25 5

یادآوری: در این سلسله نوشته‌های پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

بهشته خرم
پژوهش: بهشته خُرَّم
0:00
0:00

منیژه (همسر بیژن، دختر افراسیاب)

منیژه کجا دخت افراسیاب

درفشان کند باغ چون آفتاب

منیژه دختر افراسیاب، از زنان فداکار شاهنامه است. ماجرای عشق بیژن و منیژه از داستان‌های زیبای شاهنامه است و شهرتی جهانی دارد. در شاهنامه تا پیش از آشنایی بیژن با او، نامی از منیژه نیامده است. شخصیت‌ها در شاهنامه تا زمانی که به نوعی قدرت گره نخورده و تأثیری در انتقال یا تثبیت قدرت حاکم نداشتند، بی‌نام‌اند (دالوند، ۱۳۸۹: ۹۴).

داستان بیژن و منیژه در شاهنامه از آن‌جا آغاز می‌شود که در زمان پادشاهی کیخسرو، کشاورزان شهر ارمان (ارمنستان) به دربار می‌آیند و شکایت می‌کنند که گرازها همه‌ی کشت‌زارها، گیاهان و درختان میوه‌شان را نابود کرده‌اند. کیخسرو از پهلوانان ایران یاری می‌طلبد، اما تنها کسی که داوطلب می‌شود تا با گرازها بجنگد، بیژن است. شاه، او را با هدیه‌های پادشاهانه روانه می‌کند و گرگین را نیز با او همراه می‌سازد تا راهنمایش در سرزمین ارمان باشد.

هنگامی که آن دو به بیشه‌ی گرازان می‌رسند، گرگین بهانه می‌تراشد و از نبرد خودداری می‌کند. اما وقتی می‌بیند بیژن به تنهایی همه‌ی گرازها را شکست داده، از ترس اینکه بدنام شود، او را به جشن بهاری تورانیان می‌برد. در آن جشن، دختران زیبارویی حضور دارند، از جمله منیژه، دختر افراسیاب، که چون خورشید در میان آنان می‌درخشد. گرگین بیژن را تشویق می‌کند تا به دیدار منیژه برود و اگر بتوانند، چند ماه‌رویِ ترک‌نژاد را با خود به ایران بیاورند.

بیژن، خام‌دل و کام‌جو، به سوی بزمگاه منیژه روانه می‌شود. جامه‌ی رومی بر تن می‌کند، کلاه زرّین بر سر می‌نهد، زیور بر خود می‌آویزد و در سایه‌سار سرو بلندی پنهان می‌گردد. منیژه که از درون خیمه چشمش به بیژن می‌افتد، او را نیک‌چهره و دلاوری بلندپایه می‌بیند با کلاهی پهلوانی، رخساری تابناک و گونه‌هایی چون بنفشه‌زار؛ بی‌پروا دل به او می‌بندد.

منیژه دایه‌ای غم‌گسار دارد (نگاه کنید به: دایه‌ی منیژه!) و او را برمی‌انگیزد تا خود را به آن سرو بلند برساند و دریابد آن ماه‌روی کیست: آیا سیاوش است که دوباره زنده شده؟ یا پری‌زاده‌ای‌ست که به بزم شاهزادگان توران راه یافته؟ بپرس از او که چگونه به این گلزار راه یافته‌ای؟ آیا بزم ما را می‌پذیری؟ بگو: پری‌زاده‌ای یا سیاوشی؟ یا آن‌که رستاخیز جهان فرارسیده که چنین آتش مهری در دل‌ها افکنده‌ای؟ بدان که من سال‌هاست در این مرغزار جشن بهاری برپا می‌کنم، اما جز سروی چون تو، کسی را به بزمگاه راه نبوده است.

دایه نزد بیژن می‌رود، نامه‌ای می‌برد و پیام می‌گذارد. بیژن چون گلی شکفته می‌شود و پاسخ می‌دهد که نه سیاوش است و نه پری‌زاده؛ آزاده‌ای‌ست از ایران، آمده برای نبرد با گرازان، و از این جشنگاه آگاه شده تا شاید چهره‌ی دختر افراسیاب را، آن‌گونه که در خواب و بیداری دیده، ببیند. سپس وعده می‌دهد که اگر دایه نیکی کند و منیژه را به مهربانی به او پیوند دهد و دیداری فراهم سازد، برایش تاج زر، گوشواره و کمربند زرین خواهد فرستاد.

دایه نزد منیژه بازمی‌گردد و آن‌قدر از «چنینی و چنانی» می‌گوید که منیژه از شوق بی‌تاب می‌شود. پس بار دیگر او را می‌فرستد تا بگوید: برخیز و نزد من بیا تا جان تاریکم را روشنایی بخشی.

بیژن، جایی برای گفت‌وگو ندید؛ برخاست و به پرستاریِ منیژه درآمد. منیژه او را در آغوش کشید، کمر از میانش گشود، از رنج راهش پرسید و گفت: یارِت در جنگ گرازان که بود؟ چرا چنین چهره و بالایی را به زخم گرز می‌رنجانی؟

سپس فرمان داد تا خدمتکاران دست و پای او را با مشک و گلاب شست‌وشو دهند، سفره بیارایند و خوراک فراهم کنند. چون چنین کردند، خیمه را از بیگانگان خالی کردند، بَربَط و چنگ نواخته شد، مشک و عنبر افشانده شد و شراب سال‌خورده در جام بلور ریختند. بیژن را دیگر در سر شور شراب مانده بود.

سه شبانه‌روز به شادی گذشت. اما روز چهارم، یاد پدر و شاه و مأموریتش به دلش افتاد. شاه ایران، پدرش، و همه خاندانش چشم‌انتظار او بودند. پس برخاست و کمر بست. اما منیژه، که دیوانه‌وار عاشق بیژن شده بود و او را سخت نیاز داشت، از ندیمه‌های خود خواست تا داروی خواب‌آور بیاورند و در جام شراب خداحافظی بریزند. بیژن شراب را نوشید و بی‌هوش شد.

«هرچند آغاز داستان، عشق منیژه بر بیژن، لذت‌گرایانه و سبک‌سرانه است، ولی عشق به زودی آزمایش سختش را به این دختر دل‌داده نشان می‌دهد و دردها یکی پی دیگری سراغش می‌آید. این دردها او را پخته و آگاه می‌سازد و نیروی عشق در او فداکاری مثال‌زدنی‌ای ایجاد می‌کند.»

بعد بیژن را پنهانی به کاخ تازه‌اش برد، دستور داد تن او را بر تختی از چوب صندل بگذارند، رویش را با چادری از ابریشم بپوشانند و با گل و گلاب و کافور پنهان کنند تا نگهبانان دروازه متوجه نشوند.

چون بیژن چشم گشود، خود را در آغوش دختر افراسیاب، نیمه‌هوشیار یافت. چون دانست در گوشه‌ی کاخِ دخترِ بزرگ‌ترین دشمنِ شاه ایران و نوه‌ی رستم است، آه از نهادش برخاست، با خشم و اندوه در خود پیچید و از گزند اهریمن به یزدان پاک پناه برد. می‌دانست که از کاخِ محافظت‌شده‌ی دخترِ دشمن، گریزی نخواهد یافت. در دل، گرگین را که او را فریب داده بود، به کینه و مکر نفرین کرد.

اما منیژه آرامَش کرد و گفت:

ـ باید شاد بود، زمانی برای نبرد است و زمانی برای بزم.

پس به ندیمه‌های رازدار خود فرمان داد تا بساط شام و می بیاورند، نی و بَربَط نواختند. بیژن، که خود را میان عشق و مرگ می‌دید، آهی کشید، جام را گرفت و در آغوش منیژه ماند. چند شبانه‌روز به آرامش و در جهانی پر از مهر و نوازش گذشت.

اما این راز، چون دیگر رازها، نهان نماند. دیری نگذشت که دربان کاخ منیژه از ماجرا آگاه شد. از بیم جان، چاره‌ای جز آگاه‌کردن افراسیاب ندید. افراسیاب خشمگین شد، سخت گریست و با خود اندیشید که گفته‌ی پیشینیان درست بود:

که را از پس پرده دختر بود

اگر تاج دارد بد اختر بود (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۳)

این سخن تند و گزاینده در حق جنس زن از زبان پدری است با وضع و حالی که وصف کردیم؛ این چنین پدر چه باید بکند جز تندی و ناملایم‌گویی و خشم‌رانی. پس سردار خود، قراخان را فراخواند تا با او مشورت کند:

ز کار منیژه به خیره بماند

قراخان سالارش را خواند

بدو گفت ازین کار ناباک زن

هشیار با من یکی رای زن

قراخان گفت: اگر این سخنان راست باشد، دیگر جای گفت‌وگو نیست. اما افراسیاب آرام نگرفت. راز را با گرسیوز در میان گذاشت. گرسیوز با چند سوار دلیر به سوی کاخ تاخت. صدای بزم، شراب و موسیقی از ایوان منیژه به گوش می‌رسید. دستور داد کاخ را محاصره کنند و سواران بر در و بام کاخ رفتند. خود نیز در کاخ را شکست و وارد شد.

بیژن را، برهنه در کنار منیژه، در میان جمعی از نوازندگان و می‌گساران دید. بیژن خنجرش را که برای روز مبادا در ساق موزه پنهان کرده بود، بیرون کشید، نام و نسبش را فریاد زد و ایستادگی کرد. اما در پایان از گرسیوز خواست تا او را نزد شاه ببرد و میانجی شود تا خونش ریخته نشود. گرسیوز با نرمی و سوگند، خنجر را از او گرفت و آرامش کرد و در بندش کشید.

بیژن را نزد افراسیاب بردند. بیژن گفت: به میل خودم به کاخ منیژه نیامدم. در شکارگاه گراز بودم، که بازِ شکاری‌ام گم شد. به دنبالش رفتم و زیر سایه‌ی سروی خوابم برد. پری‌ای آمد و مرا در خواب ربود. در راه، کاروان منیژه رسید. پری، مرا در کجاوه دخترت نشاند و خودش منیژه را خواب کرد. او تا رسیدن به کاخ بیدار نشد. نه من گناهی دارم، نه دخترت بی‌آبرو شده.

افراسیاب با خشم گفت: بختت سیاه باد! از ایران شمشیر و کمند برداشته‌ای تا نام‌آور شوی، اما اکنون دست‌بسته و بی‌سلاح، همچون زنان، دروغ می‌سازی؟ بیژن پاسخ داد:

پس سخنی از سر خِرد بشنو: گراز با دندان، شیر با چنگ می‌جنگد، دلیران با شمشیر و تیر. من که برهنه‌ام و دست‌بسته، چگونه بجنگم؟ اگر مرد میدان می‌خواهی، اسب و گُرز بده و هزار تن از دلیران توران را به میدان بفرست. اگر یکی از آن‌ها زنده ماند، مرا مرد مخوان!

افراسیاب بیشتر خشم گرفت و فرمان داد گرسیوز، بیژن را جلوی چشم مردم، زنده بر دار کند تا ایرانیان عبرت بگیرند و دیگر پا به خاک توران نگذارند. اما بیژن نه از مرگ، که از ننگ دار ترس داشت. در دل می‌غرید، با باد سخن می‌گفت، شاید بزرگان ایران از حالش آگاه شوند.

در همان زمان، دار را برافراشته بودند که پیران ویسه رسید. چون فهمید که دار برای بیژن برپا شده، جلو رفت. بیژن هرچه گذشته بود، برایش گفت. پیران فرمان داد اجرای حکم را به تأخیر بیندازد تا خودش نزد شاه برود. چون به دربار رسید، بسیار کوشید تا دل افراسیاب را نرم کند و گفت: بهتر آن است که بیژن را در بند نگاه دارید تا از رنج و سختی پند شود، نه اینکه خونش را بریزید.

افراسیاب پذیرفت و به گرسیوز فرمان داد که بیژن را با زنجیر سنگین ببندد و در چاه ارژنگ دیو سرنگون کند و در چاه را با سنگ اکوان دیو ببندد. منیژه نیز از این طوفان خشم شاه در امان نماند.

وز آنجا به ایوان آن دخترش

بی‌آورد گرسیوز آن لشکرش

هرچند شاه دل کشتن «دخترش» را نداشت، ولی می‌خواست او گم شود. گرسیوز را به «ایوان» او فرستاد تا او را تنها و بدون مال و ندیمه‌ها از شهر بیرون ببرد و در دشت خالی رها کند. گرسیوز هم بدتر از این‌ها کرد. او منیژه را پابرهنه و با یک پیراهن، دنبال اسپ خود کشان‌کشان و «دوان» به دشت برد و کنار چاه بیژن به خاک انداخت و گفت:

«آنچه در آغاز زندگی‌ات دیدی، اکنون در تاریکی این چاه نگاه کن»

منیژه بیامد به یک چادرا

برهنه دو پای و گشاده سرا (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۳۵)

آن شب، منیژه نیک‌بخت، بر پای کوهی که دهانه‌ی چاه بیژن بر آن ساخته بودند، نشست؛ در دل تاریکی و سوز، اشک از دیدگان چون خون روان کرد و ناله‌ها سر داد. تمام روز بعد را نیز در همان‌جا با ناله و فغان سپری کرد. آنگاه که دانست بیژن زنده است و در ژرفای چاه گرفتار، با دلیرانه‌ترین تلاشی که از او برمی‌آمد، با ناخن و سنگ به کندن کنار چاه پرداخت تا راهی بسازد. پس از یک شبانه‌روز، سرانجام سوراخی گشود که دست در آن فرو می‌رفت، و به پاس گریه‌های شبانه‌اش، پاسخ معشوق از دل تاریکی شنیده شد و پیوندی تازه میان دو دل‌باخته شکل گرفت.

چون از کوه خورشید سر برزدی

منیژه به هر در همی نان چیدی

همی گرد کردی به روز دراز

به سوراخ چاه آوریدی فراز

به بیژن سپردی و بگریستی

بدین شوربختی همی زیستی (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۳۵)

لیلا دالوند در کتابش الهه پنهان آورده است که: «تئودور نولدکه، خاورشناس آلمانی، در کتاب حماسه ملی ایران جایی که درباره زنان شاهنامه صحبت کرده – هرچند نظر مثبتی درباره زنان در شاهنامه ندارد – می‌گوید منیژه به دلیل اینکه دلباخته‌ی بیژن شده و به خاطر او به بدبختی و گدایی افتاده، یک شخصیت بسیار برجسته‌ای در شاهنامه است» (دالوند، ۱۳۸۹: ۹۹)

از آن پس، منیژه هر روز به روستایی نزدیک می‌رفت، از هر دری نان گدایی می‌کرد، کوزه‌ای آب برمی‌داشت و با طناب، آن را برای بیژن به قعر چاه می‌فرستاد، و خود در کنار آن دهانه می‌نشست و اشک می‌ریخت. روزها این‌چنین در اندوه و رنج گذشت.

در همان روزها، گرگین نیز که دید هفته‌ای گذشت و از بیژن خبری نشد، گرفتار هراس شد. دلش به لرزه افتاد و پشیمانی در جانش ریشه دواند. اگر کیخسرو و درباریان درمی‌یافتند که او بیژن را به توران فرستاده و پس از آن هیچ نکرده، چه سرنوشتی در انتظارش بود؟

گرگین چند روزی به جست‌وجوی بیژن پرداخت. اندکی پیش رفت و تنها اسب او را یافت. ناچار شد به سوی ایران بازگردد. چون جاسوسان، خبر بازگشت بی‌بیژنِ گرگین را به کیخسرو رساندند، شاه بر آن شد که تا روشن شدن حقیقت، از گفتن ماجرا به گیو، پدر بیژن، خودداری کند. اما حقیقت پنهان نماند. گیو، نگران و پریشان، بی‌درنگ بر اسب نشست و سراسیمه از شهر بیرون تاخت تا گرگین را بیابد. گرگین چون گیو را دید، از اسب فرو آمد و خود را بر خاک افکند و گریه سر داد. ولی در پاسخ پرسش‌های گیو، نخست تنها سر تکان داد، سپس زبان به فریب گشود:

«وای، ای نامدار بزرگ، بشنو! من و بیژن به بیشه‌ی ارمنیان رفتیم و هزاران گراز را شکار کردیم. بیژن چون شیری خشمگین، آن‌ها را تار و مار ساخت. اما در راه بازگشت، گرازی سترگ نمی‌دانم از کجا برما تاخت. بیژن کمند افکند تا او را به بند کشد، ولی گراز، همچون دیوی سهمناک، او را از اسب انداخت و در بیشه کشید و هر دو ناپدید شدند.»

به خداوند سوگند، شب و روز در پی‌اش گشتم، اما جز اسبش، هیچ نیافتم. گویی آن گراز، همان دیو سپید بود که آمد و بیژن را برد. اما گیو که با شنیدن این سخنان، خشمش بیشتر می‌شد، فریاد برآورد: «تو باید نگهبان او می‌بودی! او تنها پسر من، نور چشمم و برگزیده‌ی شاه بود. شرم بر تو باد! بگذار شاه را ببینم و از او اجازه خواهم تا با خنجر خود، انتقام خون فرزندم را از تو بگیرم.»

آنگاه به درگاه کیخسرو شتافت، ماجرای پسرش را با اشک و آه بازگو کرد و فریاد برآورد که چگونه گرگینِ فریب‌کار، با دروغ و یاوه از بازگشت بیژن شانه خالی می‌کند و تنها اسب او را بازآورده است.

چون کیخسرو از ماجرای ناپدید شدن بیژن آگاه شد، اندوهی ژرف در دلش نشست. اشک از دیدگان شاه سرازیر شد و بر گفته‌های گرگین، که گرازان و دندان‌هایشان را به‌عنوان سندی جعلی به بارگاه آورده بود، خشم گرفت. شاه، دروغ‌های او را نپذیرفت و دندان‌های گراز را نه مدرک افتخار، که گواهی جرم و فریب‌کاری دانست. بی‌درنگ گرگین را با زنجیر و قلاده به بند کشید و فرمان داد او را به سیاه‌چال افکنند، تا حقیقت روشن گردد.

آنگاه رو به گیو کرد و گفت: «با تمام توان و همراهان، برخیز و به جست‌وجوی فرزندت بشتاب. سراسر ایران‌زمین و مرزهای توران را بگرد. مرا از نتیجه بی‌درنگ آگاه کن.»

اما روزها گذشت و هفته‌ها پی‌درپی آمدند و رفتند، بی‌آنکه نشانی از بیژن یافته شود. زمین ایران و توران را درنوردیدند، اما خاموشی چاه و ناله‌ی دخترک، از چشم جست‌وجوگران دور ماند.

شبِ اول فروردین، که خبر بازنیامدن بیژن و شکست جست‌وجوها، دل شاه را غمگین ساخت. در آن شب پراندوه، کیخسرو فرمان داد جام کیانی – همان جام جهان‌نما – را بیاورند. جام بلورین، که به خواست یزدان، هفت اقلیم را در خود می‌نمایاند، بر آتش افروخته نهاده شد. شاه، با چشمانی اشک‌بار، در جام نگریست:

یکی جام بر کف نهاد و نبید

بدوی اندرون هفت کشور پدید (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۴۵)

وقتی به خطه‌ی «گرگسان» توران‌زمین رسید، به خواسته‌ی یزدان، بیژن را دید: در ته چاهی سیاه، در زنجیر و در حال مرگ. بالای چاه هم دختری از نژاد شاهان نشسته، برای او زاری و از او نگه‌داری می‌کرد. شاه آنگاه سر بلند کرد و رو به گیو، با شادمانی، به او مژده داد که پسرش بیژن زنده است. گفت بیژن در توران‌زمین زندانی و در غل و زنجیر است و تنها کسی هم که می‌تواند و شاه می‌خواهد برای رهایی او به کام اژدها برود، «جهان‌پهلوان» رستم است.

بی‌درنگ فرمان داد نامه‌ای به رستم نوشته شود. در نامه، پس از آفرین و ستایش پهلوان نامدار، از او خواسته شد بی‌درنگ برای کاری خطیر که شایسته‌ی خود اوست، به سوی دربار آید؛ چرا که آبروی ایران‌زمین در میان است و چاره‌ای جز دلاوری او نیست.

گیو، نامه را گرفت و بی‌درنگ روانه‌ی سیستان شد. آن‌گاه که به ایوان رستم رسید، پهلوان در نخجیرگاه بود. چون رستم بازگشت و گیو را در آن حال اندوه‌بار دید، پیاده شد، به پیش آمد، و با آغوشی گرم و نگاهی مهربان، او را به‌جان پذیرفت.

گیو، دردمند و سوگوار، نامه‌ی شاه را به دست رستم داد و از ستمی که گرگین روا داشته و رنجی که بر دل او نشسته، سخن‌ها گفت. او رستم را که هم پسرعمویش و هم دامادش بود، رازدار دردهای دل می‌دانست.

رستم، مردی کوه‌وار و دلاوری آزموده، دست بر شانه‌ی گیو نهاد و گفت:

به نیروی یزدان و فرمان شاه

ز توران بگردانم آن تاج و گاه (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۵۳)

و سوگند یاد کرد تا روزی که بیژن را آزاد نکرده و انتقام آن ستم‌ها را نگرفته، از پشت زین رخش پایین نخواهد آمد. چنین شد که رستم و گیو با صد سوار کارآزموده، رهسپار درگاه کیخسرو شدند، بی‌آنکه در هیچ منزلگاهی به آسایش پردازند یا درنگ کنند. چون به درگاه شاه رسیدند، رستم به خاک افتاد، شاه را درود گفت و آفرین خواند.

شاه، از دیدار او خشنود شد و گفت: «اکنون که تو آمده‌ای، امیدها زنده شده‌اند. بیژن، تنها پسر سردار بزرگ ایران، در بند دشمن است. از اسب و سلاح و مردان، هر چه بخواهی، در اختیارت است.»

اما رستم، چون همیشه، با فروتنی گفت: «مرا نیاز به زر و ساز نیست؛ مردانم، بازوانم، و یاری یزدانم، مرا بس‌اند.»

آن‌گاه شاه و بزرگان، که می‌دانستند سفر پیش‌رو پرخطر است و گذشتن از دیار دشمن به نیرویی چون رستم نیاز دارد، پهلوان را بستودند و برای پیروزی‌اش دعای خیر فرستادند.

وقتی گرگین در زندان شنید که رستم به پایتخت آمده است، امیدوار شد که شاید تهمتن «کلید» مشکل‌گشای بخت او باشد. پیغامی برای رستم فرستاد. در این پیام، او از قضا و قدر و از عجوزه‌ی «کژدویشتِ فلک» ناله‌ها کرد. گفت برای این‌که شاه او را ببخشد، حاضر است خود را در آتش بسوزاند. حاضر است جلوی بیژن به خاک بغلتد، و دست‌آخر، از «جهان‌پهلوان» طلب شفاعت داشت.

رستم وقتی این پیام پُرسوز و گُداز و سالوس‌آمیز را از افسر شنید، آهِ سردی از جگر کشید. گفت به او بگویید:

«ای خیره نایاب‌مرد، این داستان‌های روباه‌گونه را برای مردان شکار، به خود زحمت مده! حیف است که من حتی نام تو را پیشِ شاه بیاورم. ولی چون بدبخت و بی‌چاره‌ای و چون شاید بتوانی در سفر من به توران‌زمین و یافتن محل گم‌شدن بیژن، سکّه‌ی راهنما باشی، فکری درباره‌ات می‌کنم. اگر بیژن به خواستِ یزدان رهایی یافت، شاید تو را ببخشند، وگرنه زندگی را فراموش کن.»

روز بعد، در ساعت‌هایی که رستم سرگرم آماده‌سازی مردان بود و شاه آمد و او را دید، به‌طور گذرا نام گرگین پیش آمد. رستم با مشاوره‌ی دیگر مردان، از شاه تمنا کرد برای «آن بدشده‌ی بختِ بدروزگار» بخشش مشروطی در نظر گرفته شود، تا رستم بتواند او را زیر نظر خود به مرزهای توران‌زمین ببرد.

شاه در ابتدا موافق نبود. گفت او سوگند خورده است گرگین را تا روزی که خبر از بیژن می‌آید، در شکنجه نگاه دارد. ولی سرانجام با این خواهش رستم موافقت کرد و گرگین را به او بخشید. آنگاه کیخسرو از نقشه‌های رستم در این سفر پرسید.

رستم پاسخ داد این سفرِ جست‌وجو باید به‌طور کلی مخفیانه انجام شود و در هیچ کار شتاب نباید کرد. اگر افراسیاب از آمدن رستم به توران‌زمین باخبر می‌شد، بی‌شک در کشتن بیژن لحظه‌ای درنگ نمی‌کرد. رستم تصمیم داشت «به کردار بازرگانان» و خیلی آرام وارد کشور دشمن شود. برای این کار، «زر و سیم» فراوان نیاز داشت. کیخسرو دستور داد همه‌چیز و هر چیز در اختیار او گذاشته شود.

به‌زودی، یک روز سپیده‌ی خروس‌خوان، رستم با هزار مرد جنگی و هفت تن از «گُردانِ گردن‌کش»، سوار بر اسب‌ها و شترهای بارکش و کالا، به راه افتاد. در میان این «یلان» البته گرگین هم بود. پس از رسیدن به مرز توران‌زمین، رستم مردان جنگی را در آن منطقه مستقر ساخت و خود با ده تن از مردان زُبده و جنگ‌دیده، همه در جامه‌ی بازرگانان، وارد خاک دشمن شدند.

در این کاروان، علاوه بر شترهایی که مردان بر آن‌ها سوار بودند، «صد اشتر» کالا و گوهر (که در واقع در بیشتر آن‌ها وسایل جنگی مخفی بود) و ده اسب جنگی نیز حمل می‌شد که یکی از آن‌ها رخش بود. در توران‌زمین، نخستین شهری که این کاروان بزرگ و پر «جرنگ‌ورای» به آن وارد شد، در خطه‌ی حکومتی پیران ویسه قرار داشت. به‌محض ورود کاروان تازه به شهر ترک، مردم به دور و بر آن آمدند و تحسین‌ها نمودند.

رستم خود به‌زودی ترتیبی داد که به دیدار پیران ویسه برود. وقتی اجازه‌ی این ملاقات داده شد، رستم «یکی جامِ زرّین پُر از گوهر» نیز برای فرماندار بُرد و آن‌چنان ستایش و چاپلوسی بازاری کرد که پیران نتوانست بفهمد او کیست. رستم از او فرماندار سالخورده اجازه خواست چند روزی در این شهر بماند و به کار بازرگانی بپردازد، که موافقت شد. رستم خانه‌ی بزرگی کرایه کرد و «رخت و بار» در آن نهاد و بساط کار را هم در باغ گشود.

طولی نکشید که شهرت کاروان بزرگ ایرانی تا دوردست‌ها پخش شد و مردم شهرها و دهاتِ مجاور نیز به تماشا و معامله با آن آمدند و سرانجام به گوشِ منیژه، بخت‌برگشته‌ای که هنوز دور و بر دهکده‌ی نزدیکی‌های چاهِ بیژن سرگردان بود، نیز رسید. با شنیدن این خبر، او بی‌درنگ به محل اسکانِ کاروان ایرانی آمد.

سر و پای برهنه به نزد رستم، سالار کاروان، دوید و در حالی‌که «به آستین، خونِ مژگان» پاک می‌کرد، از او از اخبار دربار و شاه و مردان بزرگ ایران، سؤال‌ها کرد. رستم به او خیره نگریست و با مهربانی خواست بداند که چرا او این چیزها را می‌پرسد. منیژه در پاسخ گفت:

آیا شاه و گیو و گودرز و رستم خبر ندارند که بیژن در این کشور در غل و زنجیر زندانی است؟ آیا کسی نیست که فکری برای آمدن به اینجا و کمک برای رهایی این جوان وارونه‌بخت باشد؟ من که از غصه و دردِ این جوان، روزگار ندارم.

رستم که نمی‌دانست این دختر کیست، به این تردید افتاد که ممکن است از جاسوسانِ مخفی دربار افراسیاب باشد. با اخم گفت: من نه شاه ایران را می‌شناسم، نه گیو و گودرز و رستم و بقیه را. برو! من یک بازرگان پیرم، با این حرف‌ها سرم را به درد نیاور.

منیژه با شنیدن این سخنان تند، گریه‌اش بیشتر و تلخ‌تر شد. گفت که او از ایرانیان انتظار مهربانی و فکر و خرد داشت. اگر جوابم را نمی‌دهید، دست‌کم از خانه‌ی خود بیرونم نکنید. این آیین ایرانیان نیست که یک دردمندِ محتاج را از خود برانند، یا با کسى که از آنها حرف مى‌پرسد درشتى و بدکردارى کنند.

سخن گر نگویی، مرانم ز پیش

که من خود دلی دارم از درد ریش (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۳)

رستم دلش به رحم آمد و گفت: از من دلگیر مباش، دخترجان، من فقط فکر کسب‌وکارم هستم. فکر کردم آمدن تو به اینجا یک کار اهریمنی و فریب و نیرنگ است. بعد او را به گوشه‌ای خلوت و آرام بردند، نشاندند و برایش خوراکی و آشامیدنی آوردند. وقتی دختر غم‌زده کمی آرام شد، رستم از او پرسید که غصه و درد و اشک‌هایش برای چیست، چه شده؟

منیژه بدو گفت کز کار من

چه جویی ز بدبخت و تیمار من

کز آن چاه سر با دلی پر ز درد

دویدم به نزد تو ای زادمرد

زدی بانگ بر من چو جنگاوران

نترسیدی از داورِ داوران

منیژه منم دخت افراسیاب

برهنه ندیدی مرا آفتاب

کنون دیده پرخون و دل پر ز درد

از این دَر بدان در دو رخساره زرد (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۳-۳۷۴)

منیژه آه سردی کشید و به رستم نگاه کرد و گفت: اگر شما بفهمید من که هستم و از سرِ چه رنجی و برای که از آنجا تا اینجا دویده‌ام، شما به جای من اشک می‌ریختید. من آمدم از شما درباره‌ی شاه ایران، گیو و کاووس و رستم بپرسم و کمک بخواهم، ولی شما به جای اینکه به داد من برسید، سرم داد کشیدید. شما باید از خدا بترسید.

سکوتی آکنده از حیرت اتاق را فراگرفت و منیژه ادامه داد: من، منیژه، دختر افراسیابم. غصه و درد و اشک و دلِ خون من، همه برای بیژن است. بلایی که بر سر من و بر سر او آمده، تلخ‌ترین قضای روزگار است. خدا ممکن نیست مکافات سخت‌تری در این دنیا بر سرِ دو عاشق بیاورد. آنها بیژن را با غل و زنجیر در چاهی انداخته‌اند و روی آن کوهی از سنگ ساخته‌اند. من توانسته‌ام برایش از سوراخی که کنده‌ام نان و آبی بفرستم. او هنوز زنده است. اگر مأمورین پدرم بفهمند من چه کارهایی می‌کنم، مرا تکه‌تکه خواهند کرد. اوایل صدای او را از ته چاه خوب می‌شنیدم، اما این روزها ممکن است در شُرف مرگ باشد، چون صدایش خیلی ضعیف شده.

رستم با اینکه فهمید این دختر کیست، هنوز خود را بروز نداد. کوشید او را راضی کند نزد پدرش برود و از او تقاضای رحم و کمک نماید، ولی منیژه به‌زودى رستم را از هرگونه فکر و خیال و امیدى مانند آن بیرون آورد. پیوند او و پدرش از این حرف‌ها گذشته بود و اگر پدرش مى‌فهمید که او هنوز با بیژن ارتباط دارد، مرگ هر دوی آن‌ها حتمى بود. با شنیدن این سخنان بود که رستم دست‌به‌کار شد.

دستور داد مرغ بریان‌شده‌اى را در وسط یک قرص «نان نرم»، در پارچه‌اى پیچیده، در سبدى گذاشتند تا براى آن جوان ناکام ایرانى برده شود. منیژه از این محبت تاجر ایرانى اندکى خوشحال شد، اما پیش از آنکه مرغ در میان نان گذاشته شود، رستم پنهانى انگشترى خود را درون سینهٔ مرغ نهاد.

منیژه با سپاس، خانهٔ بازرگان را ترک کرد و به‌سوى چاه بیژن دوید. پس از اینکه سبد را به ته چاه فرستاد و اندک مدتى گذشت، صداى لرزان بیژن را شنید که با شور تازه‌اى پرسید آن غذا را از طرف چه کسى و از کجا آورده است؟

منیژه گفت: از یک بازرگان پیرمرد ایرانى – که فقط هم فکر تجارت و پول است. او با کاروان بسیار بزرگى به اینجا آمده و سودهاى کلانى هم برده. من ماجراى تو را به او گفتم.

صداى خنده‌اى از قعر چاه بیرون آمد. منیژه با حیرت دلیل این شادى و خنده را پرسید. اما بیژن نیز هنوز چیزى بروز نداد. «بار درخت وفا» و پهلوانى رستم به‌جا، ولى افشاى هویت رستم هنوز خطرناک بود. گفت: اگر پیمان ببندى و سوگند بخورى که رازنگه‌دار باشى و دهانت قرص باشد، من همه چیز را به تو خواهم گفت.

اما بیژن از منیژه نخست – بعد از آن همه گذشت و فداکارى و هستى و نام به باد دادن – مى‌خواهد که منیژه پیمان کند که راز را فاش نکند و سرنگهدار باشد، تا سبب خنده‌ى خود را بگوید:

بگویم ترا سر به سر داستان

چو باشی به سوگند همداستان

که گر لب بدوزی ز بهر گزند

زنان را زبان هم نماند به بند (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۶)

این جریان و این ماجرا را دکتر دبیرسیاقی از غم‌انگیزترین بخش‌های این داستان و حتی سراسر شاهنامه می‌داند. زیرا سخن بیژن و پیمان‌خواهی او بر منیژه بس گران و دردآور و تحمل‌ناپذیر است، جهان را پیش او تاریک می‌کند. تیره تراز چاهی که بیژن در آن به بند و زنجیر کشیده شده است، در یک دم می‌بیند که موجودی شده است، دل‌خسته، چشم‌گریان، پدر گشته بیزار و خاندان روگردان، برهنه‌ی دوان بر سر انجمن، گنج و گوهر و تاج بر باد داده و از هر مال و جاه و نام دور مانده، جانش سیاه و دو دیده‌اش سپید و با این همه از امید بیژن ناامید: (دالوند، ۱۳۸۹: ۹۸)

منیژه خروشید و نالید سخت

که بر من چه آمد ز بدخواه بخت

دریغ آن شد روزگارانِ من

دل‌خسته و چشم بارانِ من

بدادم به بیژن تن و خان و مان

کنون گشت بر من چنین بدگمان

همان گنجِ دینار و تاجِ گهر

به تاراج دادم همه سر به سر

پدر گشته بیزار و خویشان ز من

برهنه دوان بر سر انجمن

وز امید بیژن شده ناامید

جهانم سیاه و دو دیده سپید

بپوشد همی راز بر من چنین

تو آگه تری ای جهان‌آفرین (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۶-۳۷۷)

منیژه از این حرف‌ها دل‌چرکین شد و بنالید سخت. گفت: بیژن، بیژن، نمى‌بینى من به‌خاطر تو به چه روز و روزگارى افتاده‌ام؟ من تمام زندگى و خان‌ومان و کاخ و جوانى‌ام را برای تو ندادم ـ که حالا باید به من بدگمان باشى؟

بیژن پوزش خواست و گفت:

بدو گفت بیژن همه راستی‌ست

ز من کار تو پاک بر کاستی‌ست

چنین گفتم اکنون نبایست گفت

ایا مهربان پاک و هشیار جفت

سزد گر به هر کار پندم دهی

که مغزم به رنج اندرون شد تهی (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۷)

بیژن به راستی گفتار منیژه گواهی داد و گفت که مغزش را رنج چاه فرسوده است و سزاوار پند است. پس منیژه را گفت که آن مرد بازرگان ایرانى آن‌که مى‌گوید نیست و اگر همان کسى باشد که من حدس مى‌زنم، او با پول و تجارت و سود کارى ندارد. بى‌شک براى نجات جان من آمده است. خواهش دیگر من این است که هرچه زودتر نزد او برگرد و جواب پیام مرا از او بیاور. (اگر تو خداوندِ رخشى، بگو.) همین.

منیژه دوباره برخاست و این بار، «به کردار باد» نزد «بازرگان» بازآمد و پیام بیژن را به او رساند. رستم با شنیدن این سخن نفس بلندى کشید و فهمید که بیژن کنه رازها را با او در میان گذاشته است، ولى نه همه چیز را. منیژه را نوازش کرد و آرزو نمود که ایزد پاک، مهر خود را و مهر بیژن را براى او نگه دارد. گفت: به او بگو «خداوندِ رخش» به راستى از سوى یزدان، فریادبخش آمده است.

پس از مدتى سخن از این‌جا و آن‌جا و پرسیدن محل چاه در میان دشت، از منیژه خواست آن شب، در کنار آن «چاه‌سار»، آتش کوچکى روشن نگه دارد و منتظر باشد. منیژه با دلى پُر از شادى و شور و با سرعت به سر چاه برگشت و با هیجان همه چیزهایى را که رستم به او گفته بود، به بیژن گفت. آن‌گاه بلند شد و از گوشه‌ و کنار، هیزم بسیارى جمع‌آوری کرد و همان‌طور که رستم خواسته بود، اندکى پس از غروب آفتاب، آتش خوبى کنار چاه روشن کرد که نور آن از دوردست‌ها دیده مى‌شد. فردوسی بزرگ در این قسمت شاهنامه بیژن به ستایش منیژه می‌پردازد: او را زنی توصیف می‌کند که توانایی تحمل سختی‌های زندگی را دارد و برای عشق خود، جان و تنش را فدا می‌کند:

تو ای دُختِ رنج‌آزموده ز من

فدا کرده جان و دل و چیز و تن،

بدین رنج کز من تو برداشتی

غمان مرا شادی انگاشتی،

بدادی به من گنج و تاجِ گهر

جهاندار و خویشان و مام و پدر،

اگر یابم از چنگ این أَژْدَها

بدین روزگارِ جوانی رها،

به کردارِ نیکانِ یزدان‌پرست

نپویم به پای و نیازم به دست،

بسانِ پرستار پیشِ کیان

به پاداش نیکی‌ت بندم میان (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۹)

رستم اول شب، سوار بر رخش و در لباس رزم، با هفت تن از «گرد»هاى نامدار خود، به‌سوى دشتى که منیژه اشاره کرده بود، به راه افتاد. پس از آنکه آن‌ها از میان کوه و تپه‌ها گذشتند و آتش منیژه را فراسوى دشت دیدند، به آن‌جا شتافتند.

در کنار چاه، رستم بى‌درنگ از مردان خواست از اسب‌ها پیاده شوند و سنگ عظیم را از روى دهانهٔ آن بردارند. ولى هفت پهلوان از تکان دادن سنگ «اکوان» (دیو) عاجز ماندند. بنابراین رستم خود از رخش پیاده شد و جلو آمد. کمربند را بر زره زرین سفت کرد، گردان را کنار زد. سنگ را در هوا بلند کرد و آن را چنان به دورها پرتاب نمود که گویی سنگ «اکوان دیو» به بیشه‌زارهای چین فرود آمد. زمین از اصابت آن سنگ به لرزه درآمد.

آنگاه رستم به دهانه‌ی چاه نزدیک شد. بیژن را صدا کرد و حال او را پرسید. و پس از آن‌که بیژن نیز از ته چاه تاریک، با شادی از حال و «رنج راه» جهان‌پهلوان پرسید، رستم کمند را از زین رخش باز کرد و آمد، درونِ چاه تاریک را نگریست. از بیرون خواست که بیژن، گرگین افسرده‌دل را ببخشد ـ چون هر چه بوده گذشته است.

بیژن با خنده گفت که آن‌چه از گرگین به او رسیده آن‌قدرها هم بد نبوده است، و سختی‌ها را هم کشیده و از او کینه‌ای بر دل ندارد. رستم کمند انداخت و پیکرِ در غل و زنجیرِ بیژن را از چاه بیرون آورد. منیژه از دیدن بدنِ ژولیده‌ی او، با موها و ناخن‌های دراز که در آهن (نای‌دیده) بود، به شیون افتاد.

رستم و دیگر مردان نیز خشمگین بودند. تهمتن با دست‌های خود غل و زنجیرها را پاره کرد و از تن و از دست‌ها و پاهای بیژن باز کرد. رستم پس از یافتن بیژن، از حال و روزش پرسید و از او خواست که گرگین را ببخشد. گرگین به پیشِ پای بیژن آمد، صورت بر خاک مالید و پوزش خواست، اما بیژن که هم‌اکنون به خواسته‌ی رستم او را بخشیده بود، چیزی نگفت.

رستم فرمان داد او را بشویند و جامه‌اش دهند. سپس، گردان را فراخواند تا جنگ‌جامه بپوشند و آماده‌ی نبرد شوند.

رستم از بیژن خواست تا همراه منیژه به کاروان ایرانیان بپیوندد و به سوی ایران بازگردد، اما بیژن نپذیرفت؛ می‌خواست خود پیشاپیش جنگاوران، انتقام خواری و بند را از افراسیاب بگیرد. منیژه به کاروان پیوست و بیژن به صف جنگ‌آوران رفت.

روز بعد، دیده‌بان خبر آورد که سپاه توران بار دیگر به حرکت درآمده است. رستم فرمان داد منیژه را با بار و بنه به اردوی ایران ببرند و خود برای نبرد برخاست. در جنگی سخت، بار دیگر تورانیان شکست خوردند و افراسیاب با اندکی از همراهانش گریخت.

منیژه که دل از مهر پدر بریده و رو سوی ایران آورده بود، مورد استقبال کیخسرو قرار می‌گیرد. و هنگامی که بیژن نیز سرافراز نزد شاه می‌آید، کیخسرو به بیژن جامه و دیبای رومی، گوهر و تاج داد تا آن‌ها را نزد منیژه ببرد و به او گفتند: منیژه رنج بسیار برده است و پس از آن‌همه سختی‌ها، اکنون زمان شادی اوست:

به بیژن بفرمود: کاین خواسته

ببر سوی ترک روان‌کاسته

به رنجش میفرسای و سردش مگوی

نگر تا چه آوردی او را به روی

تو با او جهان را به شادی گذار

نگه کن بدین گردش روزگار

یکی را برآرد به چرخ بلند

ز تیمار و رنجش کند بی‌گزند (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۹۷)

و بدین‌سان، دوره‌ی دربه‌دری و رنجِ منیژه به پایان می‌رسد و در کاخِ شاهِ ایران، قدر و منزلتی شایسته می‌یابد.

ازدواج بیژن و منیژه از نوع ازدواج برون‌گروهی بود. این ازدواج تضاد دو قدرت حاکم ایران و توران را بیشتر می‌کند. این بار امنیت دربار به ویژه شبستانِ شاه که نشانۀ قدرت بی‌چون و ثابت است، به وسیلۀ رقیب متزلزل شده است. ازدواج فرنگیس و سیاووش با ازدواج بیژن و منیژه کاملاً متفاوت بود. فرنگیس در ازدواج سیاسی خود با سیاووش مهره‌ای بیش نبود (یوسفی، ۱۳۸۲: ۸۹). ولی در مورد بیژن و منیژه، این افراسیاب نبود که تصمیم گرفته است، بلکه خود منیژه اراده کرده است. قصه‌ی زندگی منیژه، قصه‌ی عشقی است دلنشین؛ قصه‌ی استقلال و انتخابِ زنی پرشور؛ قصه‌ای است از مجموعه‌ی قصه‌های عشق‌های پاک در دامن گسترده‌ی شاهنامه (مهذب، ۱۳۷۴: ۱۱۶).

داستان منیژه و بیژن ضمن داشتن لحظات انسانی، عاشقانه و پر احساس، درون‌مایه‌هایی از مردسالاری و ساختار پدرسالارانه فرهنگ آن دور را نیز در خود دارد. «دکتر محمد دبیرسیاقی، در بررسی این داستان، به برخی از جنبه‌های پدرسالارانه‌ی روایت اشاره کرده است. او تأکید دارد که در بخشی از متن، دیدگاهی سنتی نسبت به جنسیت زن دیده می‌شود و دختر بودن در آن زمان، می‌توانست مانعی برای قدرت و نقش‌آفرینی او باشد» چون این ابیات:

که را از پس پرده دختر بود

اگر تاج دارد، بد اختر بود

(خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۳) (دالوند، ۱۳۸۹: ۹۷)

بیت بالا از افراسیاب نقل شده و به وضوح نشان می‌دهد که در نگاه افراسیاب زن عنصری است که باید پنهان بماند و فرمان‌بردار باشد. اگر دختری چون منیژه خلاف خواست و اراده پدر عمل کند، با نگاه تحقیرآمیز همه‌ی دختران را نکوهش می‌کند اما از زاویه عمیق‌تر او خود را «بداختر» می‌داند چون دختر دارد و دختر خلاف میل پدرسالارانه‌اش عمل کرده. و زمانی که دختر تصمیم مستقل بگیرد، گناهش را به گردن «بداختر بودن» و یا «نفرین سرنوشت» می‌اندازد.

در این داستان در بیت دیگری چنین آمده است:

کنون چون زنان پیش من بسته دست

همی خواب گویی به کردار مست (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۲۶)

این بیت بازتاب جهان‌بینی پدرسالارانه و ارزش‌گذاری مردانه در شاهنامه است. افراسیاب وقتی دست‌بسته بیژن را در مقابل خود می‌بیند او را به «زنان» تشبیه می‌کند و در نگاه افراسیاب زن بودن معادل با ناتوان، شکست، خواری و بی‌پناه بودن است و این را توهینی بزرگ برای بیژن می‌شمارد. این نگاه بازتاب مستقیم ذهنیت مردسالارانه را نشان می‌دهد که افتخار، شجاعت و قدرت فقط به مرد نسبت داده می‌شود نه زن. در این داستان بیژن نیز با وجود اینکه عشق و رنج را تجربه کرده در لحظه‌ی بحرانی باز برمی‌گردد به همان مقوله‌ی مردانه که زن را موجود بی‌ثبات و رازنگه‌دار نمی‌داند:

«که گر لب بدوزی ز بهر گزند

زنان را زبان هم نماند به بند» (خالقی مطلق، ۱۳۶۶: ۳۷۶)

اینجا بیژن زن را غیرقابل‌اعتماد می‌داند و تعمیم دادن جنسیتی از ویژگی‌های ساختار پدرسالارانه است که زنان حتا در لحظه‌های وفاداری و ازخودگذشتگی نیز، باید خود را از اتهام «بی‌ثباتی» تبرئه کنند. بیت‌های بالا سندی بر این واقعیت است که ساختار پدرسالارانه حتی والاترین عشق‌ها را مشروط به اطاعت، نجابت و رازداری زن می‌داند.

با این حال منیژه، هرچند زنی است بی‌پروا در عشق، و نیز دختر افراسیاب، دشمن دیرین ایرانیان، و بیگانه‌ای نسبت به این فرهنگ و آب و خاک، اما از آن‌رو که آگاهانه خاندان خود را ترک کرده و رو به دلیر ایرانی نهاده، و در هیچ حال و روزی، محبوب را تنها رها نکرده و با عشقی پاک و پرشور و دلی پُرسوز همراه او بوده است، و نیز در انتخاب و تصمیم‌گیری، مستقل و پایدار بوده، بیش از آنکه بی‌پروایی‌اش در عشق مورد بدگمانی قرار گیرد، عشقِ پرشور و صبر و توانش در سختی‌ها مورد تحسین همگان واقع می‌شود.

منیژه در شمار زنان نامدار و محبوب شاهنامه جای می‌گیرد و قصه‌ی شوریدگی و عشق او بارها در میان مردم تکرار می‌شود. فردوسی نیز با بیانی پرشور، این داستان را می‌سراید و یکی از زیباترین و لطیف‌ترین روایت‌های عاشقانه را در ذهن خواننده به تصویر می‌کشد (مهذب، ۱۳۷۴: ۱۱۷).

فردوسی، منیژه را با مِهرواژه‌های زیر پاس می‌دارد: آفتاب، خوب‌چهر، دختِ پوشیده‌روی، دختِ آزاده‌خوی، نامور، مهربان، مهربان‌یار، هشیارجفت، خوب‌روی، لاله‌روی.

 

سرچشمه‌ها

  • فردوسی، ابوالقاسم. طبع انتقادی شاهنامه فردوسی، به‌کوشش جلال خالقی مطلق، زیر نظر احسان یارشاطر، کالیفرنیا: انتشارات مزدا با همکاری بنیاد میراث ایران.
  • دالوند لیلا. (۱۳۸۹). الهه پنها: تصویرزنان در شاهنامه فردوسی، خرم آباد: سیفا
  • مهذب زهرا .(۱۳۷۴). داستان‌های زنان شاه‌نامه. تهران: قبله
  • یوسفی، فریده .(۱۳۸۲). جای‌گاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین

 

 

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *