
امروز، مثل هر روز، پشت کارم نشسته بودم و مشغول کار بودم؛ در دنیای کوچکی که به نخهای رنگی و پارچههای زیبا خلاصه میشد. سوزن را از میان پارچه بیرون میکشیدم و نخها آهستهآهسته روی پارچه نقش میبستند. دستم مشغول دوختن یخی لاجوردی بود، اما ذهنم اصلاً اینجا نبود. هنوز درگیر دیروز بودم؛ دیروزی که بوی جواری کبابشدهاش هنوز در مشامم خوشرقصی میکرد.
فکرها، یکی پس از دیگری، بیآنکه در بزنند یا دعوت شده باشند، به ذهنم هجوم میآوردند و غمشان مهمان چشمانم میشد. دلم زیر بار اندوه دیروز سنگینی میکرد. لحظهای با خودم فکر کردم اگر استخوانهای اطراف قفسهی سینهام نبودند، شاید قلبم تا حالا از هم پاشیده بود و تکههایش هرکدام روایتگر غمی بزرگ میشدند.
دیروز، برای فرار از همین سکوت و همین مهمانهای ناخوانده، با دوستم بیرون رفتم.
اینجا او را زهرا میخوانم؛ دختری خوشسیما و زیبا که لبخندی شیرین داشت، اما لبخندش زیر غبار اندوه چشمانش گم میشد. شاید با شادی قهر بود و دوست نداشت وقتی چشمانش همیشه غمگیناند، لبهایش خندان باشند.
احساس میکردم چشمان زهرا شبیه خانهای تاریکاند؛ خانهای که حتی اگر پردههای پشت شیشهاش را کنار بزنی، باز هم درونش غبارآلود است. حتی اگر هوا آفتابی باشد، بیرون از شیشههای آن خانه همیشه باران میبارد و قطرههای باران روی پنجرههای چشمانش جا خوش میکنند. چشمانش همیشه نمناک و سرد بودند.
حالا فصل پاییز بود و در غروبهای محلهی ما، زندگی بیشتر جریان پیدا میکرد. دستفروشان از هر طرف صدا میزدند. یکی از یاقوتهای قندهار تعریف میکرد، دیگری از لعلهای هرات. آنطرفتر، پیرمردی از سیبهای خوشعطر میدان وردک میگفت؛ هرچند نیازی به تعریفش نبود، زیرا بوی سیبهای ملسش و عطر جواریهایی که روی تکههای ذغال گداخته کباب میشدند، همه را مست میکرد.
زندگی همچنان جریان داشت و آدمها با شتاب، بیآنکه به غم و شادی یکدیگر توجهی داشته باشند، از کنار هم میگذشتند. کمتر کسی به دیگری خیره میشد یا لبخندی بر لب میآورد. انگار هرکس درگیر دنیای خودش بود و برای دیدن دنیای دیگران فرصتی نداشت.
با زهرا در امتداد همان سرک قدم میزدیم که چشمم به گل سفیدی افتاد. باد تند، گلبرگهایش را میلرزاند و با خود اینسو و آنسو میبرد.
به زهرا گفتم:
ـ لطافت این گل مرا به یاد تو انداخت؛ به همین سادگی و زیبایی.
گفت:
ـ اما من لکهدار شدهام، و این گل چقدر پاک است!
با شنیدن این جمله سکوت کردم. همانجا ایستادم و به او خیره شدم. باد گوشهی لباسش را اینسو و آنسو میبرد و موهایش را روی صورتش پریشان میکرد. با خودم گفتم: این پیچوخم زلفهای سیاهش که به دست باد اینطرف و آنطرف میروند، چقدر به دل پریشانش شباهت دارند. کاش لحظهای با من سخن بگوید و از درد دلش باخبرم کند.
لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:
ـ نه سال داشتم؛ آن روز سرد زمستانی…
مادرم برای فاتحهخوانی، همراه همسایههایی که در حویلیمان زندگی میکردند، به مسجد رفته بود و من، مثل همیشه، مشغول نگهداری از برادرم بودم. آن روز برایم مثل روزهای دیگر بود. از تنها ماندن در خانه هراسی نداشتم. آن چهار دیوار، گاهی برایم امنترین جای دنیا بود. نمیدانستم قرار است زندگیام در همان روز، برای همیشه تغییر کند.
پسر همسایهمان، همراه دو نفر از دوستانش، آمدند و به من حملهور شدند. دهانم را محکم گرفته بودند. هرقدر دستوپا زدم، هرقدر تقلا کردم، فریادم راهی به بیرون پیدا نکرد و تلاشهایم بینتیجه ماند.
آن لحظهی شوم… آری، آن لحظهی لعنتی را هیچگاه از خاطرم نمیبرم. آن سه انساننمای وحشی را هم هرگز فراموش نکردهام. چهرهها و نامهایشان هر روز خودشان را به یادم میآورند و صبحهایم را با نفرین آنها آغاز میکنم.
گاهی آدمها چنان با سرنوشت یکدیگر گره میخورند که نمیدانی چگونه باید از خاطرهشان رها شوی؛ چگونه باید فراموششان کنی، وقتی سایهی حضورشان هنوز بر تمام لحظههایت افتاده است.
آن روز چیزی جز درد و سوزش نمیفهمیدم. همهچیز برایم نامعلوم بود. نمیدانستم انسان میتواند تا این اندازه خوی حیوانی داشته باشد؛ چگونه میتواند به کسی که از خودش ضعیفتر است، چنین آسیبی برساند و از رنج او لذت ببرد.
آن چند دقیقهی لعنتی، تمام زندگیام را تا نهسالگی خلاصه کردند؛ انگار زندگی من همانجا متوقف شد و هرچه پس از آن آمد، تنها ادامهی روزهایی بود که دیگر رنگ زندگی نداشتند.
امروز، من هنوز همان دختر نهسالهام.
سالها سکوت کردم. مثل دیگران زندگی کردم، لبخند زدم و بزرگ شدم؛ اما هنوز از آدمهایی که از کنارم میگذرند، میترسم. همیشه با خودم فکر میکنم اگر کسی بفهمد، مرا قضاوت خواهد کرد. از خودم خواهد پرسید چرا کاری نکردم، چرا جیغ نزدم و چرا فرار نکردم.
و من از همین سؤالها میترسم؛ سؤالهایی که حتی خودم هم پاسخی برایشان ندارم. سالهاست زیر بار گناهی خم شدهام که هیچ نقشی در آن نداشتم؛ گناهی که هرگز از آنِ من نبود، اما سنگینیاش را من به دوش کشیدهام.
زهرا قطرهقطره اشک میریخت. با انگشتانش بازی میکرد و گاهی با دستی لرزان، موهای پریشانش را جمع میکرد. سکوت کرده بود و از میان جمعیت، به دوردستها خیره مانده بود. با خودم فکر کردم هنوز در همان خانه ایستاده است؛ کنار همان زهرای نهساله، در همان روز سرد زمستانی که بخشی از وجودش برای همیشه در آنجا جا ماند.
من هم سکوت کرده بودم. نمیدانستم چه بگویم. میترسیدم حرفی بزنم که دردش را بیشتر کند. گاهی هزاران حرف در دل آدم جمع میشوند، اما حنجره برای گفتنشان یاری نمیکند. کلمهها کنار هم نمینشینند، چون نمیدانی چگونه باید درد کسی را تسکین بدهی که سالهاست با زخمی پنهان زندگی کرده است.
زهرا همانجا ایستاد، سپس راهش را کج کرد و برگشت. دیگر منتظر من نماند.
دنیا و صداهایش برایم از حرکت ایستاده بودند. دیگر نه بادی میوزید و نه بوی خوشی به مشام میرسید. انارهای قندهار و انگورهای هرات دیگر خودنمایی نمیکردند. همهچیز ساکت شده بود؛ انگار دنیا از گردش بازمانده بود و تنها چیزی که هنوز حرکت میکرد، قدمهای زهرا بود که لحظهبهلحظه از من دورتر میشد.
میخواستم صدایش بزنم. میخواستم بگویم:
ـ بایست، زهرا! میخواهم چیزی به تو بگویم. میخواهم بدانی که تو مقصر نیستی. هیچوقت نبودی.
اما زهرا رفته بود و من هنوز همانجا ایستاده بودم.
در خیابانی پاییزی، میان صدای زندگی و سکوت یک راز.
برای نخستین بار فهمیدم که گاهی یک انسان، سالها پیش از آنکه داستانش را برایت تعریف کند، در برابر چشمانت رنج کشیده است؛ تو فقط آن روز، برای نخستین بار، صدای رنجش را میشنوی.
کاش میتوانستم به او بگویم:
«زهرا، تو آن دختر نهساله را از دست ندادهای. او هنوز درون توست؛ ترسیده، خسته و چشمانتظار کسی که سرانجام به او بگوید: تو هیچ گناهی نداشتی. آنچه بر تو گذشت، انتخاب تو نبود و سکوتت، ناتوانیات در آن لحظه، هیچکدام تو را مقصر نمیکند. تو کودکی بودی که حق داشت در امنیت زندگی کند، نه اینکه بار گناه دیگران را تا پایان عمر بر دوش بکشد.»
و من، با تمام حرفهایی که آن روز نتوانستم بگویم، هنوز در همان خیابان ماندهام؛ در همان لحظهای که زهرا رفت و اندوهش را برای همیشه در گوشهای از قلبم جا گذاشت.


دیدگاه وجود ندارد