Image: Magnific

برف سرخ

آن شب، میان هجوم برف و سرما نشستم و شب را به صبح رساندم. وقتی هوا روشن شد و از جایم بلند شدم، دیدم زیرم سپیدی برف‌ها سرخ شده است. از ترس و شرم، بندبند دلم می‌لرزید. با دستان لرزان، برف‌های سرخ را جمع کردم و بردم زیر درختان پایین قریه ریختم تا کسی نبیند. آن شب آن‌قدر روحم یخ زده بود که سرمای استخوان‌سوز زمستان را هم حس نکردم. از آن شب به بعد، هر ماه همان کابوس، همان غربت و همان تنهایی در میان برف‌ها برایم تکرار می‌شود. حالا با گذشت زمان فهمیده‌ام آن خون چه بود، اما هنوز هم وحشت آن شب سرد برفی دست از سرم برنمی‌دارد... ... ادامه مطلب
Photo by WAKIL KOHSAR / AFP

آن سوی مرز، این سوی درد

مدت‌ها به این فکر می‌کردم که چه نامی می‌تواند روایت این روزها و این دردها باشد؛ دردی که با یک کلمه و یک جمله نمی‌شود خلاصه‌اش کرد. شاید «آن سوی مرز، این سوی درد» نزدیک‌ترین چیزی باشد که بتواند گوشه‌ای از این احساس را بیان کند؛ مرزی که برای بعضی‌ها فقط فاصله میان دو سرزمین است، اما برای ما گاهی مرز میان ماندن و رفتن، امید و ترس، و زندگی و بی‌وطنی است. ... ادامه مطلب
Image: Pexels

روشنایی در روزهای تاریک

از جوزجان که به بلخ آمدم، دلی پر از امید و سری پر از شور دانایی داشتم. دختری بودم درس‌خوانده، پرانرژی و آموزگاری که تازه قدم به دنیای مشترک گذاشته بود. اما دست تقدیر و رسم‌وراه روزگار، خیلی زود آزمون‌های سختش را پیش رویم گذاشت. در همان بدو ورود، پدرشوهرم اجازه نداد به وظیفه‌ام در مکتب ادامه دهم و خانه‌نشین شدم. ... ادامه مطلب
Image: AI generated / ChatGPT

هنوز کسی می‌اندیشد

هر روز از همین کوچه می‌گذرم؛ زمینش را خاکی و خامه می‌خوانم و درختان چهارمغزِ رو‌به‌روی درِ حویلی‌مان را «جنگل چهارمغز». پیچ‌وتاب‌های ادامهٔ کوچه را بارها با کلمات روی صفحهٔ ذهنم می‌نویسم؛ گویی این کوچه‌ی تکراری، داستان هرروزهٔ زندگی من است. ... ادامه مطلب