
نیمهشب برمیخیزی و هقهق گریه سر میدهی. خودت هم نمیدانی چه شده است. با خود میگویی: مگر انسان بدون دلیل چنین حالی پیدا میکند؟
و پاسخ میدهی: نه، البته که انسان بیدلیل نمیگرید. این نشان میدهد هنوز زخمهای روانی و تروما در تو وجود دارد؛ زخمهایی که زمان میبرد تا التیام یابند. غیرممکن است که یکباره برخیزی و تصمیم بگیری کاملاً خوب شوی.
نه، عزیزِ دردانهٔ من، نایابِ من، تو به زمان نیاز داری. گذشته هنوز هم چون سایهای تو را دنبال میکند و افکار، ایدهها و اندیشههایت را تحت تأثیر قرار میدهد. هرگاه میخواهی کاری را آغاز کنی، گذشتهٔ تلخ و پررنج در ذهنت زنده میشود؛ آرامآرام به ذهن و جانت راه مییابد و گویی جریان زندهگیات را در همان گذشته متوقف میکند.
بپذیر، رها کن و به ندای قلبت گوش بسپار. تو خالق زندهگی و لحظههایی هستی که سپری میکنی. مثل باد باش؛ طوفانی و رها از هر قید و بند. شعر بخوان، زمزمه کن و به خودت و کائنات اجازه بده در وجودت جاری شوند.
تو دیگر عقابی، بلندپرواز، عمیق و رها از هر بندی.
به آسمان نگاه کن؛ وسیع، بزرگمهر و سرافراز. به خورشیدش بنگر؛ تابنده و درخشان. به پایین نگاه نکن؛ اوج بگیر، لمس کن، هوای پیرامونت را در آغوش بکش. ببین، بو کن، بچرخ و برقص. سماع کن و در عشق غرق شو.
عشق، چارهٔ کار است، بس. به جریان حیات در رگها و مویرگهایت بنگر. به خود بنگر، تو همان چیزی هستی که در جستوجوی آنی. عشق، ثروت، شادمانی، جاودانهگی، نور، آغوش، سما، زمین… نقطهٔ امن، مرکز وجود توست.
به حدیث پیامبر اندکی تعمق و تفکر کن: «در بدن پارهای گوشت است که اگر اصلاح شود، همة بدن اصلاح میشود و اگر فاسد گردد، همهٔ بدن فاسد میشود.»
آن پارهٔ گوشت، تنها عضوی از بدن نیست؛ قلب است، مرکز حیات، عشق، آگاهی و جریان زندهگی است؛ نبض هستی که در وجود همهٔ ما میزند، میتپد و میجوشد.


دیدگاه وجود ندارد