
هرچند فاصله تا مقصد کم بود، پاهایم دیگر قصد همراهی نداشتند و گرسنگی هم اوضاع را بدتر کرده بود. خواهر هم حال بهتری از من نداشت. پس تصمیم گرفتیم همین فاصله، هرچند اندک را با تاکسی برویم.
تاکسیای نزدیک ما شد. یک خانم میانسال با پسرک خردسال، کنار راننده نشسته بود. خواهر سرش را به شیشهی پایینشدهی تاکسی نزدیک کرد: «تا رستورانت… میریم؟» صدای گرفتهی راننده در میان همهمهی موتر، بهسختی به گوش میرسید: «مسیر ما هم همان طرف است. پنجاه افغانی بدهید، صحیح است.» بدون چانهزنی سوار تاکسی شدیم.
نگاهی به اطراف انداختم که چشمم به آینهی مقابل راننده افتاد. در آینه، ابروهای مایل و چشمهای نگرانش را دیدم که بیوقفه از چپ به راست و از راست به چپ میرفتند. صدای گرفتهاش در ذهنم تکرار شد: «مسیر ما هم…»
صدای گوشیای بلند شد. راننده دست به جیب برد و گوشی نوکیا را بیرون آورد: «بله انجینیر صایب!» برای چند ثانیه درنگ کرد و دوباره صدایش در تاکسی پیچید: «ولا دیگر یک چهارهزارش باقی مانده است. ای را هم جور کنم، باز به دعای شما یک کاری میشود انشاالله!»
بعد از خداحافظی مختصر، تماس را قطع کرد و دستمال روی شانهاش را به چشمهایش کشید. سپس دستمال را به بینیاش کشید و چندبار فینفین کرد. خانم کنارش گفت: «خیرت باشد بیادر، کدام گپست؟» پس تنها من نبودم که حرکاتش را میپایدم. راننده گفت: «ولا مادرجان مریضدار هستیم. خوارکم هفت هشت سالی است که از کمر به پایان فلج شده. پیش هر داکتر بردیم، گفت تداوی ندارد.» بینیاش را بالا کشید: «حالی بعد از هشتسال با بسیار ماساژ و دارو و دوا، خدا یک روشنی کرد که داکتر… گفت امکان جراحیاش است. تا فردا باید پولش را تیار کنیم. بخدا مادرجان در ای چند سال… در ای چند سال…» باز گلویش را بغض گرفت و دست به طرف دستمالش برد.
در این حال گوشیاش دوباره زنگ خورد. گوشی را برداشت: «والیکم سلام جانِ لالایش!» اندکی صبر کرد و دوباره گفت: «صدقیت شوم گریان نکن جان لالایش. اینه بخیر یک چند روپیه باقی مانده است…»
خواهر سرش را به طرف شیشه برگشتاند و با نوک انگشتان، نم چشمهایش را پاک کرد. تاکسی در سکوت فرو رفته بود، جز صدای راننده که هنوز مصروف صحبتکردن با گوشیاش بود: «موبایل را به ینگهات بده.» پس از درنگی گفت: «ها والیکم سلام! به شب یک چیز خوب به خوارکم پخته کن. مه نان میارم همرای خود… مقصد نمانیدش که جگرخونی کند. خدا مهربان است!»
گوشی را قطع کرد و صحبتهایش را با خانم کنارش از سر گرفت: «ها مادرجان به بسیار سختی و قرض و وام، پیسه تداوی را جور کدیم. کمش مانده که تا صبح بخیر باید جور کنم. شما فقط دعا کنین.» از آیینه مقابلش به عقب نگاه کرد و گفت: «شما هم دعا کنین خواهرا!»
خواستم چیزی بگویم؛ اما فقط لبهایم تکان خورد. خواهر گلویش را صاف کرد: «حتما بیادر! ما به شما دعا میکنیم، شما هم ایره بگیرید و به ما دعا کنید.» سپس بکسکش را گشت و هر چندی که داشت را بیرون آورد. با ابرو به من اشاره کرد. متردد نگاهش کردم. مافوق پولی که از بساطم به نیت خیر بیرون میآید، بیش از سی افغانی نبوده است؛ اما اینبار هر چندی که داشتم درآوردم. خواهر همه را روی هم کرد و به طرف راننده دراز کرد: «این را هم از ما قبول کنید.»
سر راننده اندکی پایین آمد و با لکنت گفت: «نینی! همان دعایتان کافیست. مه به ای نگفتم که…» صدای خواهر میان حرفش دوید: «میدانم. ایره لطفا بگیرید. یک گوشهای از مشکلتان را خو حل میکند.» راننده با مکث پول را گرفت.
خانم پیشرو دستی به دستکولش برد و انگشتان مشتشدهی خود را روی کف دست راننده گذاشت: «این را هم رویش بگذار بچیم که پول تداوی پوره شود بخیر.»
جالب بود؛ چند دقیقهی قبل هیچکداممان یکدیگر را نمیشناختیم، ولی حالا هدف همهیمان یک چیز شده بود: بهبودی خواهر راننده.
صدای خواهر بود که از دنیای افکار بیرونم کشید: «ما همینجا پایان میشیم.»
گفتم: «مگر رستورانت نمیرفتیم؟» شانهای بالا انداخت: «نه تنها که رستورانت نمیرویم، باید تا خانه هم پیاده برویم!»
ادامه دارد…

