
«مه که از وظیفه خلاص شدم، میایم پیشت.»
…
«مقصد از دروازهی کاج یک قدم اینسو نمانی!»
…
«ها برو گل مادر، پناهگکت به خدا!»
اینها جملاتی بود که خانم کنارم با درنگهای کوتاه و صدای بلند در گوشی میگفت.
در حالی که راننده صدای دستگاه پخش را پایین آورد، خانم گوشیاش را قطع کرد. تازه متوجه شدم که لحظهی قبل چه آلودگی صوتی شدیدی جریان داشت. انگار خانم هم به این ناهنجاری صوتی پی برد که با تکخندهای گفت: «دخترکم بود. گفتمش در کورس باشد تا مه بیایم. هر چه نباشد همی محیط درسی امن است…»
حرفهای خانم با صدای مشتی روی داشبورد قطع شد. مردِ کنار راننده بود که با صدای خشمگین گفت: «هیچ امن نیست! محیط درسی امن است، محیط درسی امن است… کی میگوید امن است؟!»
مرد نفسنفس میزد. هنوز صدای ضعیف آهنگ از دستگاه پخش شنیده میشد. نفسهای مرد و صدای پخش، تنها امواج صوتیای بودند که فضای موتر را پر کرده بودند.
مرد دوباره به حرف آمد، اما اندکی از خشمش کاسته شده بود: «بچهی مه هم دو سال پیش در دانشگاه همیرقم میگفت. میگفت آغا تو گارد هستی، خدا ترا از ای انفجار و انتحار نگاه کند، مه خو در دانشگاه میباشم، جای مه خطری نیست. مَ… مگر…»
کلمهی پایانیاش با بغض شکسته شد؛ انگار کلمهای که عزم بیرون آمدن از گلو را داشت، با تکضربهی سکوت مواجه شد.
اما سکوت زیاد دوام نیامد و مرد باز هم گفت: «مگر نورسته بچیم لقمهی خاک شد.»
اینبار کلمات در گلویش سقوط کردند. شانههایش لرزید. دست به چشم برد و سرش را سوی شیشه کرد. دیگر میدان را به سکوت واگذار کرده بود.
راننده دست سوی دستگاه پخش دراز کرد تا آهنگ را خاموش کند. اما درست در همان ثانیه، آهنگ قطع شد و صدای گویندهی اخبار پیچید:
«سلام. توجه کنید به خبری که همین اکنون به دست ما رسیده است! لحظاتی پیش گروهی تهاجمی به آموزشگاه کاج در غرب کابل حمله کردند…»
یادآور حادثهی تلخ دانشگاه کابل (۱۲ عقرب ۱۳۹۹) و آموزشگاه کاج (۸ میزان ۱۴۰۱)


دیدگاه وجود ندارد