
این نخستین اثر از ناتورالیستها بود که خواندم و گمانم با بنیادگذار این مکتب -امیل زولا- آغاز کردم؛ کسی که خود از پیروان بالزاک بوده و بعدها توانسته سبکی را رقم بزند که تحول بزرگی را در ادبیات داستانی رقم زد. در کتاب «نظریات ادبی» اثر «دوکتور محمدصالح راسخ»، از این مکتب به صورت گذرا و با درج فهرستی از مشخصات یادآوری شده است که با خواندن آنها و طرز توصیفی که از این مکتب شده بود، حسی برایم دست داد که گویا این مکتب، مکتبی ناکام باشد.
بعدها هم کموبیش از این و آن، میخواندم که به صورت کنایی به مکتب ناتورالیسم اشاره میکردند که داستان امروز نمیرود تا اندازهٔ قد و وزن شخصیتهای داستانش را معلوم کند. اما «سایههای شب»، نظرم را تغییر داد: ناتورالیسم، بسیار ریزبینتر و عمیقتر از سایر مکتبهای ادبی به طرح داستانش میپردازد؛ آنگونه که از خمیرش موی نمیتوان یافت. برخلاف بالزاک یا برخی نویسندههایی که در لابهلای داستان، به صورت مستقیم تزهای خود را مطرح میکنند، ناتورالیسم اصلاً به این کار نزدیک هم نمیشود. نه هم به دنبال اثبات چیز خاصی است. به صورت بسیار طبیعی و دقیق، اتفاقها و صحنهها و شخصیتها را توصیف میکند. آنچنان که در پشت آن اتفاقها و واکنشها و گفتارها، خواننده اگر دقت کند، ممکن است چیزهایی دستگیرش شود، البته آن هم اگر به دنبال نکتههایی برای آموختن باشد، در غیر صورت خود داستان چنان جذاب است که سایر نکتههای افتاده در حاشیهٔ متن را از نظر دور میکند و با هیجان پیگیر، خواننده را تا آخر داستان با خود میکشد.
نویسندههای ریالیست از بالزاک شروع تا بسیاری نویسندههایی که بعدها در شوروی سابق، ریالیسمِ اجتماعی را شکل دادند، همواره در پی اثبات چیزی هستند. بالزاک که همواره مستقیماً نظریات خود را پیرامون مسایل گوناگون، در حاشیهٔ داستان مطرح میکند. این نظریهپردازیها یا تکرار نظریهها یا گفتن نظریهها به صورت دیگر یا نمایش نظریهها و تبیین آن در داستان و مضمونساختن آن، شاید یکی از مشخصههای ریالیسم باشد اما ناتورالیسم، به صورت محسوس دنبال نظریهپردازی نیست.
سایههای شب، اتفاقهایی است که میان چند تن از کارمندانِ خطِ آهنِ میانِ «پاریس» و «لوهاور» رخ میدهد. خلاصهٔ آن، شرح یک سلسله قتلها است. قهرمانهای داستان «امیل زولا»، نه به صورت مرموز و با دلیلهای سرسری، بلکه با علتهای بسیار قابل حس برای خواننده، دست به قتل میزنند. روابط چنان بازنمایی میشود که انگیزهٔ قتل نزد خواننده قابل توجیه میشود. من کمتر نویسندهای دیدهام که بتواند جریان داستان را، چنان پیش ببرد که خودش به ساختن بهانههای بینیخمیری برای خواننده نیاز نداشته باشد که بیاید و انگیزهٔ یک اتفاق را توجیه کند یا سرسری از آن بگذرد. زولا، خود اتفاقها را چنان منطقی چیده است که خواننده گامبهگام میداند که به فاجعه نزدیک میشود.
در همهٔ داستان، شاید بتوان یک استثنا قایل شد، آن هم از شخصیتهای درجه یک داستان، رانندهٔ لکوموتیو -ژاک لانتیه- است که در اثر یک نوع حالت روانی و غیر عادی، دست به قتل میزند. آن استثنا را هم نویسنده چنان به غریزههای ارثی و جنتیکی گره زده است که خوانندهٔ معتقد و آشنا به علم وراثت و جنتیک، بعید نیست که آن را بپذیرد؛ در ضمن آنکه اگر به آن قتل غیر عادی دست نمیزد، در پی آن بود که برای رسیدن به عشقش، یک قتل سنجیدهشده و عاقلانه را با همکاری معشوقش به انجام برساند.
ناتورالیسم را شاید بتوان گفت که علمیترین مکتب در عرصهٔ ادبیات داستانی است؛ چنانکه نویسنده به اثرش، به مثابهٔ یک اثر علمی مینگرد، چنانکه در مورد جزییات داستانش پژوهش میکند، چنانکه پرزههای داستان را به دقت مثل یک ساعتساز ماهر، به جای درستش مینشاند و هیچ معلولی را بدون علت باقی نمیگذارد.
اما برگردیم به خود داستانِ سایههای شب:
داستان دستکم، چهار شخصیت اصلی دارد و سر جمع، کموبیش، ده شخصیت اصلی و فرعی هستند که بسیار درست و عالی پرداخته شدهاند که برخلاف بسیاری داستانهای دیگر، نام اکثر اینها یادم است:
– روبو
– ژاک
– سورین
– گرانمورن
– پکو
– فلور
– میزار
– کابوش
– بوناون
– فلومن
– فامیلِ لاشانه
– ننه ویکتوار و…
و جالب اینکه، همهٔ این شخصیتها کموبیش به اتفاقهای داستان، دخیل هستند و سهم دارند و کارهایی که میکنند، باعث ایجاد انگیزههایی میشود.
خلاصهٔ ناقصِ داستان:
روبو و سورین، زن و شوهری هستند که در آغاز داستان، زندهگی شاد و موفق دارند. یک دروغ کوچک اما مهم، زندهگیشان را زیر و رو میکند. یکی از روزهایی که این دو بنا بر ضرورت در پاریس در مهمانخانهٔ ننه وکتوار به سر میبرند، سورین از بازار دیرتر برمیگردد.
و در عین گفتگو، ناخواسته به انگشتری در دستش اشاره میکند و میگوید که تحفه از یک دوستش است یا چنین چیزی… روبو با خشم به یادش میاندازد که قبلاً گفته بوده که این انگشتر یادگار مادرِ متوفایش است. حالتی که سورین به خود میگیرد، آشکارا نشان میدهد که در حال خیانت به شوهر است.
روبو با مشت و لگد به جان سورین میافتد و بالاخره سورین اعتراف میکند که با پدرخواندهاش (رییس گرانمورن) از قدیم در ارتباط نامشروع بوده و انگشتر را از او تحفه گرفته بوده است. رییس گرانمورن زمانی که سورین دختری نوجوان بوده، او را اغوا کرده و فریفته است. بعد هم مجبور شده این عروسک مصرفیاش را برای کسی به زنی بدهد و این هم خورده به گردنِ روبوی مسکین.
روبو در آن اتاق تصمیم میگیرد که سورین را بکشد اما چنان دوستش دارد که نمیتواند؛ در عوض ترجیح میدهد که رییس گرانمورن را بکشد. سورین را وادار میکند که نامهای برای رییس بنویسد و از او تقاضا کند که در قطار امشب با آنها به سمت لوهاور حرکت کند (یعنی از زنش میخواهد که با فاسقش قرار ملاقات بگذارد).
روبو در این سفر، رییس گرانمورن را به قتل میرساند تا لکهٔ ننگ را از زندهگی معشوقش بزداید… اما، در پایان داستان، تهمتِ دو قتل به گردن روبو میافتد. نکته همینجاست. تهمت میکنند که روبو هر دو قتل را به انگیزهٔ به دستآوردن ثروت انجام داده است. علت این تهمت چیست؟ خواننده با شخصیت روبو در لابهلای داستان آشنا میشود. میداند که او مرتکب دو قتل نشده است و علت قتل اولش نیز ثروت نبوده است اما علتهایی که قوهٔ قضاییه دولت فرانسه، دلیلهای روبو را نمیپذیرد، چیست؟ شاید این بزرگترین گرهٔ داستان باشد که به چندین علت، روبو به اتهامِ دو قتل از روی حرصِ ثروت، به حبس ابد محکوم میشود. این علتها را دیگر خودتان اگر ترغیب شده باشید، بخوانید و دریابید.
نکتهٔ پایانی:
اکثر دوستانی که در افغانستان به نوشتن داستان روی میآورند -به شمول خودم-، در این موارد مشکل دارند:
– طرح داستان؛
– داستانیساختن علت و معلولها؛
– قضاوتنکردن یا نیاوردن نظریات شخصی در متن داستان، در عوض بیان آنها به ذریعهٔ شخصیتها.
فکر میکنم، ناتورالیسم به این دردها هم دوا است.

