10 1 1200x500

روشنایی خاکستر

«روشنای خاکستر» را می‌خوانم و مدام دلم می‌خواهد «زهرا یگانه» این‌جا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسی‌ام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایهٔ شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کم‌وبیش همان اندیشه‌هایی را داشت که در بسیاری از خانه‌های ما جریان دارد. هیچ‌وقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم. ... ادامه مطلب
008 2 1200x500

فراز و فرود سرنوشت زنان در میان خاطره‌های مکتب

نخستین شماره از مجلهٔ «گندمین» تحت عنوان «ویژهٔ خاطرات دخترانِ افغانستان از مکتب» منتشر شده است. این مجله در حالی به ثبت و مکتوب‌سازی خاطرات و روایت‌های تاریخ پرفراز و نشیب زنده‌گی زنان در پیوند با مکتب در افغانستان می‌پردازد که رفتن به مکتب –امری که تقریباً برای تمامی انسان‌ها در گوشه و کنار دنیا مثل خوردن آب و غذا، ضروری و عادی است– از بد روزگار برای دختران افغانستان رویایی است محال. این شماره از نشریه، با سازمان‌دهی خاطرات دختران از مکتب بر اساس دوره‌بندی تاریخی، پیوند میان اتفاقات تاریخی و تحولات سیاسی با مکتب و وضعیت آموزش زنان، در دوره‌های مختلف را برای مخاطبان روشن می‌سازد. ... ادامه مطلب
عکس تزیینی؛ طراحی‌شده توسط Google Gemini (AI)

وارونه – داستان کوتاه

ساعت هشت‌ونیم شب است. صدای شلیک گلوله‌ «او» را از خواب بیدار کرده و تکانی می‌دهد. لحظه‌ای طول می‌کشد تا بفهمد که کجاست. بیرون را نگاه می‌کند؛ نمی‌داند کی و چرا آن گلوله را شلیک کرده است. صدای خفه‌ای از دور به گوش می‌رسد. صدای فریاد، صدای جنگجو‌ها، شاید صدای جنگ، صدای انفجار یا شاید صدای باد. نمی‌داند کی شلیک کرد، شاید یکی از جنگجوها این‌کار را کرده باشد. شاید زن، شاید مرد، شاید هم زنِ خودش؛ از کجا معلوم... ... ادامه مطلب
009 1200x500

تأملی بر «طاعون»؛ معنای زنده‌گی‌ در شهر طاعون‌زده

وقتی می‌خواستم به نوشتن این یادداشت آغاز کنم، با خود فکر کردم که «آلبر کامو» را چگونه معرفی کنم؛ نویسندهٔ افسانهٔ سیزیف؟ نویسندهٔ بیگانه؟ نویسندهٔ سقوط؟ یا بسیار مرتبط با این نوشته، او را با رمان طاعون معرفی کنم؟ سرانجام تصمیم گرفتم کامو برای من همان نویسنده‌ای باشد که باری از او خوانده بودم: «حتی اگر مخالف تو باشم، در جبههٔ تو ‌می‌مانم...» شاید این جمله چندان هم بی‌‌ارتباط با شهر طاعون‌زدهٔ او نباشد؛ شهری که در آن آدم‌هایی با مسیرها و اندیشه‌های متفاوت، به طرز عجیبی در جبهه‌ای به نام «شرافت» قرار می‌گیرند. همان‌طور که قهرمان داستان می‌گوید: «اینجا مسئله "قهرمانی" در میان نیست، بلکه "شرافت" در میان است.» شرافتی که به باور او، حتی اگر مضحک به‌ نظر برسد، تنها راه مبارزه با طاعون است. ... ادامه مطلب