آن شب، میان هجوم برف و سرما نشستم و شب را به صبح رساندم. وقتی هوا روشن شد و از جایم بلند شدم، دیدم زیرم سپیدی برفها سرخ شده است. از ترس و شرم، بندبند دلم میلرزید. با دستان لرزان، برفهای سرخ را جمع کردم و بردم زیر درختان پایین قریه ریختم تا کسی نبیند. آن شب آنقدر روحم یخ زده بود که سرمای استخوانسوز زمستان را هم حس نکردم. از آن شب به بعد، هر ماه همان کابوس، همان غربت و همان تنهایی در میان برفها برایم تکرار میشود. حالا با گذشت زمان فهمیدهام آن خون چه بود، اما هنوز هم وحشت آن شب سرد برفی دست از سرم برنمیدارد... ...
ادامه مطلب