخیِ برف می‌گذارم. ناگهان متوجه قطره‌های خونی می‌شوم که روی سپیدی امتداد یافته‌اند. رد خون را می‌گیرم؛ می‌روم و می‌روم تا در میان کولاک، دهانهٔ سوف را تشخیص می‌دهم. آهسته‌آهسته نزدیک می‌شوم و با احتیاط صدا می‌زنم.

صدای خانم داکتر از تاریکی می‌رسد: «بیا داخل، ما اینجاییم.»

وارد سوف می‌شوم. با دیدنم لبخند می‌زند: «خوشحالم که به سلامت برگشتی و وسایل را به‌موقع رساندی.»

همرزم زخمی‌مان بی‌حال روی زمین افتاده است. دستش آسیب عمیقی دیده، اما خانم داکتر توانسته جلوی خون‌ریزی را بگیرد. دستم را بر پیشانی‌اش می‌گذارم؛ داغِ داغ است و در تب می‌سوزد. در فکر فرورفته‌ام که صدای خانم داکتر رشتهٔ افکارم را پاره می‌کند: «حالا وقت درآوردن مرمی است.»

دستم بی‌اختیار به سوی کمرم می‌رود تا سلاحم را لمس کنم، اما ناگهان درمی‌یابم نه سلاحم مانده و نه کلاهم؛ در صخره‌ها جا مانده‌اند. رو به خانم داکتر می‌گویم: «من بیرون می‌روم؛ اگر کاری داشتی صدایم کن.»

از سوف بیرون می‌آیم. باد، برف را بی‌رحمانه می‌چرخاند و سرمای کوهستان نفس را در سینه حبس می‌کند. به دنبال سلاحم قدم برمی‌دارم و در دل، خود را سرزنش می‌کنم که چطور نتوانستم آن را حفظ کنم. در سکوت سنگین کوهستان، جز زوزهٔ باد صدایی نیست. غرق در فکرم که ناگهان سنگینی حضور کسی را درست پشت سرم حس می‌کنم. هنوز فرصت چرخیدن نیافته‌ام که صدایی خفه و هولناک بیخ گوشم زمزمه می‌کند: «کلمه‌ات را بخوان!»

و همان دم، صفیر شلیک گلوله در کوه‌ها می‌پیچد…

می‌خواهم چشمانم را باز کنم؛ جز روشنایی چیزی نمی‌بینم. پلک‌هایم را می‌بندم و لحظاتی بعد، آرام‌آرام آن‌ها را می‌گشایم. نور هنوز هست، اما نه از آتش گلوله؛ پنجره است، آسمان آرام شب، و نوری نقره‌ای که از رخ مهتاب بر گوشهٔ بستر و اتاقم تابیده است.

چند دقیقه بی‌حرکت می‌مانم. در پهنهٔ آسمان، چند ستاره کم‌سو به چشم می‌خورند و سکوتی دل‌نشین بر همه‌جا سایه انداخته است. از جا برمی‌خیزم و کنار پنجره می‌ایستم. نسیم خنک تابستانی صورتم را نوازش می‌کند. دستمالِ دور سرم شل شده و چند تار از گیسوانم با ملایمت در باد تاب می‌خورند.

نگاهی به اطراف می‌اندازم؛ در اتاق کوچک خانه‌مان هستم. دو خواهرم در خوابی عمیق و آرام غوطه‌ورند. عقربه‌های ساعت روی دیوار، یک و نیم شب را نشان می‌دهند.

دوباره نگاهم را به مهتاب و پهنهٔ شهر می‌دوزم. خانهٔ ما بر بلندی نشسته و از اینجا روشناییِ پراکنده و خاموش محله پیداست. تنها چراغ‌های کم‌جان کوچه‌ها از دور سوسو می‌زنند. تازه می‌فهمم هرچه بود، کابوسی بیش نبوده؛ خوابی چنان عریان و زنده که هنوز سوز سرمای برف را بر پوستم حس می‌کنم.

لبخندی آرام بر لبانم می‌نشیند. با خود عهد می‌بندم که روزی در ارتش، مدافع خاکم خواهم شد؛ و روزی دیگر، همراه با دوستانم مکانی روشن برای زندگی بنا خواهیم کرد؛ رستورانتی که به دست زنان اداره شود و در کنج دنج آن، کتابخانه‌ای آرام برپا باشد تا دختران و زنان در آن گرد هم آیند، از روزهای رفته بگویند، کتاب بخوانند و بال‌های خیال‌شان را پرواز دهند. در روزهای رخصتی به آنجا خواهم رفت، کنار همراهانم خواهم نشست و از رویاهایی که زنده نگاه داشته‌ایم سخن خواهیم گفت.

ما سرانجام به رویاهایمان می‌رسیم؛ زیرا در باور ما واژه‌های تسلیم و شکست جایی ندارند.

نگاهی دیگر به مهتاب می‌اندازم، به بسترم بازمی‌گردم و این بار با تپش امیدی روشن‌تر، آرام چشمانم را می‌بندم.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند