25

پاکیزه کریمیان
پاکیزه کریمیان
نویسنده

چرا اشک یک قهرمان را بیشتر از لبخندش به یاد می‌سپاریم؟

 

من یک هوادار جدی فوتبال نیستم. از آن‌هایی هم نیستم که ساعت‌ها درباره آمار بازیکنان، تعداد گل‌ها، بحث کنم و تمام رکوردها را حفظ باشم یا برای مقایسه دو بازیکن فهرستی از اعداد و جام‌ها آماده کنم. اما گاهی یک لحظه از یک مسابقه، یک واکنش انسانی یا یک تصویر کوتاه، چیزی را در ذهنم روشن می‌کند که دیگر فقط مربوط ورزش نیست.

برای من همین لحظه ها یک سؤال بود: چرا ما گاهی درباره غم یک قهرمان بیشتر حرف می‌زنیم تا درباره شادی او؟ چرا ناراحتی یک انسان مشهور، شکست او، اشک‌های او یا لحظه‌ای که احساس می‌کنیم شکسته شده است، بیشتر از لحظه‌های موفقیت‌اش در ذهن ما می‌ماند؟

سال‌هاست که نام‌های چون کریستیانو رونالدو و لیونل مسی برای میلیون‌ها نفر فقط نام یک بازیکن فوتبال نیستند؛ آن‌ها تبدیل به نمادهای از تلاش، موفقیت، رقابت و رسیدن به قله شده‌اند. اما چیزی که برای من قابل توجه بود، نه مقایسه تعداد جام‌ها بود و نه بحث اینکه چه کسی بازیکن بزرگتری است. سوال من چیزی دیگری بود.

چرا وقتی یک قهرمان را به اوج می‌بینیم، او را تحسین می‌کنیم، اما وقتی او را در لحظه‌ای ناراحتی می‌بینیم ناگهان احساس می‌کنیم به او نزدیک‌تر شده‌ایم؟ چرا یک لبخند پیروزی شاید چند روز در ذهن ما بماند، اما یک چهره‌ی غمگین یا یک لحظه‌ای شکست، سال‌ها در خاطره ما باقی می‌ماند؟

شاید دلیل اش باشد که موفقیت، فاصله ایجاد می کند. وقتی کسی در بالاترین جایگاه قرار دارد، وقتی میلیون‌ها نفر او را تشویق می‌کنند، وقتی جام را بالا می‌کند، ناخودآگاه او را متفاوت از خودمان می‌بینیم. اما غم، این فاصله را کمتر می‌کند. در لحظه‌ای که یک انسان موفق ناراحت است دیگر فقط یک اسطوره نیست. دیگر فقط یک نام بزرگ نیست؛ یک انسان است. کسی که فشار را تحمل می‌کند، کسی که ناامید می‌شود، کسی که شاید با وجود موفقیت‌ایش، لحظاتی دارد که برایش سخت است. و شاید همین نقطه است که ما را به او نزدیک می‌کند. زیرا موفقیت، چیزی است که همه آرزویش را داریم؛ اما درد، چیزی است که همه آن را می‌شناسیم.

اما چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چرا ذهن ما گاهی با غم یک انسان بیگانه، بیشتر از شادی او ارتباط برقرار می‌کند؟

شاید یکی از پاسخ‌‌ها در این باشد که درد، زبان مشترک انسان‌‌ها است. موفقیت افراد با هم تفاوت زیادی دارد. یک نفر ممکن است موفقیت را در خریدن خانه ببیند، یک نفر در رسیدن به مقام بالا، یک نفر در مشهور شدن و یک ورزشکار بزرگ، شاید موفقیت را در بردن جامی ببیند که میلیون‌‌ها نفر برای آن انتظار کشیده‌اند. اما غم، عجیب‌تر از این است. غم نیاز به توضیح زیادی ندارد. لازم نیست کسی به ما یاد بدهد شکست خوردن چه حسی دارد. لازم نیست کسی توضیح دهد ناامید شدن چگونه است. تقریباً هر انسانی در زندگی خود لحظه‌ای داشته که چیزی را خواسته، اما به آن نرسیده است؛ کسی را از دست داده است، از چیزی ترسیده است، احساس کرده تمام تلاشش کافی نبوده است.

به همین دلیل، وقتی یک انسان بسیار موفق را در یک لحظه‌ی سخت می‌بینیم، شاید ناخودآگاه بخشی از تجربه‌ی خودمان را در او پیدا می‌کنیم. برای چند لحظه، فاصله میان “ما” و “او’ کمتر می‌شود. او دیگر فقط کسی نیست که میلیون‌ ها نفر او را تشویق می‌کنند، او کسی است که می‌تواند ناراحت شود، می‌تواند خسته شود، می‌تواند شکست بخورد. و شاید همین شکست، او را برای ما واقعی‌تر می‌کند.

 

اما یک تناقض جالب در رفتار انسان وجود دارد‌. ما معمولاً دوست داریم افراد موفقی را ببینیم. موفقیت الهام بخش است. دیدن کسی که از هیچ شروع کرده و به جای بزرگی رسیده، به ما امید می‌دهد. اما در عین حال، موفقیت دیگران گاهی یک فاصله روانی هم ایجاد می‌کند. وقتی کسی در بالاترین سطح قرار دارد، ممکن است ذهن ما او را در دسته‌ی جدا قرار دهد: او از جنس دیگری است، او استعداد خاصی دارد، او شرایطی دارد که من ندارم. اما وقتی همان فرد را ناراحت، شکست خورده یا آسیب پذیر می‌بینیم، این فاصله کمتر می‌شود. ناگهان می‌فهمیم پشت آن شهرت، ثروت و افتخار، هنوز یک انسان وجود دارد.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از تصاویر ماندگار تاریخ ورزش، همیشه لحظه‌های پیروزی نیستند. گاهی یک بازیکن روی زمین نشسته است، گاهی اشک می‌ریزد، گاهی سرش را پایین انداخته است، گاهی بعد از سالها تلاش، به چیزی که می‌خواسته نرسیده. این تصاویر به ما یادآوری می‌کند که حتی قوی ترین انسان ها هم آسیب پذیرند. و این موضوع، عجیب آرامش بخش است. زیرا اگر یک قهرمان هم می‌تواند ناراحت شود، شاید ناراحتی ما هم بخشی طبیعی از انسان بودن باشد.

 چند سال قبل مقاله‌ا‌ی از بامایستر و همکارانش با عنوان “بد از خوب قوی تر است” خوانده بودم که می‌توانم بگویم با این وضعیت مطابقت دارد؛ چون یکی از مفاهیمی که برای توضیح این رفتار مطرح شده “سوگیری منفی” است. ذهن انسان معمولا به اتفاقات منفی حساسیت بیشتری نشان می‌دهد. این به آن معنا نیست که انسان‌ها همیشه منفی‌نگر هستند، بلکه یعنی اتفاقات دردناک، تهدیدآمیز یا ناراحت‌کننده معمولا توجه بیشتری را جلب می‌کنند.

برای انسان‌های نخستین، توجه به خطر یک مسئله‌ی حیاتی بود. صدای یک حیوان خطرناک یا نشانه‌ی یک تهدید، اهمیت بیشتری از یک اتفاق عادی داشت. امروز شاید ما دیگر با همان خطرها روبه‌رو نباشیم، اما این ویژگی ذهنی در بسیاری از موقعیت‌ها دیده می‌شود. به همین دلیل، یک خبر ناراحت‌کننده ممکن است بیشتر از یک خبر خوشحال‌ کننده در ذهن ما بماند. یک داستان شکست ممکن است بیشتر از یک داستان موفقیت ما را درگیر کند. و شاید یک لحظه‌ی غمگین از زندگی یک قهرمان، بیشتر از ده ها لحظه‌ی پیروزی او دیده و به اشتراک گذاشته شود.

اما اینجا یک سؤال مهم‌تر وجود دارد: آیا ما واقعا عاشق غم دیگران هستیم؟ آیا دیدن شکست یک فرد مشهور برای ما لذت‌بخش است؟ نه همیشه. بیشتر اوقات، چیزی که ما را جذب می‌کند، خود غم نیست؛ بلکه حس انسانی پشت آن است. ما می‌خواهیم ببینیم کسی که همیشه قوی به نظر می‌رسد، هم احساس دارد. می‌خواهیم بدانیم کسی که همیشه لبخند می‌زند، آیا واقعا همیشه خوشحال است؟ می‌خواهیم پشت تصویر کامل، انسان واقعی را ببینیم.

شاید یکی از دلایلی که مردم با لحظه‌های سخت افراد مشهور ارتباط می‌گیرند، این باشد که این لحظه‌ها یک تصویر غیرواقعی را می‌شکنند. در دنیایی که بسیاری از افراد بهترین لحظه‌های زندگی خود را نمایش می‌دهند، دیدن یک لحظه ضعف، گاهی مانند یک نفس راحت است و به ما یادآوری می‌کند که هیچ‌ کس همیشه در اوج نیست؛ حتی کسانی که از بیرون کامل به نظر می‌رسند.

ولی در دنیای امروز، یک عامل دیگر هم به این ماجرا اضافه شده است: شبکه‌های اجتماعی. ما دیگر فقط شاهد اتفاقات نیستیم، ما در انتخاب اینکه چه چیزی دیده شود هم نقش داریم. هر روز هزاران تصویر، ویدیو و داستان از زندگی آدم‌ها مقابل چشم ما قرار می‌گیرد، اما همه‌ی این لحظه‌ها به یک اندازه دیده نمی‌شوند. یک تصویر ساده از یک نفر که خوشحال است، شاید چند ثانیه توجه ما را جلب کند، اما یک تصویر همراه با اشک، شکست یا یک داستان دردناک، معمولاً بیشتر متوقفمان می‌کند.

چرا؟ چون احساسات شدید، قدرت بیشتری برای جذب توجه دارند. یک پیروزی آرام، شاید فقط یک خبر باشد، اما یک شکست ناگهانی، یک داستان است؛ و انسان‌‌ها همیشه عاشق داستان بوده‌اند. ما فقط اطلاعات را دنبال نمی‌کنیم، ما روایت‌ها را دنبال می‌کنیم. یک قهرمان که همه چیز دارد، از نظر ذهنی کمی دور به نظر می‌رسد، اما قهرمانی که در یک لحظه می‌شکند، داستان پیدا می‌کند. او دیگر فقط برنده نیست، او کسی است که جنگیده، فشار تحمل کرده، امید داشته و شاید در یک لحظه نتوانسته به چیزی که می‌خواسته برسد. همین مسیر است که انسان‌ها را جذب می‌کند.

شاید به همین دلیل باشد که گاهی یک شکست، بیشتر از یک پیروزی در حافظه جمعی باقی می‌ماند. پیروزی معمولاً پایان داستان است، اما شکست، سؤال ایجاد می‌کند: چه شد؟ چرا نشد؟ چطور احساس کرد؟ آیا دوباره برمی‌گردد؟ ذهن انسان به داستان‌های ناتمام علاقه دارد. ما دوست داریم بدانیم بعد از یک سقوط چه اتفاقی می‌افتد. آیا قهرمان دوباره بلند می‌شود؟ آیا کسی که شکست خورده، دوباره تلاش می‌کند؟ شاید یکی از زیباترین بخش‌های انسان بودن همین باشد، اینکه ما فقط به نتیجه علاقه نداریم، به مسیر علاقه داریم.

اما یک نکته ظریف هم وجود دارد. گاهی ما تصور می‌کنیم که با دیدن ناراحتی افراد مشهور، به آن‌ها نزدیک شده‌ایم. اما باید مراقب باشیم که رنج دیگران را فقط به یک وسیله سرگرمی تبدیل نکنیم. بین همدلی و تماشا کردن تفاوت وجود دارد. همدلی یعنی: “می‌فهمم این انسان چه فشاری را تحمل کرده است”؛ اما تماشا کردن صرف ممکن است تبدیل شود به: “این لحظه ناراحت‌کننده جالب است، بگذار ببینم و برای دیگران بفرستم.” این مرز بسیار باریک است. گاهی حتی با نیت خوب، ممکن است درد یک انسان تبدیل به محتوایی شود که فقط برای چند ساعت احساسات ما را تحریک کند و بعد فراموش شود.

از طرف دیگر، شاید دلیل اینکه شادی دیگران کمتر ما را درگیر می‌کند، این باشد که شادی موفقیت‌‌آمیز همیشه یک سؤال پنهان در ذهن ما ایجاد می‌کند: من کجای این داستان هستم؟ وقتی کسی موفقیت بزرگی به دست می‌آورد، ممکن است ناخودآگاه خودمان را با او مقایسه کنیم. اگر فاصله زیاد باشد، ممکن است احساس کنیم آن تجربه از زندگی ما دور است. اما درد، مقایسه کمتری ایجاد می‌کند. وقتی کسی شکست می‌خورد، ذهن ما کمتر می‌پرسد: چرا من آنجا نیستم؟ بیشتر می‌پرسد: من هم چنین لحظه‌ای داشته‌ام؟ و همین باعث می‌شود ارتباط احساسی سریع‌تر شکل بگیرد.

شاید به همین دلیل است که گاهی ما نه به خاطر اینکه یک قهرمان شکست خورده، بلکه به‌خاطر اینکه در آن لحظه او را شبیه خودمان دیده‌ایم، با او ارتباط برقرار می‌کنیم. در او دیگر رکوردها، جام‌ها و شهرت را نمی‌بینیم؛ یک انسان را می‌بینیم. انسانی که با وجود تمام تفاوت‌هایش با ما، یک نقطه مشترک دارد: او هم احساس دارد.

اما شاید سؤال اصلی هنوز باقی مانده باشد: آیا ما واقعاً غم را بیشتر از شادی دوست داریم؟ یا فقط در لحظه‌های غم، انسان‌ها را واضح‌تر می‌بینیم؟

شاید پاسخ این باشد که ما عاشق غم نیستیم؛ ما عاشق لحظه‌‌هایی هستیم که در آن‌‌ها انسان بودن آشکارتر می‌شود. موفقیت، معمولاً تصویر قدرت یک انسان را نشان می‌دهد، اما شکست، تصویر آسیب‌ پذیری او را؛ و انسان‌ها با آسیب‌پذیری ارتباط عجیبی دارند. زیرا در جهانی که بسیاری تلاش می‌کنند همیشه قوی، موفق و بی‌نقض دیده شوند، دیدن یک لحظه‌ی واقعی از ضعف، مانند یادآوری یک حقیقت ساده است: هیچ انسانی همیشه در اوج نیست. حتی کسانی که از دور شکست‌ ناپذیر به نظر می‌رسند، روزهایی دارند که خسته می‌شوند، ناراحت می‌شوند و با خودشان می‌جنگند.

شاید به همین دلیل است که گاهی یک اشک، بیشتر از یک جام با ما حرف می‌زند. نه به این دلیل که اشک ارزشمندتر از پیروزی است؛ بلکه چون اشک چیزی را نشان می‌دهد که پیروزی گاهی پنهان می‌کند: انسانِ پشت قهرمان را.

 

اما در این میان یک خطر هم وجود دارد. اگر همیشه فقط لحظه‌های شکست را دنبال کنیم، ممکن است تصویر ناقصی از زندگی بسازیم. ممکن است فراموش کنیم که شادی، تلاش، موفقیت و رسیدن به هدف هم بخش مهمی از تجربه انسانی هستند. گاهی ما آن‌قدر به داستان‌های سقوط علاقه‌مند می‌شویم که فراموش می‌کنیم بالا رفتن هم یک داستان است: سال‌ها تمرین، سال‌ها صبر. سال‌ها شکست و لحظه‌های که یک انسان، برخلاف همه سختی‌ها، موفق می‌شود.

شاید مشکل از شادی نیست، مشکل از این است که ما گاهی فقط نتیجه نهایی شادی را می‌بینیم، نه مسیر سختی را که پشت آن وجود دارد. یک قهرمان وقتی جام را بلند می‌کند، ممکن است فقط چند ثانیه از زندگی‌اش دیده شود. اما پشت همان چند ثانیه، سال‌ها تلاش پنهان است.

شاید چیزی که ما واقعا به دنبال آن هستیم، نه غم باشد و نه شادی؛ بلکه صداقت باشد. ما دوست داریم لحظه‌هایی را ببینیم که انسان‌ها واقعی‌تر هستند؛ لحظه‌های که دیگر مجبور نیستند نقش بازی کنند. نه قهرمان کامل، نه انسان شکست‌ ناپذیر؛ فقط یک انسان. و شاید همین دلیل است که داستان‌‌های مربوط به شکست افراد بزرگ، این‌قدر قدرت دارند. آنها به ما یادآوری می‌کنند که فاصله میان آنها و ما آن‌قدر زیاد نیست. کسی که امروز میلیون‌‌ها نفر او را تشویق می‌کنند، روزهایی داشته که کسی او را نمی‌شناخت؛ و کسی که امروز لبخند می‌زند، شاید روزهایی داشته که فقط خودش از سختی‌‌هایش خبر داشته است.

در نهایت، بیایید موضوع را این‌طور ببینیم که شاید موضوع اصلی درباره رونالدو، مسی یا فوتبال نباشد. آن‌ها نمونه‌هایی هستند که یک ویژگی انسانی را به ما نشان می‌دهند. ما انسان‌ها همیشه به دنبال ارتباط هستیم. گاهی یک موفقیت بزرگ ما را به تحسین وامی‌دارد، اما یک لحظه شکست، ما را نزدیک می‌کند. زیرا موفقیت می‌گوید: “این انسان به جای بزرگی رسیده است.”؛ اما درد می‌گوید: “این انسان هم مثل من احساس و درد دارد.”

و شاید به همین دلیل است که گاهی یک تصویر از یک قهرمان غمگین، بیشتر از هزار تصویر از پیروزی او در ذهن ما باقی می‌ماند. نه به خاطر اینکه ما شکست را بیشتر دوست داریم، بلکه بخاطر اینکه در لحظه‌های شکست، انسان را راحت‌تر پیدا می‌کنیم.

شاید بزرگ‌ترین چیزی که ما را به هم نزدیک می‌کند، کامل بودن نیست؛ کامل نبودن است.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند