یادآوری: در این سلسله نوشتههای پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

فرنگیس
(همسر سیاوش، دختر افراسیاب، بانوی رازدار)
فریگیس مهتر ز خوبانِ اوی
نبینی به گیتی چنان موی و روی
به بالا ز سرو سَهی برتر است
ز مشک سیه بر سرش افسر است
هنرها و دانش از اندازه بیش
خرد را پرستار دارد ز پیش
از افراسیاب ار بخواهی رواست
چُن او بت به کشمیر و کاول کجاست؟ (خالقی مطلق، ج2، ص ۲۹۷)
فرنگیس (فریگیس)، دختر افراسیاب، از رنجکشیدهترین زنان ادبیات است. نام او در شاهنامه «فرنگیس»، در تاریخ طبری «وسفا فرید» و در بُندَهِش «ویسپان فریا» آمده است.
ازدواج فرنگیس با سیاوش پیوندی سیاسی بود. پیران، برای حفظ جان شاهزادۀ ایرانی از گزند افراسیاب، این وصلت را ترتیب داد. او به سیاوش گفت: «افراسیاب به تو دلبستگی عمیقی دارد، گویی جان و هوش او در وجود توست. هرچند داماد من هستی، اما اگر به خاندان شاه نزدیکتر شوی، جایگاهت مستحکمتر خواهد شد و افراسیاب بیشتر به تو اعتماد خواهد کرد. دختر بزرگ شاه، فریگیس، در میان زیبارویان جهان بیهمتاست؛ قدی بلندتر از سرو دارد و گیسوانش مانند تاجی از ابریشم سیاه بر سرش است. افزون بر زیبایی، هنرمند، دانشورز و خردمند نیز هست. اگر او را به همسری بگیری، بر شکوه و بزرگی تو افزوده خواهد شد.»
سیاوش پاسخ داد: «اگر قرار است دیگر ایران و بزرگان آن را نبینم، تو به جای پدرم باش و این مسئولیت را بر عهده بگیر.» پیران نزد افراسیاب رفت و از او برای سیاوش خواستگاری کرد. افراسیاب در ابتدا مردد بود، زیرا ستارهشناسان این پیوند را ناخجسته میدانستند. اما پیران او را متقاعد کرد که این ازدواج به نفع همه است و نباید به سخنان ستارهشناسان اعتنا کند. سرانجام، افراسیاب با اکراه رضایت داد و سیاوش را داماد خاندان شاهی توران ساخت.
مراسم ازدواج با شکوهی خاص برگزار شد و یک هفته به طول انجامید. پس از ازدواج، پیران نزد گلشهر رفت و به او خبر داد که فرنگیس باید به کاخ سیاوش منتقل شود. گلشهر پیام را به فرنگیس رساند و او با آراستگی خاص، همچون ماه درخشنده، به نزد سیاوش رفت.
یک سال پس از ازدواج، سیاوش به پیشنهاد افراسیاب، فرنگیس را در کجاوهای نشاند و همراه پیران به ختن رفت و یک ماه در آنجا مهمان بود. در راه بازگشت، آنان به سرزمینی زیبا میان دریا و کوه رسیدند که همچون بهشتی پر از چشمههای روان بود. در این مکان، سیاوش به پیران گفت که عمرش کوتاه خواهد بود و سرانجام به فرمان افراسیاب کشته خواهد شد. اندکی بعد، او در همان سرزمین، شهری باشکوه به نام «سیاوشکرد» بنا نهاد که موجب حیرت همگان شد. فرنگیس نیز در این شهر ساکن شد و همراه سیاوش در آنجا زندگی کرد.
فردوسی روایت میکند که پیران در نخستین دیدارش از سیاوش، کاخ فرنگیس را نیز دید و یک هفته در آنجا با شادی و سرور گذراند. سپس، هنگام بازگشت، هدایای فراوان و گرانبهایی به فرنگیس تقدیم کرد و راهی ختن شد. وقتی گلشهر را دید، او را به دیدار شهر سیاوش دعوت کرد و از کاخ فرنگیس نیز یاد کرد.
در کتاب «فرهنگ زنان شاهنامه» بهمن حمیدی آمده است:
«افراسیاب با سیاوش یکدل نبود؛ برادرش گرسیوز را فراخواند و از شهر سیاوش و کاخهای فرنگیس با او سخن گفت. سپس او را واداشت تا به نام سیاوش و فرنگیس، تحفههای فراوان ببرد و از سیاوشکرد دیدن کند و از راز کار آگاه شود.» (حمیدی، ص ۲۳۹)
گرسیوز به سیاوشکرد رفت و هنگامی که وارد کاخ فرنگیس شد، او را با تاجی زیبا و خدمتکارانی زرینپوش دید. مشاهده کرد که فرنگیس چگونه با احترام از تخت پایین میآید و از میهمانان پذیرایی میکند. گرسیوز از این صحنهها متعجب شد و اندیشید که اگر یک سال دیگر بگذرد، سیاوش دیگر کسی را به حساب نخواهد آورد.
او پس از بازگشت، به افراسیاب گزارش داد که سیاوش در حال ایجاد ارتباط با ایران، کاووس، روم و چین است و این موضوع ممکن است تاج و تخت افراسیاب را به خطر بیندازد. افراسیاب از این گزارش نگران شد و نسبت به سیاوش بدگمان گشت. گرسیوز همچنین دربارهی فرنگیس گفت: «اگر او را ببینی، دیگر او را نخواهی شناخت؛ گویی از جهانی دیگر است.»
افراسیاب که از این سخنان برآشفته شده بود، تصمیم گرفت برای حفظ تاج و تخت خود، از شر سیاوش خلاص شود. او به گرسیوز دستور داد که سیاوش و فرنگیس را نزد او بیاورد تا دربارهی سرنوشتشان تصمیم بگیرد. گرسیوز، هنگامی که به سیاوش رسید، با نیرنگ و حیله او را فریب داد. وانمود کرد که دوستدارش است و میخواهد کمک کند تا او از خشم افراسیاب در امان بماند. اما در حقیقت، او سیاوش را به سوی سرنوشتی تلخ و ناگوار سوق داد.
گرسیوز به سیاوش گفت: «بهتر است به افراسیاب نامهای بنویسی و منتظر پیک من بمانی تا تو را از خوب و بد اوضاع آگاه کنم.»
سیاوش نامهای به افراسیاب نوشت و در آن ادعا کرد که فریگیس بیمار است و هرگاه درد او کمتر شود، به دیدار شاه خواهند شتافت. گرسیوز نامه را گرفت، سه شب و روز سفر کرد و وقتی به درگاه شاه رسید، به افراسیاب گفت که سیاوش با روم و چین ارتباط دارد و پیوسته با ایران نامهنگاری میکند. گرسیوز هشدار داد که اگر افراسیاب درنگ کند، سیاوش به او حمله خواهد کرد. افراسیاب از این گزارش خشمگین شد و آمادهی جنگ با سیاوش شد.
سیاوش پس از رفتن گرسیوز، به پردهسرا رفت و فریگیس او را دید که بر خود میلرزد. فریگیس از او پرسید: «چرا اینگونه رنگ باختهای؟»
سیاوش به پرده درآمد به درد
به تن لرز لرزان و رخساره زرد
فریگیس گفت: ای گو شیرچنگ
چه بودت که دیگر شدهستی به رنگ؟
چنین داد پاسخ که ای خوبروی
به توران زمین شد مرا آبروی
بدین سان که گفتار گرسیوز است
ز پَرگار، بهره مرا مرکز است
فریگیس بگرفت گیسو به دست
گل ارغوان را به فُندق بِخَست
پر از خون شد آن سنبل مشکبوی
بکَفت و پر از آب و خون کرد روی
همی مشک بارید بر کوه سیم
دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم (خالقی مطلق، ج2، ص 3۴۱-3۴۲)
سیاوش پاسخ داد: «گرسیوز میگوید که در توران دیگر آبرویی برای من نمانده است.»
فریگیس موهایش را کند و صورتش را خراشید و با گریه گفت: «میبینم که پناهی جز خداوند خورشید و ماه نداری. پدرت از تو دل پردرد دارد، نام ایران را بر زبان نمیآوری، به روم گرایش نداری و از رفتن به چین هم دوری میکنی. پس چه خواهی کرد؟ بر جان او همیشه ستم باد که بداندیش توست.»
سیاوش گفت: «منتظر گرسیوزم تا چارهای برایم بیندیشد.»
در چهارمین شب، سیاوش در حالی که فریگیس خواب بود، لرزان از خواب بیدار شد. فریگیس شمعی روشن کرد و از خواب سیاوش پرسید. سیاوش ابتدا فریگیس را آرام کرد و سپس گفت: «در خواب دیدم که میان آب و آتش گرفتار آمدهام و افراسیاب نشسته بر فیل بر آتش میدمد و سیاوشکرد را آتش گرفته.»
فریگیس گفت که در این خواب، هیچچیز بدی یا ناخوشایندی وجود ندارد و همهچیز به خیر و نیکی پیش خواهد رفت.
سیاوش سپاهیان خود را آماده کرد و پیامی به افراسیاب فرستاد. در همین حال، خبر رسید که افراسیاب با سپاه توران به سوی او در حرکت است. گرسیوز نیز نامهای فرستاد که تلاشهایش بیفایده بوده و سیاوش باید مراقب جان خود باشد. فریگیس به سیاوش پیشنهاد کرد تا مسیری امن را انتخاب کند و از خطر بگریزد.
سیاوش پاسخ داد: «آنچه در خواب دیدهام، همان اتفاق خواهد افتاد. زندگی من به پایان نزدیک است. اگر پسری به دنیا بیاوری، نام او را کیخسرو بگذار و با او آرام باش. من به دستور افراسیاب کشته خواهم شد و گوری نیز نخواهم داشت. روزبانان شاه تو را نیز به خواری خواهند کشید و برهنه به کوچهها خواهند برد. اما خواهش پیران تو را از مرگ نجات خواهد داد و او تو را به همراه پسرت به ایران خواهد برد. زمانی که کیخسرو بزرگ شود، بر تخت ایران خواهد نشست. او انتقام مرا خواهد گرفت و رستم سراسر توران را به آشوب خواهد کشید.»
فریگیس از این سخنان به گریه افتاد و سیاوش را در آغوش گرفت. سپس سیاوش با سپاهیان خود به سوی ایران حرکت کرد. افراسیاب و سپاه توران راه را بر او بستند و سیاوش به دست آنها اسیر شد.
اما تنها گریستن کافی نیست. فریگیس که عاشقانه سیاوش را دوست دارد، میداند که سکوت و گریهاش در تنهایی میتواند پیش آمدن فاجعه را نزدیکتر کند. بدینرو، با دل پریشان و چشمی گریان نزد پدر میشتابد، در برابرش میایستد و او را به داور بزرگ سوگند میدهد که دادگری خردمندانه کند و دل دختر را پرخون نسازد.
او از پدر درخواست میکند که از ریختن خون سیاوش پرهیز کند، برای رهایی همسر بیگناه در برابر پدر اشک میریزد، مینالد و او را از سرانجام بد چنین کاری هشدار میدهد.
فریگیس بشنید رخ را بِخَست
میان را به زُنار خونین ببست
پیاده بیامد به نزدیک شاه
به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پیش پدر شد پر از درد و باک
خروشان به سر بر پراگند خاک
بدو گفت کِای پرهنر شهریار
چرا کرد خواهی مرا خاکسار
دلت را چرا بستی اندر فریب
همی از بلندی نبینی نَشیب
سر تاجداری مَبُر بیگناه
که نپسندد این داور هور و ماه
سیاوش که بگذاشت ایران زمین
همی از جهان بر تو کرد آفرین
بِیَازَردَش از بهر تو شاه را
چنان افسر و تخت و بُنگاه را
بیامد ترا کرد پشت و پناه
کنون زو چه جویی؟ که بردت ز راه؟
سر تاجداران نَبُرَد کسی
که با تاج بر تخت ماند بسی
مکن بیگنه بر تن من ستم
که گیتی سپنج است با باد و دَم
درختی نشانی همی بر زمین
کجا برگ خون آورد، بار کین
به کین سیاوش سیه پوشد آب
کند روز نفرین بر افراسیاب
ستمگارهیی بر تن خویشتن
بسی یادت آید ز گفتار من (خالقی مطلق، ج2، ص 3۵۳-3۵۵)
فریگیس ادامه داد: «بر من ستم مکن، زیرا جهان گذراست و چاه و گاه بسیار دارد. همهی پادشاهان و بزرگان سرانجام به خاک خواهند رفت. آیا داستان فریدون و ضحاک را نشنیدهای؟ آیا نمیدانی چه بر سر سلم و تور آمد؟ اکنون زمان کاووس و انتقام زال و رستم است. جهان از رستم لرزان است و فراموش مکن که هوادارانی چون بهرام، زنگهی شاوران و دالور نیز از سیاوش حمایت میکنند. با کشتن سیاوش، درختی بر زمین خواهی کاشت که برگ و بارش خون و کین خواهد بود. آب بر مرگ سیاوش جامهی سیاه خواهد کرد و بر تو نفرین خواهد گفت.»
فریگیس هشدار داد: «زنهار که بر جان خود ستم میکنی! سیاووشکشی کار درستی نیست. بهتر است به کشور توران و آیندهات بیندیشی. مبادا که تیرهروزی تو در پیش باشد.»
اما سخنان پر از درد و هشداردهندهی فریگیس در دل مهرخوردهی پدر راهی نمییابد و افراسیاب سرانجام فرمان کشتن سیاووش را میدهد و سیاووش را گردن میزنند:
بیفگند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زو بنیز و نه باک
یکی تشتِ زرین نهاد از برش
جدا کرد از آن سروِ سیمین سرش
یکی باد با تیرهگردی سیاه
برآمد بپوشید خورشید و ماه
کسی یکدیگر را ندیدند روی
گرفتند نفرین همه بر گُروی (خالقی مطلق، ج2، ص 3۵۷-3۵۸)
چون خبر شوم رخداده به فریگیس میرسد، فریاد برمیآورد، زار میگرید و پرخروش بر پدر نفرین میفرستد و غوغایی به پا میکند. افراسیاب چون از چنان جوش و خروش دختر خود برای پهلوان ایرانی باخبر میشود، خشمگین از کار او، فرمان میدهد تا فریگیس را زار و خوار، مویکشان از کاخ بیرون آورده و به میدان برند و آنقدر بر پیکر او چوب زنند تا کودکی که از سیاووش در نهان دل دارد، بر زمین افتد و نابود شود و از بن و نژاد سیاووش یادگاری در توران بر جای نماند. فریگیس نیز به دلیل سوگواری و نفرین بر پدر مجازات گردد. زنان کاخ فریگیس که از کشته شدن سیاووش خونیندلند، مویکشان با فریگیس زار میگریند و فریاد برمیآورند.
اما افراسیاب هرچند دختر را با زنار خونین بسته بر میان میبیند، باز هم دلش به رحم نمیآید و به گرسیوز میگوید: «مویش را بگیرید و مجازاتش کنید.»
ز پرده به درگه بَریدش کشان
برِ روزبانان و مردم کُشان
بدان تا بگیرند موی سرش
بَدرند بر تن همه چادرش
زنندش همی چوب تا تخم کین
بریزد برین بوم از توران زمین (خالقی مطلق، ج2، ص 359)
اما فریگیس با همهی رنج دل و درد و شکنجه، این عذابها را تحمل میکند تا سرانجام پیران میانجیگری میکند و افراسیاب از او میگذرد. پیران فریگیس را در پناه میگیرد، او را به شهر ختن میبرد و به همسرش، گلشهر، میسپارد تا از او پرستاری کند. فریگیس در آنجا میماند و زمان میگذرد تا دوران دشوار بارداریاش پایان مییابد و فرزندی به دنیا میآورد که خسرو نام میگیرد.
که روزی نوآیین و جشنی نوست
شب سورِ آزاده کیخسروست (خالقی مطلق، ج2، ص 3۶۵)
زمان میگذرد و پیران خسرو را به شبانی میسپارد تا پرورش دهد. سالها بدینگونه میگذرد تا آنکه خسرو نوجوانی میشود در دلیری و پهلوانی بیهمتا. روزی از پیران میخواهد تا تبار او را به او بازگوید. پیران که چنین میبیند، داستان زندگی و نژاد شاهنامهای او را میگوید و از آن پس خود نزد افراسیاب میرود و از وجود نوهاش نزد شبان میگوید و میخواهد تا او خسرو را بپذیرد و بر او ستمی روا ندارد. او را مطمئن میسازد که خسرو کینهای از او در دل ندارد و از گذشتهی خود بیخبر است. افراسیاب نیز به گمان آنکه نوهاش سر جنگ و انتقام ندارد و تنها به شبانی میاندیشد، به پیران اجازه میدهد تا وی را نزد او آورد و پیمان میبندد که بر او ستمی نکند.
پیران شادمان نزد خسرو میآید و آگاهیهای لازم را به وی میدهد و آنگاه او را نزد افراسیاب میبرد:
بسر برنهادش کلاه کیان
ببستش کیانی کمر بر میان (خالقی مطلق، ج2، ص ۳۷۳)
افراسیاب وقتی کیخسرو را که پسر فریگیس، دختر اوست میبیند، شادمان او را در آغوش میگیرد، اما از تواناییهای او تنش به لرزه میافتد و پرسشهایی میکند تا دریابد آیا کیخسرو کینهای از او در دل دارد یا نه. کیخسرو با خردمندی به همه پرسشها پاسخ میدهد و اعتماد افراسیاب را جلب میکند. افراسیاب که به او خوشبین گشته است، فرمان میدهد تا او را به فریگیس سپارند و به محلی به نام سیاوشکرد برند و هر آنچه که نیاز است در اختیار وی قرار دهند.
چون فریگیس و کیخسرو به آنجا میرسند، همه پذیرای آن دو میشوند و برایشان آفرین میگویند. زمان میگذرد و گیو، دلاور نامدار ایران، برای یافتن فریگیس به توران میآید و هفت سال در دشت و بیابان و کوه در پی آنان میگردد. تا اینکه از یافتن آن دو ناامید میشود و روزی که دیگر گمان برده است که آن دو کشته شدهاند، در کنار چشمهای، دلاوری برومند، همانند سیاووش میبیند. گیو درمییابد که او همان کیخسرو است. کیخسرو نیز چون گیو را میبیند شادمان میشود و مطمئن میگردد که پهلوان نامدار ایرانی در پی او آمده است. آن دو یکدیگر را از نزدیک میبینند و شادمان با هم به سیاوشکرد میروند.
پس از آن، گیو، کیخسرو و فریگیس از توران به سوی ایران حرکت میکنند. پیران وقتی از فرار آنان از توران باخبر میشود، نگران از خشم افراسیاب، با لشکری در پی آنان میتازد تا آنها را دستگیر کرده و بازگرداند. گیو که پیران را همراه لشکر میبیند، به تنهایی سوی پیران میتازد تا با او بجنگد. پیران چون گیو پهلوان را میبیند، به او میگوید: «هر قدر دلآور و بیباک و پهلوان باشی، به تنهایی تاب مقاومت نخواهی داشت و من تو را دستگیر میکنم و بر خاک میافکنم.»
گیو پهلوانهای خود را میستاید و به پیران میگوید: «تهمتن رستم پهلوان، کسی را شایستهتر از من در پهلوانی نمیشناسد. بدینرو دخترش را به من داده است.» سرانجام پس از نبردی که درمیگیرد، گیو میتواند پیران را در بند گرفتار کند.
فریگیس هنگامی که از دستگیری پیران آگاه میشود، از کمکها و محبتهایی که او نسبت به او کرده سخن میگوید و درخواست میکند که پیران بخشوده شود تا آنکه او را آزاد کنند.
سرانجام فریگیس با کیخسرو و گیو به ایران میآیند و چون کاووسشاه، عروس و نوهی خویش را میبیند که به سلامت همراه گیو بازگشتهاند، همه را در آغوش میگیرد و میبوسد و فرمان میدهد تا گلشن زرنگار برای فریگیس آماده سازند. به او میگوید: «اکنون زمان آن است که غم سالها دوری و رنج و دردی که کشیدهای از یاد ببری و دمی بیاسایی.»
گفت: «ای بانوی بانوان،
مبادی ز اندوه هرگز نوان،
کنون شهر ایران سرای تو است
مرا رهنماینده رای تو است.» (خالقی مطلق، ج3، ص 465)
بدینگونه نه سال میگذرد و کیخسرو به تخت پادشاهی ایران مینشیند و با لشکری پرتوان آماده میشود تا به خونخواهی پدر و رنجهایی که مادر کشیده است به توران حمله برد و افراسیاب را از تخت شاهی سرنگون سازد.
به گفتهی بهمن حمیدی: «افراسیاب از پناهگاه خود، بهشتگنگ، چهارمین پسر خود، جهَن را برای خواهشگری و آشتیجویی نزد کیخسرو فرستاد و در پیام به ظاهر دوستانهاش از فریگیس یاد کرد تا شاید کیخسرو را به آرامی بخواند. اما خسرو در پاسخ گفت که تو همانی که مادرم را از پرده به راه دشت کشیدی و بر من که هنوز زاده نشده بودم، آتش کین باریدی و مادرم را به زندانبان سپردی تا در دید همگان تازیانه زنند، به طوری که مرا بیفکند و هر کسی که دید تو را به نفرین گرفت. زیرا هیچ شاهی یا دلاوری مانند تو نبوده که چنین کاری کند. همچنین وقتی مرا به شبانانم فرستادی تا دایه و پیشکارم باشند.»
پس از شکستهای پیدرپی، افراسیاب به بند درآمد و به کیخسرو سپرده شد تا او را کیفر دهد. افراسیاب نالید: «مرا بگذار تا روی مادرت را به جان و دل ببینم، آنگاه از مکافات گناهانم سخن بگو.» خسرو پاسخ داد: «اگر تو خواهان مادرم بودی، بر من چنین رنجی نمیدادی.»
بدو گفت شاها ببود آنچ بود
کنون داستانم بباید شنود
بمان تا مگر مادرت را رخان
ببینم، پس این داستانها بخوان
بدو گفت کز خواهش مادرم
نگر تا چه بد ساختی بر سرم
پدر بیگنه بود و من در نهان
چه رفت ار گزند تو اندر جهان
سر شهریاری بریدی که تاج
برو زار گریان شد و تخت عاج (خالقی مطلق، ج 4، ص ۳۲۲)
خسرو پاسخ داد: «اگر تو خواهان مادرم بودی، بر من چنین رنجی نمیدادی.»
سپس افراسیاب و گرسیوز به فرمان کیخسرو کشته میشوند. سپاه ایران سرانجام پیروز میشود و کیخسرو انتقام رنجهایی را که افراسیاب به فریگیس داده و کشته شدن سیاووش را میگیرد. با شکست تورانیان و پیروزی ایرانیان، زنان و پوشیدگان کاخ افراسیاب نالان و گریان نزد کیخسرو میآیند و از وی درخواست بخشش و در امان ماندن میکنند و میگویند: «سزاوار نیست که شهریار جهان، سرِ بیگناهان را ببرد که ما نیز پرستندگان شهریاریم.»
چنان کن که روزِ شمار، نزد ایزد پاک شرم نکنی. کیخسرو چون ناله و زاری زنان بختبرگشتهی تورانی را میشنود، فرمان میدهد که آنان مجازات نشوند و در ایوان خود در امان بمانند. سپس سرافراز بازمیگردد.
هنگامی که بزرگان کشور در کاخ کاووسشاه گرد آمده بودند، همه بر پادشاهی وی آفرین گفتند و کمر خدمت بستند. جز توس، فرمانده و سردار لشکر، که از فرمان وی سرپیچی کرد. پهلوانان، خشمگین از کار توس، از او خواستند که فرمان شاه را بپذیرند، وگرنه با او جنگ خواهند کرد. اما توس که پادشاهی را سزاوار فریبرز میدانست، گفت: «پس از رستم، سزاوارترین کس در لشکر ایران منم و باید که شما فرمان من برید و فریبرز را که فرزند کاووس است و برای پادشاهی از کیخسرو، که نوه وی است، شایستهتر میباشد، برگزینید.»
فرخزاد فرزند کاووسشاه،
سزاوارتر از او به تخت و کلاه.
چون گودرز و پهلوانان دیگر سخنان توس را میشنوند، بر آن میشوند تا با لشکر خویش با توس جنگ کنند و برتری خود را نمایان سازند. توس میاندیشید که بروز جنگ میان لشکری از سرداران و پهلوانان با لشکر وی سودی در بر نخواهد داشت. بدینرو مردی خردمند نزد کاووس میفرستد و پیام میدهد که نتیجهی چنین جنگی جز به سود تورانیان نخواهد بود؛ زیرا با کشته شدن گروهی از سرداران و پهلوانان ایرانی، تورانیان به آرزوی دیرینهی خود خواهند رسید.
کاووس چون پیام وی را میشنود، توس و گودرز را نزد خود میخواند تا آنچه در دل دارند، بازگویند. توس به شاه میگوید که اگر از تخت و تاج سیر گشتهای، آن را به فریبرز بسپار که او پهلوان و دلیر و شایسته شاهی است.
گودرز سخنان توس را میشنود و پاسخ میدهد که ای کمخرد، شایستهتر از سیاوش در گیتی کسی نبود و اکنون تنها کیخسرو، یادگار وی، است که سزاوار پادشاهی است.
سرانجام کاووس نوه خود کیخسرو را برمیگزیند و حکومت به وی میدهد.
چند سال میگذرد، فریبرز که پهلوانی نامدار است، بر آن میشود تا همسری برای خود برگزیند و از آن رو که مهر فرنگیس در دل دارد، در خلوت با رستم مینشیند و میگوید: «ای یل تاجبخش، مرا آرزویی است در دل که تنها با تو میگویم و میخواهم تا خواسته دلم را بر کیخسرو بگویی و سرافرازم کنی. مرا عشق و مهر فرنگیس در دل است و تنها او شایسته همسری من است. پس از مرگ برادرم سیاوش، همسر اوست که سزاوار پیوند با من است. از تو میخواهم که رازدلم را بر شاه بگویی تا او مادر خویش، فرنگیس را به همسری من دهد.»
یکی آرزو دارم اندر نهان
نیارم به کس گفتن اندر جهان
مگر با تو ای پهلوان زمین
سزاوار مهر و کلاه و نگین
زنی که از سیاوش بماندست باز
مرا زیبد ای گردنفراز
سزد گر بگویی تو این را به شاه
برین بر نهی بر سر من کلاه
بدو گفت رستم که فرمان تو راست
برآرم من این را چنان که خواهی
رستم به کاخ کیخسرو میرود و خواسته فریبرز را به وی بازگو میکند و میخواهد تا اجازه دهد فریبرز با مادر او، فرنگیس، پیوند همسری ببندد. کیخسرو به رستم میگوید که پیشنهاد خواستگاری وی را به مادرش میگوید و اگر او پذیرد، مرا مخالفتی نیست.
پس از آن، کیخسرو و رستم نزد فرنگیس میروند و کیخسرو پیشنهاد و درخواست فریبرز را به مادرش میگوید. فرنگیس چون سخن فرزند را میشنود، آهی سرد از دل برمیآورد و به یاد دوران گذشته، اشک از چشمانش جاری میشود. رستم فرنگیس را میستاید:
وزان پس گو پیلتن پهلوان
چنین گفت کای بانوی بانوان
ز پاکی به گوهر ستوده تنت
که گم باد اندر جهان دشمنت
اگر بشنوی پند و اندرز من
تو دانی که نشکیبد از شوی زن
فریبرز کاووس پیروز بخت
که در خورد تاج است و زیبای تخت
به گوهر سیاوش را همسر است
برادرش و زان تخم و زان گوهر است
از این هر دو بهره به فرمان اوست
چه آباد و ویران همه زان اوست
به دستوری و رای و فرمان شاه
پسندیدهام شما را جفت ماه
همان به که گفتار من بشنوی
به گفت من ورای شه بگروی
شه بانوان تا زمانی دراز
غمی بود و پاسخ نمیداد باز
همی زد به لب هر زمان سرد باد
ز شرم پسره هیچ، پاسخ نداد.
فرنگیس هرچند با دادن پاسخ به فرزند و رستم شرم دارد، اما سرانجام به رستم میگوید: «با سخن تو زبان من بسته شد و اکنون هرچه شاه فرمان دهد، همان میکنم.»
رستم شادمان میشود و چون کیخسرو نیز راضی به این پیوند است، درنگ نمیکند. موبدان را فرا میخواند و به رسم و آیین زمان، فرنگیس و فریبرز در حضور کیخسرو و رستم پیوند همسری میبندند. بدینگونه فرنگیس، دختر افراسیاب، بیوه سیاوش و مادر کیخسرو، سرانجام با فریبرز، فرزند کاووسشاه و برادر سیاوش، پیوند میبندد و در زمانی که دوران شیرین و تلخ جوانی را پشت سر گذاشته است، زندگی تازهای را آغاز میکند.
نقش فرنگیس در صحنه زندگی پرفراز و نشیبش همواره نقشی پویا و مثبت بوده است. او بهعنوان دختر افراسیاب شاه توران، خردمند و آگاه است. در نقش همسر سیاوش، پرشور در عشق و پاکباوفا و در مقام مادر کیخسرو، زنی ایثارگر، پرتلاش و مقاوم است. او در همه لحظههای زندگی، سرشار از مهر، محبت، عاطفه و آگاهی است. شخصیتی پایدار و استوار دارد که از دشواریها و رنجهای زمانه تزلزلی نمیبیند و همواره با شور و توان، آگاهانه میاندیشد و عمل میکند.
با دقت در روایت شاهنامه از زندگی فرنگیس متوجه میشویم که ما با دو دوره از زندگی فرنگیس یا بهتر است بگوییم با دو فرنگیس مواجهیم. نخست فرنگیس پیش از مرگ سیاوش و دوم فرنگیس پس از مرگ او. شبی پیش از مرگ، سیاوش که فرنگیس را در کنار دارد، سرنوشت خویش را خواب میبینند و بعد وصیتش را برای آیندهی فرزندشان و ایران به فرنگیس میگوید. بعد از آن دیگر فرنگیسی میبینیم کاملاً متحول شده. نه آن دختر فقط زیبا که کارکرد و خردمندی و شگفتی دیگر از او دیده نمیشود، بلکه زنی که بار سنگین سرنوشت آیندهی ایران و توران را با آگاهی، رازداری و وفاداری به همسر مقتولش، در بطن میپروراند و از شگفتیسازان شاهنامه میشود. شخصیت پرمایهی فرنگیس در واقع پس از شنیدن وصیت شوهر به کمال جلوهگر میشود: «در آخرین شب زندگی سیاوش فرنگیسی ظهور میکند فرزانه و بس رازدار؛ زنی بهظاهر شکننده در چنگ دژخیمان و در درون، ناگشودنی و استوار» (کیا، ۱۳۷۱: ۱۰۳).
در کنار این همه، فرنگیس نمادی از زنان رنجکشیدهای است که در بازی قدرت مردان، قربانی سیاستها و تصمیمها میشوند. او «زندگیاش قربانی بازیهای سیاسی شد، همانگونه که همسرش سیاووش، قربانی بازیهای قدرت در روابط شخصی و خانوادگی شد» (یوسفی، ۱۳۸۲: ۷۹). قصه زندگی فرنگیس قصه زنی است با احساسات، عواطف و اندیشههای پاک که رنج و اندوه سراسر زندگیش را پر کرده است (مهذب، ۱۳۷۴: ۱۰۶-۱۰۷).
«از مرگ فرنگیس گزارشی در شاهنامه نیامده است، اما کیخسرو در آخرین روزهای زندگیاش در گله از ناپایداری جهان به مادر از دستدادهاش اشاره دارد که دلیری کرد و از رود جیحون گذشت:
کجا مادرم دخت افراسیاب
که بگذشت زانسان به دریای آب؟»
فردوسی در شاهنامه، فرنگیس را با عناوین و صفات دلنشینی مانند مهتر خوبان، سرو سیمین، خوبروی، مهترِ بانوان، سرِ بانوان، سرو سهی، خوبچهر، ماهروی، ماه نو، فرخنژاد یاد کرده است.
مقایسه فرنگیس با زنان امروز افغانستان، شباهتها و تفاوتهای قابل توجهی را نمایان میکند. هر دو گروه از زنان در شرایطی پر از رنج و مبارزه قرار دارند؛ فرنگیس در شاهنامه با چالشهای خانوادگی، سیاسی و اجتماعی روبهرو بود و برای تأمین آینده فرزندش، کیخسرو، ایثار و فداکاری بسیاری کرد. مشابه او، زنان افغانستان امروز نیز در میان جنگها، بحرانها و محدودیتهای شدید، برای حفظ خانوادههایشان مبارزه میکنند و اغلب از حقوق اولیه خود محروماند. مقاومت در برابر ظلم و ایستادگی در برابر شرایط سخت، ویژگی مشترک این دو گروه است. با این حال، تفاوتهایی نیز وجود دارد؛ فرنگیس در دنیای افسانهای شاهنامه تا حدی از قدرت اجتماعی و سیاسی برخوردار بود، در حالی که زنان افغانستان امروز عمدتاً از آزادیهای فردی و اجتماعی خود محروماند و در نظامهای سختگیرانهای مانند طالبان، دسترسی به آموزش، کار و فعالیتهای اجتماعی برای آنان محدود شده است. این مقایسه نشان میدهد که هر دو گروه از زنان، بهرغم زمان و مکان متفاوت، در برابر ظلم و نابرابری مبارزه میکنند، اما با چالشهای مختلفی مواجهاند که بهطور مستقیم بر توانمندیهای فردی و اجتماعیشان تأثیر میگذارد.
سرچشمهها:
- فردوسی، ابوالقاسم. طبع انتقادی شاهنامه فردوسی، بهکوشش جلال خالقی مطلق، زیر نظر احسان یارشاطر، کالیفرنیا: انتشارات مزدا با همکاری بنیاد میراث ایران.
- حمیدی، بهمن. (۱۳۸۵). فرهنگ زنان شاهنامه. تهران: پژواک کیوان
- کیا، خجسته. (۱۳۷۱). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
- مهذب زهرا .(۱۳۷۴). داستانهای زنان شاهنامه. تهران: قبله
- یوسفی، فریده .(۱۳۸۲). جایگاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین


دیدگاه وجود ندارد