
تا دم مرگ
چکشهای محکمی بر آهنچادر میکوبید تا آن را به شکل دلخواه دربیاورد. گرمای نیمهظهر ماه سرطان/تیر، طاقتش را تاق کرده بود. گوشی در جیبش زنگ خورد. با آستین، عرق پیشانیاش را گرفت و دست در جیب برد تا گوشیاش را دربیاورد. مادرش بود. لبی گزید و تماس را وصل کرد. ... ادامه مطلب
