
با خواندن مقدمهی مترجم متوجه شدم این اثر احتمالاً از آن دسته کتابهایی خواهد بود که دوستشان دارم؛ چرا که هر اثری مرا جذب نمیکند و با سلیقهام همخوان نیست. به ندرت میتوان چنین آثاری یافت که بتوان با آنها ارتباط گرفت و در افکارشان غرق شد.
«انسان در جستجوی معنا» تنها یک نوشتار و ردی از جوهرِ قلم نیست؛ بلکه شرحی آمیخته از رنج و تابآوری است. فرانکل در این اثر میکوشد نشان دهد که حتی در دل رنج و محرومیت نیز میتوان معنایی برای زیستن یافت؛ معنایی که گاه تکیهگاه انسان برای ادامه دادن است؛ همان مفهمومی که در متون دینی ما «هدف خلقت» و «غایت زندگی» خوانده میشود.
یکی از مواردی که در این اثر برایم تأملبرانگیز بود، رفتار انسان در شرایطی است که تقریباً همهچیز از او گرفته شده باشد. بارها از تأثیر محیط بر رفتار و واکنشهای انسان شنیدهایم، اما فرانکل مرا با پرسش دیگری روبرو کرد: اگر شرایط بیرونی تا این حد بر انسان مسلط باشد، آیا هنوز چیزی در درون او باقی میماند که بتواند اختیارش را حفظ کند؟
به نظرم یکی از مهمترین مفاهیمی که در این نوشتار به آن پرداخته شده، همان «آزادی درونی» است؛ اینکه انسان حتی زمانی که نمیتواند محیط پیرامون خویش را تغییر دهد، همچنان بر رفتار و نحوهی واکنش خود اختیار دارد. گاهی ما تأثیر محیط را آنقدر پررنگ میبینیم که فراموش میکنیم میان آنچه بر ما میگذرد و واکنشی که به آن نشان میدهیم، هنوز فاصلهای وجود دارد.
فرانکل همین نکته را برجسته میکند و داستانهایی از اسیران اردوگاههای کار اجباری را روایت میکند که در جریان از دست دادن تعلقات و عزیزترینهایشان، همچنان ارزشهای درونی خود را حفظ کردند. آنان نه تنها در برابر این مخمصه تاب آوردند، بلکه برای سایرین نیز نور امید روشن میکردند. ریشهیابی این امید در شرایطی چنین تهی از روزنهی روشن، موجب کشف «لوگوتراپی» (معنادرمانی) شد که بعدها در رواندرمانی به کار گرفته شد. اساس لوگوتراپی، یافتن معنا در زندگی و زیستن بر پایهی آن است: معنایی در وجود، معنایی در زیستن و معنایی در رنج کشیدن.
هرچند نمیتوان تأثیرات محیط بر روان افراد را انکار کرد، اما مشاهدات و روایات این نگاشتهها نشان میدهد که در شرایطی یکسان، افراد رفتارهای متفاوتی از خود بروز میدهند؛ اینکه چه کسی جوهرِ وجودی خویش را از دست نمیدهد و چه کسانی تبدیل به هیولاهای انساننما میشوند. در مواجهه با احوال سخت اردوگاه، برخی به تدریج کرخت و بیحس شده و در هالهای از مرگ عاطفی دستپا میزدند؛ عدهای دچار فروپاشی درونی شده و امید را از دست میدادند؛ اما شماری از افراد در درون خود سدی بنا مینهادند تا روحشان را از آلودگیهای محیط بیرون حفظ کنند.
فرانکل دلیل فروپاشی برخی و تابآوری برخی دیگر را در «داشتن معنا» جستجو میکند؛ به قول نیچه: «آنکس که چرایی برای زیستن داشته باشد، با هر چگونگی خواهد ساخت.»
به نگاه نویسنده، هر فرد برای بقا و ادامهی زندگی نیاز به معنا دارد؛ معنایی که بسته به افراد مختلف، متفاوت است. آنچه برای یک فرد انگیزهای برای ادامه دادن است، ممکن است برای دیگری معنایی نداشته باشد. برای یکی این معنا در دلبستگی به محبوب خلاصه میشود و برای دیگری در نگریستن به آینده و به سرانجام رساندن کارهای ناتمام. یکی معنا را با خانواده و فرزندان خویش گره میزند و دیگری آن را در پذیرش رنجِ انکارناپذیر و تعالی روحی میبیند. آنچه همه را به هم پیوند میدهد، دریافتن معنا و هدفی برای رنجهاست؛ و این همان مفهوم بارزی است که در اندیشهی نویسنده، موجب تابآوری در دل رنج میشود.
در میان تمام آنچه فرانکل از معنا و زیستن میگوید، ذهن من بیش از همه به مفاهیم دینی و معنوی بازمیگردد؛ اینکه انسان خود را موجودی رهاشده و بیهدف نمیداند، برای زندگی خویش غایتی قائل است و آن را فرصتی برای پیمودن راهی میداند که به سرانجامی فراتر از این دنیا میانجامد.
در این نگاه، انسان در برابر زندگی خویش مسئول است. هرچند اختیار بسیاری از رخدادها را ندارد، اما در برابر اعمال و واکنشهای خویش پاسخگوست. از همینرو، دشواری و تنگنای زندگی نمیتواند بهانهای برای کنار گذاشتن اصول و ارزشها باشد. انسان حتی در سختترین احوال نیز باید مراقب باشد که خویشتن را به بهای رهایی از رنج نفروشد و در برابر وسوسهها، آنچه را که به آن باور دارد از کف ندهد.


دیدگاه وجود ندارد