001 1

یادآوری: در این سلسله نوشته‌های پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

بهشته خرم
کاری از بهشته خُرَّم
با همکاری اشراق رازی
0:00
0:00
تهمینه

(همسر رستم، مادر سهراب)

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام

تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

ز پشت هژیر و پلنگان منم

تهمینه دختر شاه سمنگان است. الگا دیویدسن می‌نویسد: به نظر می‌رسد نام تهمینه و صفت تهمتن که به طور عمده برای رستم به کار می‌رود از یک ریشه باشد به معنای تن شجاع یا جنگی. (یوسفی، 1382: 55) 

به سخن حکیم توس در آغاز داستان رستم و سهراب، روزی از روزها غمی در درون رستم جهان‌پهلوان شور می‌زند و دلش هوای رفتن به شکار می‌کند:

ز گفتار دهقان یکی داستان

بپیوندم از گفتۀ باستان

ز موبد برین‌ گونه برداشت یاد

که یک روز رستم هم از بامداد

غمی بد دلش، ساز نخچیر کرد  

کمر بست و ترکش پر از تیر کرد     (خالقی مطلق، 1366: 117-118)

رستم روی رَخش به سوی مرز توران نهاد و نزدیکی مرز بیابانی بزرگ و قشنک پر از گور دید. گوری شکار و بریان کرد و خورد و خوابی سراغش آمد و همان‌جا به خواب رفت. تنی چند از سپاهیان تورانی که از شکارگاه گذر می‌کردند، رَخش را در مرغزار سرگرم چَرا دیدند، او را در بند کردند و به شهر بردند. چون رستم از آن خواب سنگین و خوش برخاست و رخش را نیافت خشم‌ناک گشت و پراندوه و رنج، پی رخش را گرفت تا به نزدیک شهر سمنگان رسید. ورود آن یل نام‌دار را به شاه سمنگان خبر دادند و شاه به استقبال او شتافت. از او به بزرگی و نیکویی یاد کرد و خواست بداند که چه خدمتی می‌تواند به رستم کند. پهلوان گم شدن رخش را یاد کرد و این که اگر او را در یافتن رخش کمک کنند سپاس‌گزار خواهد شد.

شاه سمنگان از رستم خواست تا پیدا شدن رخش، مهمان او باشد. تهمتن شادمانه پذیرفت و با شاه به کاخ او رفت. شاه سمنگان بزرگان شهر و لشکر را گردآورد و شایستۀ جا‌یگاه رستم مجلسی آراست. خفتن شد و جای خوابی آراسته و قشنگ به رستم آماده کردند.

نیمه‌شب ناگاه در خوابگاه باز شد و ندیمه‌یی جوان با شمعی عنبرآگین در دست خرامان به بالین رستم آمد، در حالی که در پس پرده نیز ماه‌رویی گل‌رخسار ایستاده بود:

چو یک تیره از بهر شب در گذشت

شباهنگ بر چرخ گردان بگشت

سخن گفتن آمد نهفته به راز

در خواب‌گه نرم کردند باز

یکی بَرده شمعی معنبر به دست

خرامان بیامد به بالینِ مست  (خالقی مطلق، 1366: 122)

فردوسی برای بیان زیبایی و دل‌ربایی تهمینه چنین تصویرپردازی می‌کند:

پس پرده اندر یکی ماه‌روی

چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

به بالا به کردار سرو بلند

روانش خرد بود و تن جان پاک

تو گفتی که بهره ندارد ز خاک     (همان: 122)

رستم که آن ماه پشت پرده را دید از زیبایی‌اش خیره ماند:

ازو رستم شیردل خیره ماند

بروبر جهان‌آفریدن را بخواند    (همان: 122)

صحنۀ دیدار تهمینه و رستم صحنه ای است شورانگیز و نمایان‌گر روح آزادگی و سربلندی زن در بیان خواستی طبیعی و مشروع که مورد پذیرش فرهنگ جامعه نیز هست. جامعه‌ای که بی‌تردید حق برگزیدن همسر را در چارچوب رسم و آئین زمانه برای زن قایل است و به همین روست که تهمینه با همه خردمندی و پاک‌دامنی سرافراز به خواب‌گاه رستم می‌رود و مرد محبوب خود را از جان و دل می‌خواند. رستم نیز در مرتبه والای پهلوانی نام‌دار با خوی و منشی مردمی چنین خواست و نیازی را ارج می‌نهد و هیچ اندیشۀ ناپاکی به دل راه نمی‌دهد؛ در کنار تهمینه می‌نشیند و با او گفت‌وگو می‌کند تا دریابد که آیا زنی پاک‌زاد و با نام و نژاد است؟ (مهذب، 1374: 58)

بپرسید از او گفت: نام تو چیست؟

چه جویی شب، تیره کام تو چیست؟  

چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام

تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

بزشک هِزَبر و پلنگان منم   (خالقی مطلق، 1366: 122)

پس از آن که تهمینه در مورد نژاد و جای‌گاه خویش سخن می‌زند، برای این که به رستم بفهماند که چگونه دختری و دارای چه شخصیتی به بالین او آمده است و رستم نباید او و علاقه‌اش را دست کم بگیرد، در مورد خودش چنین شرح می‌دهد:

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکی‌ست

کس از پرده بیرون ندیدی مرا

نه هرگز کس آوا شنیدی مرا       (همان: 122)

او گام به گام و سنجیده می‌خوهاد روی روان رستم کار کند و او را آمادۀ پذیرش خواست خود سازد. پس از بیان ویژگی‌‌های خود حالا می‌گوید که هرچند تو را پیش از این ندیده بودم، اما آوازه و بزرگی تو را شنیده بودم و شیفتۀ تو شده بودم. او لابه‌لای این سخنان، رستم را نیز به خوبی و زیرکانه می‌ستاید:

به‌کردار افسانه از هر کسی

شنیدم همی داستانت بسی

که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ

نترسی و هستی چنین تیزچنگ         

شب تیره تنها به توران شوی

بگردی بر آن مرز و هم بغنوی

به تنها یکی گور بریان کنی

هوا را به شمشیر گریان کنی

هرآنگه که گُرز تو بیند به چنگ

بدرّد دل شیر و چنگ پلنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب

نیارد به نخچیر کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هِزبر

ز بیم سِنان تو خون بارد ابر

چُن این داستان‌‌ها شنیدم ز تو

بسی لب به دندان گزیدم ز تو    (همان: 123-122)

تهمینه گم شدن رخش و آمدن رستم به سمنگان را ارادۀ خداوندی می‌داند برای این که او را به عشق نادیده‌اش برساند:

بجستم همی کتف و یال و برت

بدین شهر کرد ایزد آبشخورت     (همان: 123)

به رستم می‌گوید: داستان‌ها از جهان پهلوانی تو شنیده[ام] و ندیده فریفته تو شده‌ام، اکنون اگر مرا بخواهی در اختیار تو هستم. من که عقل را فدای عشق تو کرده‌ام. (بصاری، 1350: 213)

ترایم کنون گر بخواهی مرا

نبیند جزین مرغ و ماهی مرا    (خالقی مطلق، 1366: 123)

تهمینه برای حضور خود در آن نیمه شب بر بالین رستم، سه دلیل می‌آورد. دلیل اول عشقی که از مدت‌ها پیش در دلش افتاده است. دوم این که می‌خواهد از نسل چنین پهلوانی، فرزندی بزاید (که عامل انتقال قدرت باشد) و علت سوم آن که می‌خواهد رخش -همدم و عامل تکامل پهلوانی رستم- را بیابد. (یوسفی، 1382: 56) 

یکی آنک بر تو چُنین گشته‌ام

خرد را ز بهر هوا کُشته‌ام

وُدیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور

سپهرش دهد بهر کیوان و هور

سدیگر که اسپت بجای آورم

سمنگان همه زیر پای آورم       (خالقی مطلق، 1366: 123)

چنان که در اوستا آمده دختران در آن روزگار به تبع قانون انتخاب انسَب از اهورا مزدا می‌خواستند شوهری نصیب آنان کند که نیرومند و گُرد باشد تا از او فرزندانی تن‌درست و رسا به دنیا آورند. در شاهنامه هم زنانی را می‌بینیم در پی همین خواسته مثل رودابه که زال را و منیژه که بیژن را می‌رباید و تهمینه که آزاد و خودسرانه در آرزوی داشتن فرزندی پهلوان شبانگاه به بالین رستم می‌آید. (انصاف‌پور، بی‌تا: 46) تهمینه پاک است و آزاده و آگاه به مقام و شخصیت خود. او نیاز روح و جسمش را خوب می‌داند که چیست و بر آن است تا با رستم پیوندی ببندد و از او دارای فرزندی گردد برومند چون تهمتن در پی این خواست و نیاز طبیعی و مشروع است که نیمه‌شب همراه با ندیمه خویش به آرامی سوی خوابگاه رستم می‌رود، در می‌گشاید و او را می‌خواند و چون رستم را می‌بیند با همه سربلندی و شور و احساس خود از خواستۀ دل سخن می‌گوید و می‌خواهد تا رستم با وی جفت گردد. (مهذب، 1374: 57)

چو رستم بدان‌سان پری‌چهره دید

ز هر دانشی نزد او بهره دید

وُدیگر که از رخش داد آگهی

ندید ایچ فرجام جز فرّهی

به خوشنودی و رای و فرمان اوی

به خوبی بیاراست پیمان اوی

چون انباز او گشت با او به راز

ببود آن شب تیره و دیریاز         (خالقی مطلق، 1366: 124-123)

در بعضی از نسخه‌های شاهنامه بیت‌‌هایی می‌بینیم حاکی از آن که رستم تهمینه را توسط موبدی خواست‌گاری می‌کند و در همان شب مطابق کیش خویشتن به عقد خویش در می‌آورد. برخی از نویسندگان در باب شاهنامه هم چون غلام‌رضا انصاف‌پور، فریده یوسفی، زهرا مهذب و… با تکیه بر همین نسخه‌ها می‌‌آورند که آن شب تهمینه و رستم رسماً باهم ازدواج کردند. از زهرا مهذب در این مورد چنین می‌خوانیم:

رستم پس از شناختن تهمینه و پی بردن به حال و هوای او به گرمی وی را می‌پذیرد و هرچند تنها یک شب آن‌جا ماندگار است، اما بازهم موبد را فرا می‌خواند تا او را از پدر خواست‌گاری نماید و پس از دریافت موافقت، آن دو پیوندی رسمی می‌بندند و تهمینه می‌تواند آن شب و تنها همان شب را در کنار همسر دلاور و یل نام‌دار دوران آرام گیرد. (مهذب، 1374: 58)

ابوتراب رازانی نیز نظری مشابه دارد و در این باب می‌آورد: همین‌که رستم از شیفتگی وی (تهمینه) آگاهی و به‌خصوصیات روحی او وقوف می‌یابد، به رسم دینی آن زمان رفتار و پیمان زناشویی شرعی را استوار می‌نماید و براثر همین ازدواج سهراب شیرافکن که خود نقش بزرگی در داستان‌های ملی ما دارد به‌وجود می‌آید. (رازانی، 1353: 96)

انصاف‌پور در کتابش در این مورد چنین نگاشته است: [تهمینه به بالین رستم می‌آید] تا پهلوانی بزرگ و فرزندی سترک از او پدید آید. جوان‌مردی رستم و پای‌بندی او [رستم] به آیین [مشخص] است؛ چرا که در انجام آرزوی دختر بلهوسانه و بدون انجام آیین تسلیم نمی‌شود بلکه از پی موبد می‌فرستد و از پدر دختر را خواست‌گاری کرده و از او برای این پیوند اجازه می‌خواهد:

بر خویش خواندش چو سرو روان

بیامد خرامان بر پهلوان

بفرمود تا موبدی پرهنر

بیاید بخواهد وُرا از پدر

خبر چون به شاه سمنگان رسید

از آن شادمانی دلش بردمید

ز پیوند رستم دلش شاد گشت

بسان یکی سرو آزاد گشت

بدان پهلوان داد آن دخت خویش

بدان سان که بودست آیین و کیش (انصاف‌پور، بی‌تا: 50)

باید گفت که در بیشتر نسخه‌های قدیمی دست‌نویس خبری از موبد و خواست‌گاری و عقد آیینی نیست. همچنان در شاهنامۀ اصلاح‌شدۀ آقای جلال خالقی مطلق که حاصل چند دهه پژوهش درازدامن برای سره و ناسره کردن بیت‌های شاهنامه است و اساس کار ما نیز در «سلسله‌ پادکست‌های زنان شاهنامه» قرار گرفته خبری از آن بیت‌های دیده نمی‌شود. در این مورد بی‌جا نیست از خانم خجسته‌ کیا نقل کنیم که در کتاب خوب‌شان «سخنان سزاوار زنان شاهنامه» در این مورد چنین می‌نویسند:

از بیت ۸۹ تا ۹۲ داستان رستم و سهراب چاپ بنیاد شاهنامه- دیگران به آیین خود موبدی خبر می‌کنند و شبانه رستم را به خواست‌گاری تهمینه نزد پدر دختر می‌فرستند، و با اجازۀ پدر، دختر را به عقد پهلوان در می‌آورند و بر سر داماد زر می‌افشانند و مبارک‌باد می‌گویند. شادروان مینوی بحق این ابیات را الحاقی دانستند چون با شیوۀ پیوند رستم و تهمینه هم‌گونی ندارد. از دیدار شبان‌گاهی تهمینه با رستم تعبیرهای نادرستی هم شده است. گروهی معتقدند که ورود دختر جوان به خوابگاه مردی بیگانه قباحت دارد و عملی غیراخلاقی است. برخی نیز جسارت تهمینه را تحسین می‌کنند و این صحنه را در زمرۀ ادبیات جنسی می‌شناسند. هر دو خطا می‌گویند. در این صحنه هیچ اشاره‌ای به تن و بدن رستم و تهمینه نشده است و هیچ برهنگی[ای] پیدا نیست، مگر آن‌که در تخیل خود آن دو را برهنه سازیم، اما گویا حکیم طوس متوجه این پرتگاه بوده است که بی‌درنگ پس از وصف زیبایی تهمینه خرد و پاکی دختر را می‌ستاید. به گمان ما حتی این صحنۀ شبانه عاشقانه نیست، بازتاب یکی از رسوم کهن زناشویی است. در میان برخی از اقوام هندواروپایی مرسوم بوده است که زن و مرد هم‌پایه که هر دو به طبقه جنگاوران تعلق داشتند آزادانه و پنهانی با یک‌دیگر پیوند می‌بستند. در این زناشویی که به شیوۀ پهلوانی است نیازی به دخالت پدر دختر و برگزاری مراسم دینی نبوده است. بنابراین ورود شبانه تهمینه به خواب‌گاه رستم و پیوند پنهانی آن دو گونه‌ای زناشویی به سنت پهلوانی است. از این گذشته در تنظیم داستان نیز حضور بیگانگان در آن شب بی‌مورد است. زیرا اگر موبد و پدر دختر و خدمت‌کارانِ کاخ همگی در مراسم عروسی تهمینه حضور داشتند، چگونه ممکن بود هویت پدر را سال‌ها از سهراب پنهان داشت؟

از دیدگاهی دیگر «دیدار رستم و تهمینه» قصه‌ای است درون افسانۀ اصلی یعنی «حماسۀ رستم». می‌دانیم که خنیاگران در شرق و شمال‌شرقی ایران در دورانی طولانی ماجراهای شگفت رستم را نقل می‌کردند. چنین به نظر می‌رسد که قصه گویان در دنبالۀ افسانه‌های کهن تر قصه‌ای دیگر پرداختند که در آن دختر شاه سمنگان به قهرمان افسانه‌ای دل می بازد. (کیا، 1371: 78-77)

از طرفی  اسلامی ندوشن دیدار شبانۀ رستم و تهمینه را اتفاقی عاشقانه می‌داند: آوازۀ تهمینه در شاهنامه به سبب جسارت اوست که پنهانی به دیدار پهلوان آمده است. به قول دکتر اسلامی ندوشن این کار او یکی از عجیب ترین صحنه‌های عاشقانه است. (دالوند، 1389: 68)

رستم شب را با ماه‌روی به روز آورد و پگاه مهره‌ای را که در بازو داشت به خوب‌روی داد و گفت اگر روزگار دختری در کنار تو نشاند، این مهره را بر گیسوی او بیاویز و اگر از بخت بلند تو را پسر آید این نشان پدر را بر بازوی او بند. آن‌گاه تهمینه را بدرود گفت و «بسی بر سرو چشم او بوسه زد». (بصاری، 1350: 213) … بعد به گونه ای ناروشن رخش رستم پیدا می‌شود. رستم با حال خوش بدون این‌که تأثری از این وصل زودگذر داشته باشد زن جوانش را وداع می گوید؛ چون احساس می‌کند تهمینه از او بار گرفته است. گویی در این‌جا رستم بر خلاف پدرش زال چندان پای‌بند عشق ماه‌رویان نیست. شاید هم از دید سیاسی پسندیده نیست که رستم در بیرون از مرز ایران زمانی دراز درنگ کند. بنا به داستان رستم دیگر به سمنگان نمی‌رود و تهمینه او را نمی‌بیند. نامه‌هایی رد و بدل می‌شود و هنگام تولد سهراب رستم نامه‌ای به همراه قطعه ای یاقوت و سه بدره زر برای تهمینه می‌فرستد. (دالوند، 1389: 66)

آن صبح زود رستم به سوی سیستان می‌رود و تهمینه در سمنگان می‌ماند. تهمینه به خواست خود که آوردن فرزندی از رستم است می‌رسد. نه ماه بعد فرزندی به دنیا می‌آورد که در همان کودکی نشان از رستم جهان پهلوان دارد. او را سهراب نام می‌نهند. تهمینه با عشق و محبتی تمام به یاد رستم سهراب را پرورش می‌دهد. به سخن فردوسی سهراب در ده سالگی یلی است تمام و توانا و بی‌هماورد. او از مادر جویای نام و نژاد و جای پدر می‌شود. تهمینه کیستی او را به او بازگو می‌کند.

بدو گفت مادر که بشنو سَخُن

بدین شادمان باش و تندی مکن

تو پور گوِ پیل‌تن رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

ازیرا سرت زآسمان برتر است

که تخم تو زان نامورگوهرست

جهان آفرین تا جهان آفرید

سواری چو رستم نیامد پدید       (خالقی مطلق، 1366: 125)

سهراب مهرۀ یادگار از تهمینه می‌گیرد بر بازو می‌بندد و می‌خواهد روانۀ ایران شود و رستم را بیابد.

آنگاه تهمینه نامه‌ای را که رستم همراه با سه یاقوت درخشان به سه مهرۀ‌ زر فرستاده بود به سهراب نشان داد و گفت: هشدار که این سخن از افراسیاب پنهان بماند. رستم چون بداند که تو سرافراز گردن‌کشان شده‌ای تو را نزد خویش خواهد خواند. سهراب در پاسخ مادر گفت که بزرگان از دیرباز نام و یاد رستم را بر زبان رانده‌اند. من که از نژاد اویم چرا باید نامش را پنهان کنم؟ گاه آن است که من لشکری بی‌کران به ایران کشم و پدر را به جای کاووس بر تخت شاهی بنشانم، سپس هم پشت او به توران تازم و افراسیاب را نیز نگون‌سار کنم، اینک که خورشید و ماه می‌تابند چرا باید ستارگان فرمان برانند؟ (حمیدی، 1385: 217)

سهراب با غرور و اندیشه‌ای که بعد از شناختن هویت خویش به او دست داده است کسی شایسته‌تر از خود و پدر برای حکم‌رانی ایران و توران نمی‌داند و هوای براندازی بزرگ در هر دو کشور در سر دارد:

بر اندازم از گاه کاوس را

ز ایران بِبرّم پی طوس را

به رستم دهم تاج و تخت و کلاه

نشانمش بر گاهِ کاوس‌شاه

از ایران به توران شوم جنگ‌جوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سر نیزه بگذارم از آفتاب         (خالقی مطلق، 1366: 126)

چون خبر آمادگی سهراب برای لشکرکشی به ایران به افراسیاب رسید، شادمانه خندید و فرصت را مناسب دانست تا هم ایران را ضربه‌ای بزند و هم خانوادۀ رستم را. او نامه‌یی با وعدۀ تاج و تخت ایران و لشکری از دلاوران توران به خدمت سهراب می‌فرستد و به آنان وظیفه می‌سپارد که مبادا سهراب پدرش را بشناسد، زیرا با اتحاد این دو پهلوان بنیاد حکومت توران ویران خواهد شد ولی  اگر در جنگ آن دو هر کدام کشته شوند بسا به سود توران است.

کنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

سرانجام سهراب با لشکری سوی ایران می‌آید و همه جا در جست‌وجوی تهمتن می‌گردد تا آن که با رستم روبه‌رو می‌شود. دو یل نام‌دار در حالی در برابر یک‌دیگر قرار می‌گیرند که هیچ‌کدام دیگری را نمی‌شناسد. بر اثر پافشاری‌های سهراب و قدرت‌نمایی وی و به رغم مخالف بودن رستم به جنگ با او، نبردی ناآگاهانه بین دو نیروی خیر و پاک در می‌گیرد. رستم سن و سالی را پشت سر گذاشته است و مویی بر سرش سپید گشته و در نبرد با سهراب جوان خسته می‌شود؛ اما در او توان و نیرویی وجود دارد که پیروزی را همراه وی می‌سازد. رستم، سهراب را بر زمین می‌زند و شمشیر بر او می‌کشد. سهراب زخمی و خونین بر زمین افتاده به رستم می‌نگرد و می‌گوید: افسوس که جان من برآمد و روی پدر ندیدم، اما ای پهلوان اگر ماهی شوی و در آب روی، اگر چون شب گم شوی و اگر ستاره‌ای گردی در آسمان، بازهم پدرم انتقام من از تو خواهد گرفت، [زیرا] از میان نام‌داران لشکر کسی نزد او می‌رود و به [پدرم] رستم می‌گوید که سهراب به دست تو کشته شده است. رستم چون نام خود از میان لب‌های لرزان سهراب شنید، خیره در او نگریست، جهان در برابرش تیره و تار شد؛ با ناله و خروش از او پرسید بگو از رستم چه نشانی همراه داری؟ بگو که گم باد نام آن گردن‌کش روزگار که آن گم‌گشتۀ تو منم. پدرم بر ماتمم نشیند کاین چنین کردم.

چون سهراب رستم را در آن حال پریشان دید هوش از سرش پرید و گفت به خیرگی چرا مرا کشتی؟ بر بازویم بنگر و مهره و نگین رستم را بیاب. رستم نگران، درمانده و سراسیمه زره سهراب گشود و بر بازوی پهلوان نگریست یادگاری که سالیان پیش به تهمینه داده بود بر بازوی سهراب دید. فریاد برآورد و سهراب خونین را در آغوش گرفت:

همی‌گفت کای کشته بر دست من

دلیر و ستوده به هر انجمن

موی از سر برکند، خاک بر سر و روی پاشید و خون گریست، اما دیگر نوش‌دارو هم سودی نداشت و سرانجام سهراب فرزند دل‌بند تهمینه خاموش شد. رستم با خبر مرگ سهراب دشنه‌ای برداشت تا سر خود را از تن جدا سازد و به غم بی پایانش پایان دهد، اما بزرگان لشگر بر او آویختند و زار و نالان دشنه از او باز گرفتند. رستم بر بالین سهراب می‌نشیند، با غمِ همۀ داغ‌داران، بر آتش دل خون می‌گرید و به تهمینه می‌اندیشد که به انتظار بازگشت او و سهراب چشم به راه مانده است. رستم چگونه از این رخ‌‍داد شوم به تهمینه سخنی بگوید؟ (مهذب، 1374: 59)

چه گویم چو آگه شود مادرش

چگونه فرستم کسی را برش

چه گویم چرا کشتمش بی‌گناه

چرا روز کردم بر او بر سیاه

اما سرانجام خبر جگرسوز و طاقت‌فرسای کشته شدن سهراب به دست پدر به تهمینه می‌رسد. مادر فریادها سر می‌دهد، ناله و شیون می‌کند و سهراب را می‌خواند. روی خود را می‌‍خراشد و موی از سر می‌کَند. از چشمان دردمند خون می‌گرید و جامه می‌درد و بر خاک می‌افتد:

به مادر خبر شد که سهراب گُرد

به تیغ پدر خسته گشت و بمرد

بزد چنگ و بدرید پیراهنش

درافشان شد آن لعل سیمین‌تنش

برآورد بانگ و غریو و خروش

زمان تا زمان زو همی رفت هوش

ز رخ می‌چکیدش همی آب و خون

زمان تا زمان اندرآمد نگون

همی گفت: ای جان ما در کنون

کجایی سرشته به خاک و به خون

چه دانستم ای پور کاید خبر

که رستم زند خنجرت بر جگر      (خالقی مطلق، 1366: 198)

تهمینه در سوگ سهراب چنان زاری و شیون می‌کند که گویی همه مادران داغ‌دیدۀ تاریخ با وی می‌گریند. گویی ناله و زاری و غم و درد تمامی مادران در وجود تهمینه تجلی می‌یابد. او که جوانه عشقش خونین و پرپر شده به جای فرزند، بر اسب او که یادگار وی است بوسه می‌زند و سر و روی و موی خود را به خون سهراب که بر بدن اسب مانده [است] می‌کشد.

سر اسب او را به بر در گرفت

بمانده جهانی بد و در شگفت

گهی بوسه زد بر سرش گه به روی

ز خون زیر سُمّش همی‌راند جوی

ز خون مژه خاک را کرد لعل

همی روی مالید بر سُمّ و نعل

بیاورد آن جامۀ شاه‌وار

گرفتش چو فرزند اندر کنار

به روز و به شب مویه کرد و گریست

پس از مرگ سهراب سالی بزیست

سرانجام هم در غم او بمرد

‌روانش بشد سوی سهراب گُرد

تهمینه سرانجام در سوگی چنان دل‌خراش تاب نمی‌آورد و در غم فرزند برومند جان می‌دهد و می‌میرد. فردوسی صحنۀ سوگ‌واری تهمینه و رستم را در مرگ فرزند چنان در ذهن همگان به تصویر در می‌آورد که تابلویی می‌شود ماندگار. چگونه می‌توان باور داشت که فردوسی با همۀ فاصله مکانی و زمانی خود را در کنار تهمینه و در کنار رستم احساس نکرده و بر غم آن دو نگریسته باشد؟ فردوسی آن‌چنان پرشور و پرسوز می‌سراید که گویی خود در صحنه حضور دارد و در کنار تهمینه بر مرگ سهراب می‌گرید و هر قطره اشکی که فرو ریخته می‌شود جوهر قلم او می‌گردد کاین چنین سروده‌اش تا ژرفنای قلب تاریخ و فرهنگ ایرانی راه می‌یابد و در دل همگان جای می‌گیرد و تا به آن‌جا که از دل با وی می‌خوانند:

اگر مرگ دادست بیداد چیست؟

ز داد این‌همه بانگ و فریاد چیست؟

ازین راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر تو را راه نیست

چنان دان که دادست بیداد نیست

چو داد آمدت بانگ و فریاد چیست؟

دل از نور ایمان گر آکنده‌ای

تو را خامشی به که تو بنده‌ای

تهمینه با توصیفی که از شور و حال دوران جوانی و نیز سوز داغ و سوگ‌واری مرگ فرزند نصیب او می‌شود، در مقام زنی آزاده و همسری وفادار و مادری ایثارگر، مورد ستایش همگان قرار می‌گیرد.

(مهذب، 1374: 61-60)

از دید زهرا مهذب، تهمینه را باید با ویژگی‌هایی چون پاک‌دامنی، استقلال شخصیتی، عاشق پیشگی و وفاداری شناخت. او در این مورد می‌نویسد: تهمینه زنی است که با همۀ زیبایی و استقلال، همیشه پاک‌دامن و وفادار باقی می‌ماند. او دارای نقشی پویا و شخصیتی مستقل و مطمئن است؛ او همسر رستم پهلوانِ همه دوران‌ها و مادر سهراب گُرد است. چنین زنی نام‌دار، بی‌تردید مورد پذیرش فرهنگ جامعه نیز می‌باشد. قصۀ زندگی تهمینه، قصۀ عشق پرشور زنی به همسر و فرزند است. قصه‌ای است از خواست‌ها، ایثارها و رنج‌ها، قصۀ زنی آزاده که آگاهانه بر می‌گزیند، عاشقانه زندگی می‌کند و دردمندانه جان می‌سپارد و سرانجام به نام یکی از نامی‌ترین زنان محبوب شاهنامه چهره‌ای ماندگار می‌یابد. (همان: 62)

تفسیر خجسته کیا از داستان دیدار تهمینه و رستم بیشتر تقدیرمحور است. او به این باور است که این دست سرنوشت بوده که چنین تراژدی‌ای تلخ و ماندگار را که هرچند آغازش به ظاهر قشنگ و عاشقانه به نظر می‌رسد ترسیم می‌کند. او چنین می‌نویسد: شب زنده داری و کامیابی رستم و تهمینه صحنه‌ای شادمانه است. اما نمی توان از یاد برد که در این حجلۀ کام‌بخش بختی شوم نطفه می‌بندد. داستان رستم و سهراب از اندوه‌بارترین منظومه‌های شاهنامه است. دیباچۀ داستان فاجعه‌ای را خبر می‌دهد.

اگر تندبادی برآید ز کنج

به خاک افکند نارسیده ترنج (کیا، 1371: 78)

تقدیر شوم از آغاز داستان سایه به سایه رستم را دنبال می‌کند یا بهتر است بگوییم رستم را به دنبال خود می‌کشد. اصولاً رفتن رستم به سمنگان بازی سرنوشت است. روزی رستم یکه و تنها به سوی مرز توران می‌رود. چرا؟ فردوسی می‌گوید «غمی شد دلش». پهلوان سرزنده‌ای مانند رستم ناگاه بی‌سبب و علتی یک روز صبح دلش می‌گیرد و به بیابان می‌زند. این نشانۀ نیکویی نیست. سپس گلۀ گوران پیدا می‌شوند. این نیز فال بدی است زیرا گور می‌تواند فریبنده باشد و قهرمان را به دام اندازد. سرانجام اسب پهلوان گم می‌شود و در جست و جوی رخش رستم به سمنگان می‌رود. آیا عجیب نیست اسبی که با شیر می‌جنگد آسان در بند اسب دزدان ترک بیفتد و بدون مقاومت به آنان رکاب بدهد؟ بازی سرنوشت رستم را به شهر تهمینه می‌کشاند و در این بازی گم شدن رخش با دیدار تهمینه و رستم ارتباط دارد. شعر شاهنامه راه به این گمان می‌دهد. رستم در خوابگاه پس از شنیدن سخنان گرم تهمینه وقتی دختر را به خود می‌پذیرد که به وی امیدواری می‌دهد رخش را خواهد یافت به این بیت توجه کنید:

و دیگر که از رخش داد آگهی

ندید ایچ فرجام جز فرهی

اما فرجام دگرگونه بود. گردون پیر جهان پهلوان را به دام انداخت. رستم نادانسته و ناخواسته در گردونۀ آزمون سرنوشت افتاد و از آن ناکام بیرون آمد. پس شاید بتوان برداشتی دیگر از این صحنه ارائه داد. تهمینه با همه زیبایی و پاکی و خرد، فال بد را به خوابگاه رستم می‌آورد اما خود نیز در فریب سرنوشت گرفتار می‌آید. گردبادی که ترنج نورسیده را به خاک می‌افکند آرزوهای رنگین دختر شاه سمنگان را نیز به یاد می‌دهد. تهمینه شبان‌گاه به خوابگاه پهلوان وارد می‌شود تا از وی صاحب پسری بشود همانند پدر. خواب خوش تهمینه به ظاهر تحقق می‌یابد و زن جوان همان شب از پهلوان بار می‌گیرد و پس از نه ماه پسری می‌زاید همتای پدر. تهمینه از ترس این که مبادا سهراب را از دست بدهد، نام پدر را به پسر فاش نمی‌کند و رشد زودرس پسر را از پدر پنهان می‌دارد. اما کوشیدن با بخت سودی ندارد. دروغ معصومانه تهمینه جوان را در دام بلای آسمانی می‌اندازد و رستم نادانسته سهراب را که هرگز ندیده در میدان می‌کُشد. پردۀ آرزوهای رنگارنگ تهمینه یک‌پارچه سیاه می‌شود. چه سرگذشت دردناکی! آیا می‌توان در دیدار خوش‌ظاهر رستم و تهمینه به فاجعه‌ای که در دل این صحنه در حال شکل گرفتن است نیندیشید؟ (کیا، 1371: 80-79)

شاعر از تهمینه تصویری خوب‌چهر، پرشور، دختری جوان که محکوم به پایانی غمناک است ترسیم می‌کند. تهمینه و رودابه بسیار به هم شبیه‌اند، بدین معنی که هردوی آن‌ها می‌دانند چه می‌خواهند و به آن دست می‌یابند. اما هدف آن‌ها کاملاً متفاوت است. عشق رودابه ب زال صرفاً خود هدف است اما در مورد تهمینه، رستم فقط وسیله‌ای برای زایش یک پسر است. حتی اگر چنین به نظر نرسد. او رستم را دوست دارد چون در او ویژگی‌هایی می‌بیند که دوست دارد در پسرش نمود یابند. او خیلی به شوهری همچون رستم نمی‌اندیشد بلکه بیشتر به پسری که دوست دارد فکر می‌کند. هدف او فقط داشتن پسری از رستم است و لذا مرگ پسرش برای وی بسیار مصیبت بار است. شاعر با به تصویر کشیدن شخصیت تهمینه نمونه‌ای از عالی‌ترین عشق مادر به پسرش را خلق کرده است. (خالقی مطلق، 1400: 68-69)

فردوسی تهمینه را با صفات و عناوین زیر یاد کرده است: ماه‌روی، خورشید تابان، سرو بلند، خردروان، تن پاک، پری‌چهره، ماه نو. (حمیدی، 1385: 220)

سرچشمه‌ها

  1. انصاف‌پور، غلام رضا. بی‌تا. حقوق و مقام زن در شاهنامۀ فردوسی. تهران: وزارت فرهنگ و هنر
  2. بصاری، طلعت. (1350). زنان در شاهنامه. تهران: دانش‌سرای عالی
  3. حمیدی، بهمن. (1385). فرهنگ زنان شاهنامه. تهران: پژواک کیوان
  4. خالقی مطلق، جلال .(1366). طبع انتقادی شاهنامۀ فردوسی. نیویارک: ببلیوتیکا پرسیکا
  5. ـــــــــــــــــــــــــــــ .(1400). زنان شاهنامه، ترجمۀ فرهاد اصلانی. تهران: نگاه معاصر
  6. دالوند لیلا. (1389). الهۀ پنهان: تصویر زن در شاه‌نامۀ فردوسی، خرم‌آباد: سیفا
  7. رازانی، ابوتراب. (1353). سخنرانی و بحث در بارۀ شاهنامۀ فردوسی: ادارۀ کل فرهنگ و هنر: تهران
  8. کیا، خجسته. (1371). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
  9. مهذب زهرا .(1374). داستان‌های زنان شاه‌نامه. تهران: قبله
  10. یوسفی، فریده .(1382). جای‌گاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *