
وارونه – داستان کوتاه
ساعت هشتونیم شب است. صدای شلیک گلوله «او» را از خواب بیدار کرده و تکانی میدهد. لحظهای طول میکشد تا بفهمد که کجاست. بیرون را نگاه میکند؛ نمیداند کی و چرا آن گلوله را شلیک کرده است. صدای خفهای از دور به گوش میرسد. صدای فریاد، صدای جنگجوها، شاید صدای جنگ، صدای انفجار یا شاید صدای باد. نمیداند کی شلیک کرد، شاید یکی از جنگجوها اینکار را کرده باشد. شاید زن، شاید مرد، شاید هم زنِ خودش؛ از کجا معلوم... ... ادامه مطلب



