
نگاهی بر کتاب عزیز نیکیار
بعضی کتابها خوانده نمیشوند، لمس میشوند؛ مثل جای زخمی که ناخواسته لمس شود و به سوزشی ختم شود. «به مساحت قوطی گوگرد» از همین جنس کتابهاست؛ کتابی کوچک و سبک در صد و چند ورق، اما سنگین به اندازهی یک گور دستهجمعی.
عزیز نیکیار، روزنامهنگار، در ۱۵۰ صفحه کتاب، جنگ را به موزه نبرده، آن را در یک قوطی خالی گوگرد ریخته و پیشروی ما گذاشته است؛ قوطیای که زنی در هلمند، عکس فرزندش را در آن پنهان کرده بود تا جنگ نتواند حافظهاش را هم از او بگیرد. کتابی که قرار نیست از جنگ برایت بگوید، قرار است بوی باروت را به مشامت برساند. حالا که میدانیم عنوانش یک آرایهی ادبی نیست، بلکه یک واقعیت عریان است، تمام کتاب معنای دیگری پیدا میکند و از یک نام شاعرانه به یک سند تکاندهندهی انسانی تبدیل میشود. اولین پرسش را میشود اینطور مطرح کرد: آیا این کتاب در زمان درستی به چاپ رسیده است؟ و پاسخ آری است.
۱. چرا این کتاب در زمان درستی آمده؟ گذار از تاریخ کلان به خُردهتاریخ
ما مردم افغانستان در حافظهی جمعیمان یک بیماری مزمن داریم: فراموشی سریع جنگهای کوچک برای آماده شدن جهت جنگ بزرگ بعدی. در بیست سال جمهوریت، هلمند به یک عدد در خبرها تبدیل شده بود: «در درگیری در هلمند ۲۰ کشته…»؛ عددی که صبح میخواندیم و شب فراموش میکردیم.
کتاب نیکیار درست در همین نقطه میایستد و علیه این فراموشی میشورد. کاری که او میکند، در زبان دانشگاهی، گذار از روایت کلان و رسمی به خُردهتاریخ است. او تلاش نمیکند روایت فاتحان امروز یا مغلوبان دیروز را نظریهپردازی کند. کاری که میکند بسیار دشوارتر است: «انسانی کردن جنگ» و خلق روایت حاشیه. ارزش کتاب نیکیار در همین «حاشیه» بودن آن است؛ زمانی که رسانههای جریان اصلی سرگرم روایت کردن جنگ از لنز خودی، سخنگویان ناتو و طالبان و بیانیههای سازمانهای جهانی بودند، کتاب نیکیار دوربین را برمیگرداند به پشت سنگر، ضدروایت جریان اصلی میشود و خلاف جهت آب شنا میکند. او سراغ داستانهایی میرود که کمتر کسی سراغشان رفته است؛ این همان مردمنگاری جنگ است و این امکان را به ما میدهد که یک جغرافیا را دیگر از روی نقشه نشناسیم، بلکه از خاطرهی کسانی به یاد بیاوریم که جنگ را در آن جغرافیا زیستهاند.
۲. هلمند بهمثابهی سوژه، نه ابژه؛ جغرافیا بهعنوان شخصیت زخمی
در ادبیات رسمی و رسانهای، هلمند همیشه یک «ابژه» بوده است: «پایتخت تریاک جهان»، «پایتخت طالبان»، «ویتنام بریتانیا». در روزنامهنگاری کلاسیک، جغرافیا صرفاً پسزمینه است؛ اما در «به مساحت قوطی گوگرد»، هلمند خودش یک کاراکتر است، یک سوژهی زنده و زخمی. نیکیار هلمند را فقط توصیف نمیکند، تشریح میکند؛ هلمندی که به روایت او، سه فصل سال در شبهایش به جای ستاره، رگبار گلولههای رسام دارد و زمینش در روزها از سنگینی جنازهها خسته است. این تصویری شاعرانه نیست؛ گزارش یک دیدهبان است که جنگ را از فاصلهای نزدیک دیده است.
نویسنده نشان میدهد که چگونه سهگانهی «تریاک – فقر – جنگ» یک زیستبوم خشونت و یک مثلث شوم در هلمند ساخته که از آن گریزی نیست: دهقان برای بقا تریاک میکارد، طالب از آن عُشر میگیرد، دولت کشت او را تخریب میکند و نیروهای خارجی به این چرخهی باطل میگویند «مبارزه با تروریسم». سربازی که گاهی مرز میان دوست و دشمن را نمیداند و میجنگد، دهقانی که برای طالب تریاک میکارد و کودکی که در میان این دو گم میشود، هر سه قربانیِ یک جغرافیای نفرینشدهاند.
این نگاه جزءنگر، کتاب را از سطح یک مجموعهخاطرهی شخصی فراتر میبرد و به یک سند مردمنگارانه تبدیل میکند. هلمند در اینجا فقط یک ولایت نیست، نمونهبرداری کوچکی از تمام افغانستان است. زخمهایی که از کندن گورهای بیشمار بر تن زمین هلمند مانده، در هر کجای این خاک دیده میشود.
۳. اخلاق شاهد بودن؛ قدرت کتاب
مهمترین پرسش در مورد هر کتاب جنگی این است: نویسنده کجای جنگ ایستاده بود؟
اعتبار این کتاب از روش آن میآید: مشاهدهی مستقیم و شهادت دستاول. در روششناسی به آن «دانش برخاسته از موقعیت» میگویند. قدرت نیکیار در این است که او مفسر از راه دور نیست؛ او خبرنگارِ زیسته در هلمند بوده است؛ کسی که صدای شلیک را از نزدیک شنیده، بوی باروت را حس کرده و ضجهی مادران را از پشت دیوارهای گِلی شنیده است. به همین دلیل روایتهایش بوی اتاق خبرِ رسانههای جریان اصلی یا استودیوهای امنِ خارج را نمیدهد.
در ادبیات ما دو نوع روایت از جنگ وجود دارد: روایت قهرمانساز و روایت قربانیساز. نیکیار هیچکدام را برنمیگزیند. او در جستارهایش نه میخواهد از سرباز خارجی قهرمان بسازد و نه میخواهد از جنگجوی طالب، اهریمنی مجرد بتراشد. او تلاش میکند بگوید جنگ چگونه انسان را از انسانیت ساقط میکند؛ چگونه یک آدم معمولی را به موجودی تبدیل میکند که تمام داراییاش تفنگش میشود و میتواند بر هر زندهجانی ماشه بچکاند. هرچند در جایجای روایت، خودش بهعنوان دانای کل نظرش را به ذهن مخاطب میرساند—و فکر میکنم این کار را عمداً میکند تا به خواننده بفهماند خود نویسنده در کدام سمت تاریخ جنگ ایستاده است—ولی کتاب همچنان راوی باقی میماند و این، حُسن اخلاقی کتاب است. کتاب به دنبال اثبات گزارهای سیاسی-جنگی نیست؛ فقط شهادت میدهد.
۴. فرم: جستار روایی، آیندهی روزنامهنگاری افغانستان
نیکیار هوشمندانه فرم «جستار روایی» را برگزیده است. این انتخاب فرمی، یک انتخاب اخلاقی هم هست. اگر روایتهای کتاب، گزارشهای خبریِ خشک بودند، با تاریخ مصرف ۲۴ ساعته میمردند؛ و اگر رمان بودند، به تخیل متهم میشدند.
جستار روایی به او اجازه داده است میان مستند بودن و ادبی بودن حرکت کند. او اطلاعات دقیق میدهد، نام قریه را میآورد، اما با زبانی که زخم را منتقل میکند. توصیف گورهای دستهجمعی که مثل زخم بر تن زمین دهان باز میکنند و هر روز آدمهای تازهای را میبلعند، یا توصیف میدان فوتبالی که در آن به جای ورزش، انتحار سایه میاندازد، از جنس ادبیات است، نه از جنس خبر.
زبان نیکیار، زبان یک روزنامهنگار ادبی است؛ نثرش ساده، کوتاه و تصویری است. او از استعارههای کلان ادبی پرهیز میکند و استعارههای بومی را به کار میگیرد. این فرم میتواند آیندهی روزنامهنگاری افغانستان باشد؛ در جهانی که خبر فوری بیارزش شده، تنها چیزی که میماند، روایت عمیق است.
۵. سخن آخر؛ جمعبندی و نقد
«به مساحت قوطی گوگرد» را باید در زمرهی معدود آثار موفق ادبیات جنگ افغانستان دانست. دستاورد کتاب این است که به ما یادآوری میکند افغانستان تنها کلانشهرهایش نیست و در حاشیهی فراموششده، به دنبال تراژدی انسانهای زیسته در جنگ میگردد.
از آن کتابهایی نیست که با بستن جلدش تمام شود؛ تهنشین میشود و میماند؛ مانند فیلمی که پس از پایان همچنان در ذهن بیننده جریان دارد و او را وادار میکند به پرسشهایی در درون خود پاسخ دهد. باید آن را در شمار معدود آثار آبرومندی قرار داد که پس از فروپاشی، به جای مرثیهخوانی پس از جنگ، سراغ خودِ انسان رفت.
اگر نقدی بر کتاب وارد باشد، پراکندگی ساختاری آن است. جستارها گاه از نظر زمانی از هم گسستهاند و یک ویراستاری نهایی میتوانست پیوند ارگانیکتری میان آنها برقرار کند؛ اما شاید این پراکندگی، خود بازتابی از فرم جنگ در هلمند و افغانستان باشد: جنگی تکهتکه، بینظم و کمتر روایتشده.

