
گفت: «هنوز پاییز نرسیده حس دلتنگی میکنم، انگار نفسم بند بند میشود. پاییزِ سال پار، مادرم را از دست دادیم… میترسم دوباره آن شوک لعنتی سراغم بیاید. از همین حالا که چند روز مانده، دستانم خشک شده و صورتم هم کش میآید. در این سه ماه کلاً مریض، دلتنگ و خسته میباشم. از پاییز خیلی بدم میآید چون بدترین اتفاق ممکن برای همهی ما رخ داده… حالا درد از دست دادن مادر دوباره تازه میشود.»
چشمانش غمی به بزرگی دنیا را در خود جا داده بود، لبهایش از شدت بغض میلرزید اما شجاعانه کنترولش میکرد. سرش را برای چند دقیقهای پایین انداخت و غرق در افکار خود شد. شاید آن لحظهای که کالبد بیجان مادر را برای اولین بار دیده بود به یادش آمد، یا شاید خاطرات خوش و شیرینی که با مادر داشت، نمیدانم!
لبهایم را فشردم و دندان روی جگر گذاشتم تا مبادا اشکی از چشمانم بغلتد و همهچیز را خراب کنم. با خود گفتم: «میفهممت دختر، شاید غم تو را کامل درک نکنم اما میدانم که از دست دادن عزیزی که از طفولیت تا بزرگی کنارت بود، چه دردی دارد.»
و اما من، همیشه از اول سال تا ماه میزان انتظار پاییز را میکشم… حتی لباس پاییزی خود را یک ماه قبل آماده میکنم، برنامه میریزم که نباید یک روز پاییز هم هدر برود. لبخند، شادی، آهنگهای قدیمی، یک عالم فیلم و مستند، رمانهایی که در پاییز میچسبند و خیلی مقدمات دیگر را برای پاییز آماده میکنم.
پاییز؛ با تمام زیباییاش فصل دلخواهم بوده و همیشه دوستش داشتم. اما وقتی تعبیر پاییز را از آن دختر جوانِ بیست و چند ساله شنیدم، به یک درک عمیق پی بردم که آنچه برای ما زیبا و دلنشین است ممکن است برای یک نفر دیگر بلندترین درجهی غم باشد… انسانها هر کدام رنجها و خوشیهایی دارند که در یک فصل و ماه و روز اتفاق افتاده…
پس آیا روزهایی که یکی پس از دیگری میآیند زیبا هستند یا غمانگیز؟ شاید هیچکدام و شاید هر دو. زیرا جهان همیشه آنگونه که هست تجربه نمیشود، بلکه گاهی نظر به شرایطی که ما در آن قرار داریم تجربه میشود.
این خاطرات، احساسات و تجربههای انسان است که به یک فصل یا زمان معنا میدهد. شاید بسیاری از تفاوتهای ما در جهانی نباشد که در آن زندگی میکنیم، بلکه در شیوهای باشد که آن جهان را تجربه میکنیم.
شاید پاییز نه غمانگیز و نه سرشار از خوشحالی است؛ شاید غم و خوشی در نگاه ما انسانها نسبت به آن فصل قرار دارد.


دیدگاه وجود ندارد