Image: Magnific

وقتی زبان‌ها قفل می‌شوند؛ نگاهی به سلامت روان زنان در سایه خشونت

امروز شنبه ۱۸ میزان، روز جهانی سلامت روان است؛ و من امروز خواستم از دردهای عمیق الهه و آن سکوت اجباری و سنگین مادرش بنویسم. در جغرافیای ما افغانستان، زنان بی‌شماری هستند که تازیانه‌های خشونت را با پوست و استخوان خود لمس می‌کنند. اما دردناک‌تر از آن، آدم‌هایی هستند که این فاجعه را می‌بینند، با تمام وجود متوجه خشونت می‌شوند، اما در پیله سکوت فرو می‌روند. کسانی که شاید در اعماق دلشان هزاران بار فریاد می‌کشند، اما زبانشان همواره بسته و قفل است. ... ادامه مطلب
Image: AFP

خیال‌بافی ناسازگار

در رده‌ی کنار جدول، کامیون لاجوردی قرار داشت و من از عقب شیشه، زل زده بودم به تصویر کلافه‌کننده‌ی آن کامیون. این طرف‌تر، خانم کهن‌سالی با دختر کوچکی نشسته بودند. در چوکی کنار راننده، پدر با یک پسر جوان نشسته بود و پهلوی آن‌ها، راننده‌ی میان‌سالی عقب فرمان جاگرفته بود. تاکسی از سه طرف دیگر، با موتر‌های شاسی‌سیاه و کورولا‌های سفید و سرخ احاطه شده بود. ... ادامه مطلب
Image: Magnific

برف سرخ

آن شب، میان هجوم برف و سرما نشستم و شب را به صبح رساندم. وقتی هوا روشن شد و از جایم بلند شدم، دیدم زیرم سپیدی برف‌ها سرخ شده است. از ترس و شرم، بندبند دلم می‌لرزید. با دستان لرزان، برف‌های سرخ را جمع کردم و بردم زیر درختان پایین قریه ریختم تا کسی نبیند. آن شب آن‌قدر روحم یخ زده بود که سرمای استخوان‌سوز زمستان را هم حس نکردم. از آن شب به بعد، هر ماه همان کابوس، همان غربت و همان تنهایی در میان برف‌ها برایم تکرار می‌شود. حالا با گذشت زمان فهمیده‌ام آن خون چه بود، اما هنوز هم وحشت آن شب سرد برفی دست از سرم برنمی‌دارد... ... ادامه مطلب