0009 1200x500

زندگی‌هایی که قربانی رسم‌ها شدند

حدود چهل سال پیش، مادرم برایم قصه می‌کرد که بچه‌کاکایش بعد از فوت خانمش می‌خواست دوباره ازدواج کند. او عاشق یکی از دخترهای قریه شده بود و برای خواستگاری رفت، اما خانواده‌ی دختر قبول نکردند. آن دو نفر با هم فرار کردند. بعد از آن، خانواده دختر قسم خوردند که آن‌ها را زنده نمی‌گذارند؛ و دو سال بعد، هر دوی آن‌ها را به قتل رساندند. ... ادامه مطلب
Photo: AI / Google Gemini

بیدارتر از کابوس

شب است و تاریکی بر زمین و زمان چیره گشته. تندتند قدم برمی‌دارم؛ گاهی می‌دوم و گاهی از شدت بارش ناچار آهسته‌تر حرکت می‌کنم. برف گویا با من سرِ رقابت دارد؛ هرچه من شتاب می‌کنم، او نیز تندتر می‌بارد. همه‌جا سپید شده؛ پنداری دنیا لباس عروسی بر تن کرده است. کوه‌ها، صخره‌ها، درختان و دشت‌های بی‌پایان، همگی زیر چادر سپید برف پنهان شده‌اند. ... ادامه مطلب
Photo by: Google Gemini (AI)

آن‌سوی زمین

گاهی حس می‌کنم هیچ جایی روی زمین ندارم و متعلق به این خاک نیستم؛ درست مثل آدم‌فضایی‌ها. نمی‌دانم این حس چگونه در ذهنم ریشه دواند، اما مطمئنم که انسانم. با این حال، هضم همین کلمهٔ «انسان» برایم دشوار شده است؛ چرا که زیستن در این جغرافیا، حس انسان بودن را از من می‌گیرد و مرا با دنیایی از پرسش‌های بی‌جواب تنها می‌گذارد. سخت و طاقت‌فرساست بدانی انسانی، اما آدم حسابت نکنند. گاهی میان رنجِ چیزی که هستم گیر می‌مانم و از خود می‌پرسم: چرا باید این‌قدر بی‌ارزش پنداشته شوم؟ ... ادامه مطلب
Photo by AFP

دختران افغانستان و دیوارهای خاموش

بکس لباس وسط اطاق باز است، اما دستم به بستن آن نمی‌رود. لباس‌هایم هنوز پراکنده‌اند و چیزی که بیش از همه در میان آن‌ها سنگینی می‌کند، مدرکم است. همان تکه‌کاغذی که روزی برای داشتنش، برای لمس کردنش و برای به‌دست آوردنش سخت جنگیدم. حالا اینجاست؛ حالا که به‌دستش آورده‌ام، در دستانم حس سنگینی دارد، چون در سرزمینی که من قرار است برگردم، دانش دیگر معنی ندارد؛ آنجا صدای امید و آرزوها خاموش شده و زنان در رگبار فراموشی گرفتار شده‌اند. ... ادامه مطلب