
چند روز پیش در بازار قدم میزدم. ازدحام آدمها مثل همیشه جاری بود؛ چهرههایی که میآمدند و میرفتند، صداهایی که در هم گره میخوردند و زندگیهایی که برای لحظهای از کنار هم عبور میکردند. مردی با شتاب از میان جمعیت میگذشت، زنی دست کودکش را گرفته بود و پیرمردی مقابل ویترین یک دکان ایستاده بود. هیچکدام را نمیشناختم. شاید دیگر هرگز هم نبینمشان. با این حال، ذهنم به همین ناآشنایی رضایت نمیداد.
برای مرد عجول، مقصدی تصور میکردم. با خود میگفتم شاید دیرش شده باشد، شاید کسی منتظرش باشد یا شاید خبری ناگوار او را به این شتاب واداشته باشد. برای آن زن و کودک نیز داستانی در ذهنم شکل میگرفت؛ داستانی که نه از واقعیت، بلکه از حدسها و خیالهای من ساخته شده بود.
عجیب است؛ ما هر روز از کنار دهها و شاید صدها انسان عبور میکنیم، بیآنکه چیزی از زندگیشان بدانیم. اما ذهنمان به این ندانستن تن نمیدهد. گویی هر چهرهٔ ناشناس، پرسشی ناتمام است و ما ناخواسته میکوشیم پاسخی برای آن پیدا کنیم. شاید به همین دلیل است که انسان، پیش از آنکه خوانندهٔ داستان باشد، داستانساز است.
نویسندهٔ آمریکایی، جون دیدیون، جایی نوشته است: «ما برای زندگی کردن، برای خودمان داستان تعریف میکنیم.» هرچه بیشتر به این جمله فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم که او فقط از ادبیات سخن نمیگوید. ما در زندگی روزمره نیز مدام در حال روایتسازی هستیم. برای آدمهایی که نمیشناسیم، گذشتهای تصور میکنیم؛ برای رفتارهایشان دلیل میتراشیم و برای سکوتشان معنا میسازیم.
شاید این کار از کنجکاوی سرچشمه نگیرد؛ شاید از ناتوانی ما در تحمل نادانستن باشد. جهان پر از زندگیهایی است که تنها بخش کوچکی از آنها را میبینیم. ما تکهای کوتاه از یک زندگی را مشاهده میکنیم و ذهنمان بیدرنگ میکوشد بخشهای گمشده را کامل کند. روایت، شاید یکی از راههایی باشد که انسان با آن خلأهای فهم خود را پر میکند.
شاید اکثر داستانها از همین نیاز قدیمی ما به فهمیدن دیگری زاده شدهاند؛ از همان لحظهای که انسان خواست بداند پشت یک چهره، یک سکوت یا یک نگاه چه جهانی پنهان شده است؛ میل به فهمیدن زندگیهایی که زندگی ما نیستند.
وقتی آن روز از بازار بیرون آمدم، هنوز بعضی از چهرهها در ذهنم مانده بودند. نه نامشان را میدانستم و نه چیزی از سرگذشتشان. با این حال، برای هر کدام داستانی ساخته بودم؛ داستانهایی که احتمالاً هیچ نسبتی با واقعیت نداشتند.
کمی بعد به فکری عجیب رسیدم. شاید در همان بازار، از کنار کسانی گذشته باشم که آنها نیز لحظهای به من نگاه کردهاند و در ذهنشان برایم داستانی ساختهاند. شاید من هم در زندگی رهگذری ناشناس، شخصیت فرعی روایتی کوتاه بودهام؛ روایتی که با چند حدس آغاز شده و چند قدم بعد، برای همیشه ناتمام مانده است.


دیدگاه وجود ندارد