عکس تزیینی / WAKIL KOHSAR / AFP

عکس تزیینی / WAKIL KOHSAR / AFP


Woman Profile
گیتی آرین
نویسنده

این یادداشت را در حالی می‌نویسم که با تماشای غروب آفتاب، حسی از پایان تمام وجودم را دربرگرفته است. من و شما، همه می‌دانیم که روزی خواهیم مرد، اما کمتر پیش می‌آید که واقعاً به این سرنوشت غایی فکر کنیم. با وجود حضور پررنگ مرگ در دین، فلسفه، ادبیات و هنر، در زندگی روزمره معمولاً به مرگ نمی‌اندیشیم و تا جای ممکن از فکر کردن به آن دوری می‌کنیم؛ انگار که مرگ از ما خیلی دور است، یا فقط برای دیگران اتفاق می‌افتد.
شاید به همین دلیل، فکر کردن به مرگ برای بسیاری از آدم‌ها کاری بیهوده، تلخ یا حتی بیمارگونه به نظر برسد. کسی یک‌بار به من گفت: «آدم هوشیار نمی‌نشیند با فکر کردن به مرگ، زندگی‌اش را تلخ و بی‌معنا کند.» اما پرسش من همیشه این بوده است که اگر اندیشیدن به مرگ بتواند کیفیت زیستن را بیشتر کند، آیا باز هم باید آن را دیوانگی دانست؟
انسان‌ها نسبت به مرگ باور یکسانی ندارند، اما تقریباً همه به شکلی از فکر کردن به آن فرار می‌کنند؛ البته دلیل این فرار همیشه ترس نیست. گاهی انکار و جدی نگرفتن است و گاهی هم این تصور که مرگ برای بعد است و فعلاً مراعات جوانی و آرزوهایمان را می‌کند.
البته ترس از مرگ هم برای همه یکسان نیست. بعضی‌ها از خود مرگ نمی‌ترسند، بلکه از فرایند مردن می‌ترسند؛ بعضی از ناتمام ماندن کارهایشان، و بعضی‌ها از این‌که زندگی‌شان نزیسته به پایان برسد. بخشی از این ترس، برای بعضی‌ها هم از ناشناخته بودن مرگ است؛ از این‌که نمی‌دانند پس از آن چه خواهد شد. اما به گمان من، بخش مهم‌ترش خود «پایان» است؛ پایان آدم‌هایی که دوست‌شان داریم، پایان تجربه‌هایی که برایشان تلاش کرده‌ایم و پایان جهانی که در آن به بودن خود عادت کرده‌ایم.
هرچه بیشتر به زندگی‌ام نگاه می‌کنم، بیشتر رد این ترس را در جاهایی می‌بینم که در ظاهر هیچ ربطی به مرگ ندارند. برای من گاهی پایان یک کتاب، یک فیلم یا تمام شدن یک دوستی، حسی شبیه فقدان ایجاد می‌کند؛ چیزی شبیه خلأ، شبیه تهی‌شدن.
دو سال پیش، نیمه‌شب به آخرین صفحه‌های «کلیدر» رسیده بودم. همه خواب بودند و من در خاموشی کامل خانه، زیر سایه سنگین یک پایان گریه می‌کردم. اگر این را برای کسی تعریف کنم، شاید بگویند اغراق می‌کنی؛ مگر می‌شود برای تمام شدن یک رمان گریه کرد؟ اما من واقعاً حس می‌کردم چیزی را از دست داده‌ام. ماه‌ها با آدم‌های آن رمان زندگی کرده بودم؛ شب‌ها پیش از خواب به آن‌ها فکر می‌کردم و صبح دوباره به جهان آشنایشان برمی‌گشتم. با تمام شدن کتاب، انگار یک جهان آشنا را از من گرفته بودند.
همین حس را بعدتر، هنگام تمام شدن سریال «آنی‌شرلی» و حتی سریال دیگری که فقط برای تقویت زبان تماشا می‌کردم، تجربه کردم. باز هم همان خلأ در من به‌وجود آمد؛ حسی که هنوز هم اسم دقیقی برایش پیدا نکرده‌ام و توضیح دادنش برایم آسان نیست. آن روزها هنوز نمی‌دانستم این احساس از کجا می‌آید. فقط می‌دانستم هر بار در وجودم حسی شبیه تهی‌شدن به‌وجود می‌آید.
شاید به همین دلیل است که این چند سال، بیشتر از گذشته به مرگ فکر می‌کنم و میان این پایان‌های کوچک و آن پایان بزرگ نسبتی می‌بینم. جالب اینجاست که درست زمانی این موضوع دوباره در ذهنم پررنگ شد که چند اتفاق پشت سر هم مرا به این افکار برگرداندند. چند هفته پیش، در صنف ادبیات جهان، استاد از ما پرسید: «کدام‌یک از شما مرگ‌اندیش هستید؟» سؤالش همان روز در ذهنم ماند و بعد، با دیدن فیلم پیشنهادی این برنامه به‌نام «بنشی‌های اینیشرین» و رسیدن به بخش مرگ ننه‌حسنی در رمان «همسایه‌ها»، دوباره این فکر در ذهنم پررنگ‌تر شد.
اگر از من بپرسند آیا از مرگ می‌ترسی، پاسخ ثابتی ندارم. بعضی روزها نه و بعضی روزها بله. و در روزهایی که می‌ترسم، بیشتر از خود مرگ، این فکر آزارم می‌دهد که با آمدن آن، همه آرزوهایم بی‌مادر می‌شوند، بعضی حرف‌هایم برای همیشه ناگفته می‌مانند و بار زندگی نزیسته‌ام از زندگی زیسته‌ام سنگین‌تر است.
مرگ را می‌توان در هر چیزی دید که از بودن به نبودن می‌رسد. البته همه پایان‌ها یکسان نیستند، همان‌طور که همه فقدان‌ها تأثیر یکسانی ندارند. این تفاوت را می‌شود در ادبیات و هنر هم دید.
در «مرگ ایوان ایلیچ»، خبر مرگ شخصیت اصلی از همان آغاز روایت می‌شود. همکارانش بیشتر از آن‌که درگیر مرگ او باشند، نگران این‌اند که چه کسی جای او را خواهد گرفت. حتی در خانواده‌اش هم مرگ او خلأ عمیقی ایجاد نمی‌کند. اما در «بنشی‌های اینیشرین» ماجرا کاملاً فرق دارد. مرگ آن موجود کوچک، فروپاشی بخشی از جهان پادریک است. فقدان اینجا معنای دیگری پیدا می‌کند و تأثیری عمیق‌تر دارد.
با این وجود، مرگ ایوان ایلیچ از زاویه‌ای دیگر برای من مهم‌تر است؛ چون به گمانم تراژدی اصلی او خود مرگ نبود، بلکه آگاهی از زندگی نزیسته‌اش بود. من فکر می‌کنم که رنج او بیشتر رنج اشتباه زیستن است تا رنج مردن.
ایوان همیشه به‌جای زندگی، نگران نگاه دیگران بود.
بخش بزرگی از عمرش صرف این شد که در چشم دیگران موفق و محترم به نظر برسد، نه این‌که واقعاً زندگی معناداری داشته باشد. به همین دلیل، وقتی مرگ از راه رسید، چیزی برای تسلی نداشت. ایوان ناگهان با زندگی‌ای روبه‌رو شد که بخش بزرگی از آن را نزیسته رها کرده بود. تازه فهمید بسیاری از چیزهایی که عمرش را صرف‌شان کرده بود، آن‌قدرها هم مهم نبوده‌اند.
برای همین، هم دلم برای ایوان ایلیچ می‌سوزد و هم سرنوشتش برایم یک هشدار است؛ هشداری که می‌گوید: من هم می‌میرم. قرار نیست تا ابد اینجا باشم. چه‌بسا همین لحظه همه‌چیز تمام شود و من حتی فرصت نکنم این متن را به پایان برسانم.
شاید ترسی که از آن حرف می‌زنم، ترس از مرگ نباشد؛ ترس از زندگی نکردن باشد. از این‌که آیا در این فرصت کوتاه توانسته‌ام چیزی بفهمم، عشق بورزم، احساس کنم و معنایی را که دنبالش هستم پیدا کنم یا نه.
مرگ‌اندیشی برای من نشانه مرگ‌دوستی نیست. مدتی است به مرگ فکر می‌کنم، چون می‌خواهم زندگی را جدی‌تر بگیرم و فریب این تصور را نخورم که همیشه فرصت در اختیارم است.
اندیشیدن به مرگ همیشه راحت نیست؛ گاهی سنگین است، به‌خصوص وقتی به ناشناخته بودنش یا احتمال نیستی پس از آن فکر می‌کنم. اما این دشواری را به فراموشی آن ترجیح می‌دهم.
وقتی انسان دچار اشتباه می‌شود، آیا به این فکر می‌کند که اگر همین حالا بمیرد، دیگر فرصتی برای جبران نخواهد داشت؟ اگر بمیرم، آیا می‌توانم تصویری را که از خود ساخته‌ام تغییر دهم؟ مرگ امکان هر تغییر و بهتر شدن را از ما می‌گیرد و شاید برای همین، اندیشیدن به آن لازم باشد. اگر امروز کسی را ناراحت کنم و فردا بمیرم، آیا همان تصویر در ذهن او باقی می‌ماند؟ شاید فکر کردن به این موضوع باعث شود کمتر خطا کنم و اگر خطا کردم، پیش از آن‌که دیر شود جبران کنم یا دست‌کم بار رنجی را سبک‌تر سازم. چون مرگ، در نهایت، فرصت هر نوع جبرانی را از ما می‌گیرد.
آدم باید با این حقیقت روبه‌رو شود که مرگ فقط برای دیگران نیست و همان شتر سمجی است که پشت درِ هر خانه‌ای می‌خوابد. اگر فکر کردن به این واقعیت بتواند کیفیت زیستن را بالا ببرد، چرا نباید به آن فکر کرد؟ اما ایوان ایلیچ زمانی به فکر کردن درباره مرگ رسید که دیگر فرصتی برای تغییر نداشت؛ زمانی که مرگ روبه‌رویش ایستاده بود. او تازه فهمید چقدر از زندگی‌اش را نزیسته رها کرده است. تفاوت من با او، یا دست‌کم چیزی که می‌خواهم تفاوت باشد، در همین اندیشیدن است: این‌که پیش از آن لحظهٔ نهایی به مرگ فکر کنم، تا شاید زندگی را تا جای ممکن کمتر نزیسته رها کنم و با حسرت و افسوس روبه‌رو نشوم.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند