
چند وقت قبل به کتابفروشی رفته بودم و از ایشان چند کتاب را تقاضا نمودم، ایشان گفتند که این کتابها را نداریم ولی تا چند روز دیگر از ایران خواهد رسید. من که عادت دارم، نه!، عادت نیست چارهای ندارم وقتی از سرکِ مطبوعات و کتابفروشی میگذرم حتماً سری به کتابفروشی میزنم و یکی دو کتاب میگیرم، امروز هم نخواستم دست خالی برگردم و به یادم آمد که میخواستم قبلاً کتاب هزار خورشید تابان و بادبادکباز را بگیرم ولی فرصت نشده بود. از کتابفروش پرسیدم آیا کتاب هزار خورشید تابان را دارید، ایشان جواب دادند که بلی این کتاب را داریم. من کتاب را گرفتم و به خانه آمدم.
منتظر ماندم تا امتحان دانشگاه تمام شود و بعدش کتاب را شروع نمایم. همان روز که امتحان به پایان رسید این کتاب را شروع کردم، وای که چه کتابی در دست داشتم، اینقدر تحت تأثیر این کتاب قرار گرفتم که از توصیف آن زبانم بند میآمد.
در نخستین صفحات کتاب از زندگی مریم بیان شده بود، شخصیت اصلی کتاب؛ با چه زندگیِ فلاکتبار و تحقیرهایی که از طرف جامعه بالای آن وارد شد، مادرش که همیشه او را سرزنش میکرد و پدری که او را بهخاطر نامشروع بودنش نپذیرفته بود و همراه مادرش در منطقهی گلدامنِ هرات زندگی میکردند. مریم با گریه و زاری از نزد مادرش فرار کرده و به نزد پدرش رفت و پدرش هم نتوانست او را بپذیرد و برای خودش ننگ میدانست که دختر نامشروعش نزد دیگر فرزندانش زندگی کند و او را در سن خورد به شوهر داد. شوهرش رشید، فردی که از قوم پشتون بود و در کابل زندگی میکرد، بعد از اینکه با هم عروسی کردند به کابل رفت و زندگی فلاکتبار او شروع شد و با تحولات سیاسی در کشور وضعیت زندگی اینها نیز دستخوش تغییر شد.
در همین حین نویسنده زندگی دختر دیگری را هم روایت مینماید به اسم لیلا؛ دختری باهوش و زیرک که در خانوادهای متفکر و اهل دانش به دنیا آمده بود. دوران کودکی پرماجرا و خوبی داشت و پدرش را الگوی خود میدانست، گرچه مادرش بهخاطر افسردگی مزمنی که دامنگیرش شده بود و برای پسرهایش سالیان بود عزاداری میکرد هیچ توجهی به لیلا نداشت، مثل اینکه لیلا هم مرده باشد. با این همه، زندگی او خوب بود همراه با عشق آتشینش طارق که به زندگی او معنا میبخشید.
وضعیت سیاسی کشور روز به روز دستخوش تغییر بود و اوضاع خرابتر میشد. همه مهاجرت نموده بودند و طارق هم با خانوادهاش مهاجرت نمود. لیلا با خانوادهاش هم بعد از آنها خواستند مهاجرت نمایند که در روزی که قرار بود بروند، موشکهایی که از سوی افرادی که مخالف حکومت مجاهدین بودند به خانهی آنها اصابت نمود و لیلا پدر و مادر خود را از دست داد و خودش هم مجروح شد. رشید و مریم که همسایهی آنها بودند او را تداوی نمودند و بعد از صحتیاب شدن بیکس شده بود. رشید از او درخواست ازدواج نمود و با رشید ازدواج کرد؛ در حالی که قبل از ازدواج از طارق باردار بود.
زندگی او در اوایل با رشید خوب بود، اما بعد از اینکه وضعیت اقتصادی ضعیف و ضعیفتر شد، بدخلقیهای رشید با لیلا هم آغاز شد. مریم در نخست با لیلا تنشهایی داشت که با مرور زمان هر دو مثل دو خواهر و مادر و دختر شدند. کمکم رابطهی آنها از یک رقابت و دلخوری خاموش به پیوندی عمیق تبدیل شد. مریم که سالها از محبت محروم مانده بود، برای نخستینبار احساس کرد کسی او را میفهمد و لیلا نیز در وجود مریم مادری را میدید که هرگز در سالهای آخر زندگی از مادر خودش ندیده بود. آنها دردهای مشترک داشتند؛ هر دو قربانی ظلم رشید و قربانی سرنوشت و جنگ بودند. همین درد مشترک، آنها را به هم نزدیکتر ساخت.
در همین روزها طالبان بر کابل مسلط شدند و زندگی مردم، بهویژه زنان، سختتر از گذشته شد. دیگر زنان حق کار کردن، درس خواندن و حتی بیرون رفتن بدون محرم را نداشتند. فضای شهر پر از ترس، سکوت و وحشت شده بود. رشید که پیش از آن نیز مردی خشن و زورگو بود، اکنون خود را صاحباختیار مطلق خانه میدانست و هر روز رفتارهایش سنگدلانهتر میشد. کوچکترین اشتباه، بهانهای برای توهین، تحقیر و لتوکوب مریم و لیلا بود.
در همین میان، دختر لیلا، عزیزه، به دنیا آمد. رشید که انتظار داشت صاحب پسر شود، از تولد دختر بهشدت ناراضی بود و محبت چندانی به او نشان نمیداد. با گذشت زمان، فقر و گرسنگی نیز بر مشکلات خانواده افزوده شد. رشید کارش را از دست داده بود و دیگر توان تأمین مخارج خانه را نداشت. وضعیت به اندازهای دشوار شد که لیلا و مریم بارها برای یافتن اندکی غذا یا کمک، با وجود ممنوعیتهای طالبان از خانه بیرون رفتند اما هر بار با خشونت مأموران طالبان روبهرو شدند و دست خالی بازگشتند.
سرانجام از شدت فقر، لیلا ناچار شد دخترش عزیزه را به یتیمخانه بسپارد. یکی از تلخترین صحنههای داستان همینجا بود؛ مادری که با قلبی شکسته، فرزندش را در جایی رها میکند برای آنکه شاید او زنده بماند. با این حال او هر هفته با تحمل دشواریهای فراوان و خطر لتوکوب طالبان به یتیمخانه میرفت تا دخترش را ببیند.
در همین روزها بود که اتفاقی افتاد که مسیر داستان را دگرگون کرد. روزی مردی به دیدن لیلا آمد؛ همان طارق بود که همه تصور میکردند سالها پیش کشته شده است. بعدها روشن شد مردی که خبر مرگ طارق را آورده بود به تحریک رشید دروغ گفته بود تا لیلا ناامید شود و پیشنهاد ازدواج او را بپذیرد. دیدار دوبارهی طارق، امید را بار دیگر در دل لیلا زنده کرد و حقیقت سالهای گذشته را آشکار ساخت.
رشید که از این ماجرا آگاه شد، چنان خشمگین گردید که با قساوت تمام به جان لیلا افتاد و قصد داشت او را خفه کند و بکشد. این لحظه، نقطهی اوج داستان بود. مریم که تمام عمرش سکوت کرده و ظلم را تحمل کرده بود، دیگر نتوانست نظارهگر مرگ لیلا باشد. او بیلچهای را برداشت و با ضربهای محکم بر سر رشید کوبید. رشید جان باخت و زندگی این دو زن برای همیشه تغییر کرد.
پس از آن مریم تصمیمی گرفت که بزرگی شخصیت او را نشان میداد. او میدانست اگر هر دو فرار کنند احتمال دستگیریشان بسیار زیاد است و کودکان نیز آیندهای نخواهند داشت. بنابراین خود را تسلیم طالبان کرد تا لیلا، طارق و کودکان بتوانند از افغانستان خارج شوند. مریم با آرامشی عجیب، سرنوشت خود را پذیرفت و اعدام شد؛ اما پیش از مرگ، برای نخستینبار در زندگی احساس کرد که زندگیاش بیهوده نبوده و توانسته است جان کسانی را که دوستشان داشت نجات دهد.
لیلا و طارق به پاکستان رفتند و مدتی در آنجا زندگی کردند اما پس از سقوط حکومت طالبان، دوباره به کابل بازگشتند. آنها تصمیم گرفتند در بازسازی افغانستان سهمی داشته باشند. لیلا به همان یتیمخانهای رفت که روزی عزیزه را در آن گذاشته بود و به کودکان آنجا آموزش داد. او زندگی تازهای را آغاز کرد، اما خاطرهی مریم هرگز از ذهنش پاک نشد. هر بار که به گذشته میاندیشید، میدانست اگر امروز زنده است، اگر فرزندانش آیندهای دارند و اگر هنوز امیدی در دلش باقی مانده است، همه را مدیون زنی است که تمام عمرش را در رنج گذراند اما در پایان، با بزرگترین فداکاری، معنای واقعی عشق و انسانیت را به نمایش گذاشت.
وقتی کتاب را به پایان رساندم، تا ساعتها ذهنم درگیر داستان بود. احساس میکردم که دیگر فقط یک رمان نخواندهام بلکه بخشی از تاریخ، درد، رنج و زندگی مردمانی را خواندم که سالها زیر سایهی جنگ و خشونت زندگی کردهاند. هر صفحهی این کتاب مرا بیشتر با شخصیتهای آن پیوند میداد؛ گاهی از ظلمی که بر مریم میشد خشمگین میشدم، گاهی همراه با لیلا امیدوار میشدم و گاهی نیز آنقدر فضای داستان غمانگیز میشد که ادامه دادن کتاب برایم دشوار بود.
به نظر من، هدف خالد حسینی فقط روایت زندگی دو زن نبود بلکه او میخواست چهرهی واقعی جنگ را به تصویر بکشد. جنگ فقط کشته شدن انسانها نیست بلکه نابود شدن آرزوها، از هم پاشیدن خانوادهها، یتیم شدن کودکان، افسردگی مادران، از بین رفتن عشق و تبدیل شدن زندگی به یک میدان مبارزهی همیشگی برای زنده ماندن است. نویسنده میخواست نشان دهد که قربانی اصلی هر جنگ مردم عادیاند؛ کسانی که هیچ نقشی در آغاز جنگ ندارند اما بیشترین رنج را تحمل میکنند.
از سوی دیگر، این داستان جایگاه زن را نیز به زیبایی نشان میدهد. زنانی که سالها زیر فشار سنتهای نادرست، تبعیض، خشونت و تحقیر زندگی کردهاند، اما در درون خود قدرتی دارند که میتواند سرنوشت انسانهای دیگر را تغییر دهد. مریم نمونهی همین قدرت خاموش است؛ زنی که تمام عمرش در سکوت رنج کشید، اما در پایان، با یک تصمیم، زندگی لیلا و فرزندانش را نجات داد و ثابت کرد که انسان میتواند حتی در سختترین شرایط نیز بزرگترین فداکاری را انجام دهد.
یکی دیگر از نکاتی که در این کتاب بسیار برایم جالم بود، شخصیتپردازی نویسنده بود. هیچ شخصیتی بیدلیل وارد داستان نشده بود و هر کدام نقش مهمی در پیشبرد روایت داشتند. همچنین تغییر شخصیتها بهگونهای طبیعی انجام شده بود؛ مریم از دختری ترسو و مطیع به زنی شجاع و فداکار تبدیل شد و لیلا نیز از دختری نوجوان، به مادری مقاوم و امیدوار رسید. همین تغییرات باعث میشد شخصیتها برای خواننده واقعی و باورپذیر باشند.
فضاسازی کتاب نیز یکی از نقاط قوت آن بود. هنگام مطالعه، احساس میکردم خودم در کوچههای شهر کابل قدم میزنم، صدای انفجار را میشنوم، ترس مردم را احساس میکنم و در کنار شخصیتها زندگی میکنم. نویسنده با توصیفهای دقیق، فضای داستان را چنان زنده ساخته بود که خواننده بهراحتی با آن ارتباط برقرار میکرد.
این را میتوانم بگویم که این کتاب یکی از بهترین رمانهایی بود که تاکنون مطالعه کردهام و تا مدتها شخصیتهای آن، بهویژه مریم، در ذهنم باقی خواهند ماند. شاید سالها بعد، جزئیات زیادی از داستان را فراموش کنم، اما فداکاری مریم، امید لیلا و پیام عمیق این کتاب را هرگز از یاد نخواهم برد.


دیدگاه وجود ندارد