
«ساعت شوم» اثر نویسندهٔ بزرگ «گابریل گارسیا مارکز» است؛ داستانی متفاوت که بیشتر واقعگرایی در آن بهچشم میخورد؛ اثری که تقابل میان دین و سیاست، اخلاق و منفعتگرایی را بهخوبی به تصویر کشیده است. این داستان از مردم و نحوۀ واکنش آنها در برابر اتفاقاتی که در شهرشان رخ میدهد، سخن میگوید. «ساعت شوم»، به دلیل داشتن تعدد شخصیتهای داستانی، ممکن است گاهی خواننده را گیج کند؛ چون در اکثر جاها، بیشتر از توجه به شخصیتپردازی، به عملکردها پرداخته شده است. هرچند این نخستین کتابی بود که با ترجمۀ «احمد گلشیری» خواندم، با آن هم درک جزئیات داستانی برایم ساده بود.
«ساعت شوم»، تنها داستان یک شهر نیست، بلکه داستان شهرها و کشورهای بیشماری است که آنچنان که لازم است، به آنها پرداخته نشده است. اجرای قانون با زور و شکنجه و نجات جامعه به وسیلۀ وعظ و نصیحت و چنگزدن به اخلاقیات و دین، از موضوعات مهمیاند که به آنها پرداخته شده است.
«ساعت شوم»، داستانی اثرگذار و محکم در حوزۀ اجتماع، سیاست و هنر آگاهیبخشی به تودۀ عام و نوعیت واکنش نشاندادن به اتفاقات جاری در یک شهر است. در این داستان، با مردمی مواجه میشویم که بهجای زندهگی خودشان، کنجکاو زندهگی دیگراناند. آنچه مهم است و باید جدی به آن پرداخته شود، اثرگذاری شایعهها در جوامع است؛ شایعههایی که در کسری از ثانیه ممکن است شأن و احترام یک خانواده یا یک شخص را به صفر برسانند، آن هم در صورتی که صدق و کذب آن بهطور قاطع مشخص نیست. استفاده از عنصر شایعهپراگنی در جوامع سنتی، موضوعی جدی و خطرناک است؛ آن هم وقتی مردم، بهجای پیگیری صدق و کذببودن یک مسئله، به ترویج و بازگویی آن میپردازند.
فساد سیاسی همواره در شهرهای مختلف موجب شهرویرانی و کشورویرانی شده است. در شهرهایی که بهجای انسانهای اهل، انسانهای زورمند به مقامات حکومتی میرسند، وجود فساد سیاسی حتمی است. حکومتدارانی که بهجای خدمت به مردم و حل مشکلات آنان، به فکر جیب خودشان باشند، بدون شک شهرشان را به ویرانی میکشانند.
سؤال اینجاست که چرا مردم به شایعهها میپردازند؟ آیا مردم آنقدر منزه اند که بهمحض آگاهی از شایعه، آن را بازگو میکنند تا مبادا دیگران به این بلا گرفتار شوند و یا اینکه از شایعهها و افشاشدن رازهای دیگران لذت میبرند؟ مردمان آگاه، برای حفظ شأن شهر و مردمشان، به بازپخش شایعههای بد میپردازند یا راهی برای جلوگیری از افزایش چنین شایعههایی پیدا میکنند؟ البته که دنبال راهحل میگردند.
«ساعت شوم»، داستان شهری در کلمبیا است؛ شهری که زمانی آرام و آسوده بوده، اما پس از پیداشدن نامههای ناشناس و پخش هجونامهها و شایعهها، به بیراهه و نابودی کشانیده میشود. در این داستان، شخصیتهای برجستهای مانند «پدر آنخل»، «شهردار» و «پزشک خیرالدو» حضور دارند و هر کدام بهطریقی برای پایاندادن به قضیۀ هجونامهها تلاش میکنند. پدر آنخل، بهعنوان کشیش، سعی در اصلاح جامعه با اخلاقیات دارد؛ شهردار با شکنجه و زور میکوشد قانون را اجرا کند؛ و خیرالدو، در مطبش، با حرف و حدیثهای تودۀ مردم سروکار دارد.
«ساعت شوم»، میتواند زنگ خطری برای تمامی جوامعی باشد که از سوی عاملی نامعلوم در حال فروپاشیاند؛ جوامعی که حاکمانشان بهجای ملت، به خودشان میاندیشند و رهبران دینیشان بهجای گسترش اخلاقیات، در مسائل جزئی درگیرند. این داستان در کنار «صد سال تنهایی» و «عشق در زمان وبا»، از بهترین آثار گابریل گارسیا مارکز است. بخوانید و آگاه بمانید.
جملههای تاثیرگذارِ داستان:
«برای بازسازی اخلاق یه جامعه سالها سختی و یه عمر تجربه لازمه.»
«بهشت به سرزنشش نمیارزه!»
«میخوام بگم توی این مملکت ثروتی پیدا نمیکنین که پشتش چند الاغ مرده پنهان نباشه.»
«زندگی چیزی نیست جز یک سلسله فرصتهای پیاپی برای زندهماندن.»
«اگه مردها آبستن میشدن از بیشعوری بیرون میاومدن.»
«بزرگترین فضیلت مرد رازداری شه.»
«عدالت متکی به عریضه نیست؛ متکی به گلوله است.»


دیدگاه وجود ندارد