
اتفاقاتی که دو سال و چند ماه گذشته برای «ما» افتاد، قابل پیشبینی نبود. جهان ما را از یاد برد؛ گویی هرگز انسانی در این سرزمین نزیسته است. این قصهی «ما» است.
قصه از آخرین روز امتحان مکتب ما شروع شد؛ وقتی همهمهای بین دختران افتاد که «آنها» هرات و مزار را گرفتهاند. چشمها نگران به هر سویی میدوید. گویی مزار آخرین سنگر کابل و هرات آخرین پناه کابل بود. نگران بودیم و از همدیگر میپرسیدیم که چه خواهد شد و سرنوشت به کجا خواهد رسید. دلداریهای ما با این حرف تمام میشد که «آنها» نمیتوانند کابل را بگیرند؛ مردم خواهند ایستاد؛ جوانانی داریم که طعم آزادی را چشیدهاند و نمیگذارند خوشی خانوادههایشان از دست برود. اما من، با وجود تمام این دلداریها، دلم ناآرام بود. میدانستم حادثهی شومی در راه است، اما نمیدانستم چه چیزی. میان نگرانیها، به این فکر میکردم که کاش پای «آنها» هرگز به کابل نرسد. بازگشت به تاریکی برای مایی که برای آرزوهایمان سختی کشیده بودیم، قابل قبول نبود.
میان اینهمه تشویش ناگهان به یاد برادرم افتادم. او برای نیروهای خارجی به عنوان مترجم کار کرده بود و از سویی همهٔ خویش و قوم هم دربارهی او میدانستند. آرزوها و وحشتم از یادم رفت و جایش هراسِ جان برادرم به دلم افتاد. برای دعا کردن راهی مسجد شدم. ششم ماه محرم بود؛ گفتم شاید در این ماه دعایی مستجاب شود. اما حوالی ساعت یازده قبل از ظهر، شهر به هرجومرج کشیده شد. دیری نگذشت که همه زیر لب و هراسان، ورود «آنها» به شهر کابل را زمزمه میکردند. کمی بعد، نقطهنقطهٔ شهر پر از تاریکی شده بود.
این آشوب تنها در کوچههای کابل نماند، به جان ما نیز راه یافت. دنیا برایم تاریک شد. همهٔ خانواده وحشتزده بودند. نمیدانستم کجایم و چه میکنم. به ناکجاآباد زندگی افتاده بودم و از هر سو تاریکی میبارید. دختران همسایه مرا به خانه رساندند. در راه، هراس از چهرهی هر کسی میبارید. در من زندگی بیحس شده بود. آمدن «آنها»، سرنوشت نامعلوم برادرم و پدر پیری که روزگار تواناییاش را از او گرفته بود، هر لحظه به نگرانی من میافزود. مادرم از شدت گریه حال خوبی نداشت و خانم برادرم رنگ بر چهره نداشت. همهٔ اعضای خانواده داشتند طعم تلخ مرگ را ذرهذره میچشیدند.
پس از چند روز، کار به جایی رسید که خانه به خانه آواره شدیم. در خانهٔ اقوام نزدیک چند شب و روزی میگذراندیم و بعد تغییر مکان میدادیم. «آنها» خانهی ما را به آتش کشیده بودند، چون میپنداشتند با کسانی که نباید، همکاری کردهایم. برادرم با شنیدن خبر تیرباران شدن همکارش بیشتر ترسید. «آنها» هر لحظه بیشتر در شهر نفوذ میکردند. برادرم بهخاطر بارداری خانمش نتوانست برای خروج به میدانهوایی برود. «آنها» همهجا ایست بازرسی ایجاد کرده بودند و به دنبال کسانی بودند که در دولت کار کرده بودند.
پس از چند روز، خانوادهام تصمیم گرفتند برای نجات جان برادرم به ولایت دیگری بروند. ترک خانه و جایی که خاطرات بسیاری از آن داشتم برایم سخت بود، ولی چارهای نداشتیم. نیمهشبی همهچیز را رها کردیم و بدون سر و صدا، از ترس «آنها» راهی شدیم؛ راهی که نه، فرار کردیم.
میدانشهر تنها مقصدی بود که عجالتاً به ذهن ما رسید. با رسیدن به هر ایست بازرسیِ «آنها»، دنیایی از ترس و وحشت بر وجود ما سایه میانداخت. از هر کدام به بهانهای عبور میکردیم. اما هزاره بودن در میدانشهر خود جرمی نابخشودنی بود. نمیتوانستیم خطر را به جان بخریم و با موتر سفر را ادامه بدهیم تا به بهسود برسیم. برای همین از موتر پایین شدیم. تمام دار و نداری را که به همراه داشتیم، حتی لباسهایمان را در دشت انداختیم و راه کوه را در پیش گرفتیم. اما خانم برادرم که باردار بود نمیتوانست پا به پای ما حرکت کند. سرعت ما به خاطر او خیلی کند شده بود و اندک طاقتی هم که داشت در همان چند قدم به پایان رسید. از سویی ترس گرسنگی و از سوی دیگر صدای حیوانات ناآشنا از دور به گوش میرسید، تا اینکه آن لحظه که نباید، فرا رسید.
برادرم علی با دیدن وضعیت ما تصمیم تلخی گرفت: باید از همدیگر جدا میشدیم! زندهماندن بر خانواده برتری یافته بود. برادرم گفت ما بدون آنها به طرف بهسود روان شویم تا در ایستهای بازرسی با مشکلی روبرو نشویم. تصمیم سختی بود. برادرانم علی و حامد از ما جدا شدند. ما با موتر به سمت بهسود روان شدیم و بعد از سه روز به قریهای کوچک رسیدیم؛ جایی که برای بیشتر از دو سال مصروف کشاورزی شدیم، اما چشمها همچنان به راه کوه و سرک دوخته بود تا شاید برادرانم از راه برسند.
ولی از همان روز که برادرانم علی و حامد از ما جدا شدند، دیگر خبری از آنها نداریم. آن کوه را هرگز از یاد نمیبرم؛ جایی که آخرین بار دو عزیز خانواده را به آغوش کشیدیم و رو به آیندهای نامعلوم قدم برداشتیم: ما به سمت زندگی با رویاهای ازدسترفته، و برادرانم به سمت فداکاری.
آن کوه یادم داد که دنیا درست همانجایی که نباید به تو پشت میکند؛ فرقی نمیکند ساختمان سازمان ملل چقدر بزرگ باشد، رنج ما بهای دوام آن ساختمان است؛ دنیایی که بعد از تمام شدن کارش با تو، دیگر برایش مهم نیستی. من، دختری رویاباخته و برادرباخته، از تمام این سازمانها و ساختمانها خستهام؛ چرا که ما را فراموش کردند و زندگی ما را بر سر میزی به قمار گذاشتند؛ میزی که نه تنها زندگی من، بلکه زندگی تمام مردم ما بر آن به نیت معامله تلنبار شده بود، تا رهبران بیخرد و تاجران خون به رضایت خاطر و جیب برسند.


دیدگاه وجود ندارد