
مهمانی رفتن و مهمانداری در خانوادههای افغانستانی همیشه یک مزه و صفای خاص خودش را دارد. انگار خانه با آمدن مهمان جان میگیرد. امروز هم عمهام با دخترهایش، فاطمه و پروانه، مهمان خانه ما بودند. برایشان قابلیپلاوی اوزبیکی پختم، دور یک سفره نشستیم، غذا خوردیم و مثل همیشه قصههای دخترانه شروع شد؛ از هر دری حرف زدیم، خندیدیم، اما نمیدانستم آخر این قصهها دلم را اینقدر سنگین خواهد کرد.
فاطمه و پروانه در یکی از قشلاقهای دورافتادهی تخار زندگی میکنند؛ اما خوبیاش آنجا است که مکتب هست، اما برای آنها انگار اصلاً وجود ندارد، چون پدرشان هیچوقت اجازه نداده درس بخوانند. هر دو در حسرت مکتب رفتن بزرگ شدهاند. وقتی با من حرف میزدند، از دنیایی سؤال میکردند که هیچوقت ندیدهاند. فاطمه با همان سادگی و شوق کودکانهاش پرسید: «مکتب چطور است؟ دخترها وقتی آن لباسهای سیاه مکتب را میپوشند، قشنگ معلوم میشوند؟» همین گپاش کافی بود که بغض گلویم را بگیرد. آدم وقتی نعمتی را همیشه داشته، شاید هیچوقت نفهمد نداشتنش چقدر درد دارد.
از میان آن دو، فاطمه عاشق مکتب رفتن است. آنقدر عاشق که با وجود اینکه هیچوقت شاگرد مکتب نبوده، یک بکس پشتی همیشه برای خودش نگه داشته که هر جا میرود، وسایل کوچکش را داخل آن میگذارد؛ فقط برای اینکه دلش را خوش کند، برای اینکه خیال کند او هم مثل دخترهای دیگر بکس پشتی دارد، آن را روی شانه میاندازد و راهی مکتب میشود. وقتی او را دیدم، فهمیدم بعضی آرزوها آنقدر بزرگاند که آدم برایشان حتی خیال هم میسازد.
از من درباره کابل میپرسید؛ میگفت: «همان کابلی که تو رفتی، قشنگ است؟ دخترها از کجاها میآیند؟ غذا را خودتان میپختید یا کسی دیگر؟ لباسهایت را خودت میشستی؟» گفتم بلی. من هم از روزهای لیلیهی کابل برایش تعریف کردم؛ از هماتاقیها، از درس، از شلوغی خوابگاه، از اینکه هرکس مسئول کارهای خودش است. هنوز حرفم تمام نشده بود که دیدم چشمهایش پر از اشک شد. گفت: «کاش خواهر تو میبودم…» همین یک گپاش آنقدر تکاندهنده بود که تا حالا هم از ذهنم بیرون نمیرود. فکر میکنم حسرتها را هیچ جوابی آرام نمیکند.
شوهر عمهام مردی است که همیشه با قلدری و خودکامگی زندگی کرده؛ نه دخترهایش را گذاشته مکتب بروند و نه حتی پسرهایش را. فقط یکی از پسرهایش را به مدرسه دینی فرستاده تا قاری بیعقل شود. یادم آمد همان پسر، زمانی که پدرم در نظام جمهوری کار میکردند، به خاطر حرفهای پدرش ما را کافر و کمونیست میدانست و میگفت پول پدرم حرام است و نباید به خانه ما بیاید. اما عمهام با همه آن حرفها، همیشه دلش پیش ما بود و هر وقت میتوانست خودش را به خانه ما میرساند.
اما دردناکترین حرف امروز را آخر از فاطمه شنیدم. فاطمه گفت چند روز پیش به عروسی همسایه رفته بود و وقتی آمد خانه، دید که بکس لباسهایش تید و پرک است. اول نفهمیده چه شده، اما بعد دید برادرش لباس پنجابی مورد علاقهاش را تکهتکه کرده است. گفته بود چند روز قبل اخطار داده بود که این لباس را گم کن، چون خوشش نمیآید بپوشد، اما فاطمه جدی نگرفته بود. برادرش هم از فرصت استفاده کرده و لباس را آنقدر پاره کرده بود که دیگر به درد هیچ کاری نمیخورد.
وقتی این را تعریف میکرد، نه من چیزی توانستم بگویم و نه خودش دیگر حرفی زد. فقط نگاهش کردم. احساس کردم انگار آن لباس را نه، دل خودش را پاره کردهاند. لباس شاید برای خیلیها فقط چند متر پارچه باشد، اما گاهی یک لباس، تمام دلخوشی یک دختر است؛ چیزی که با هزار شوق نگهش داشته، دوستش داشته و با آن برای خودش زیبایی ساخته است. وقتی عزیزت همان را با دست خودش تکهتکه میکند، فقط پارچه را پاره نکرده، بخشی از روح و عزت نفس آدم را هم زخمی میکند.
راستش همان لحظه هیچ جملهای برای دلداری دادن به فاطمه پیدا نکردم. هرچه فکر کردم، دیدم هیچ کلمهای نمیتواند جای آن زخمی را که در دلش افتاده پر کند. خودم هم مات و مبهوت ماندم و فقط در دلم گفتم: کاش هیچ دختری گرفتار برادری نشود که به جای تکیهگاه بودن، باعث ترس و شکستن دل خواهرش باشد. همیشه تصویرم از رابطه خواهر و برادری، شیرینی آن پیوند است؛ رابطهای که باید پر از امنیت، محبت و پناه باشد، نه جایی که خواهر از برادرش بترسد، لباسش را پنهان کند و نگران باشد امروز نوبت کدام دلخوشیاش است که نابود میشود.
لباس، فقط لباس است؛ هر انسانی حق دارد هر رنگ و هر مدلی را که دوست دارد بپوشد، تا وقتی به کسی آسیبی نمیرساند. اما بعضی آدمها فکر میکنند اختیار زندگی دیگران را هم دارند؛ انگار خواهر، دختر یا زن را ملک خودشان میدانند، نه یک انسان با حق انتخاب. ظلم همیشه با لتوکوب نیست؛ گاهی با پاره کردن یک لباس، با شکستن یک آرزو یا گرفتن حق درس خواندن، زخمی میزنند که سالها در دل آدم میماند.
امروز وقتی فاطمه و پروانه از خانه ما رفتند، سفره جمع شد و ظرفها را شستم، اما سنگینی حرفهایشان هنوز روی دلم مانده است. وقتی حرفهایش تمام شد، ذهنم پر از سؤال شد؛ سؤالهایی که هنوز هم جوابی برایشان پیدا نکردهام. چرا یک پسر میتواند هر لباسی را که دوست دارد بپوشد، اما یک دختر حتی اختیار لباس خودش را هم ندارد؟ مگر آزادی فقط برای یک جنس آفریده شده است؟ اگر قرار است برادر، تکیهگاه خواهر باشد، از کدام نقطه راه را گم میکند که به جای محافظت از دل خواهرش، دلخوشیهایش را پاره میکند؟ مگر تکهتکه شدن یک لباس، تکهتکه شدن بخشی از روح یک دختر نیست؟ چرا بعضی مردها فکر میکنند دوست داشتن، با فرمان دادن و ممنوع کردن معنا پیدا میکند؟ چه کسی به آنها حق داده که سلیقه، آرزو و حتی سادهترین انتخابهای یک دختر را از او بگیرند؟ آیا واقعاً یک تکه لباس اینقدر خطرناک است، یا ذهنهایی که از حق انتخاب یک دختر میترسند و فکر میکنند با چنین عملهای قلدری محافظت میکنند؟
سنگینی حسرت دخترهایی که تنها آرزویشان مکتب رفتن، لباس دلخواه پوشیدن و زندگی کردن مثل بقیه دخترهای دنیا است، هنوز رهایم نمیکند.


دیدگاه وجود ندارد