10 1

Woman Profile
آرزو یوسفی
نویسنده

«روشنای خاکستر» را می‌خوانم و مدام دلم می‌خواهد «زهرا یگانه» این‌جا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسی‌ام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایهٔ شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کم‌وبیش همان اندیشه‌هایی را داشت که در بسیاری از خانه‌های ما جریان دارد. هیچ‌وقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم.

اما هنگام خواندن کتاب، بیش از تفاوت‌های‌مان، شباهت‌های‌مان توجهم را جلب کرد. بسیاری از چیزهایی را که زهرا نوشته است، من هم شنیده‌ام. همان توصیه‌ها، همان ترس‌ها، همان واژه‌های آشنایی که نسل‌به‌نسل میان زنان ما می‌چرخند. من هم با مفهوم شرم زنانه، آبرو، حیا و ترس از قضاوت بزرگ شده‌ام. همان حرف‌هایی را از زبان نزدیکانم شنیده‌ام که او از زبان مادرش شنیده بود. اما تفاوت ما شاید در این بود که من هیچ‌گاه کاملاً به آن اندیشه‌ها تن ندادم و از آن‌ها نفرت داشتم. هر بار که اشتباه کرده‌ام، در نهایت از خودم پرسیده‌ام: «مگر زن انسان نیست که اشتباه نکند؟» 

برای همین، هنگام خواندن کتاب، بارها احساس کردم رنج اصلی زهرا فقط از پدرسالاری نمی‌آید. بخشی از آن، از زنانی می‌آید که خودشان به نگهبانان همان قواعد تبدیل شده‌اند؛ زنانی که قربانی بوده‌اند اما ناخواسته همان زخم‌ها را به دختران‌شان منتقل کرده‌اند. گاهی محدودیت‌ها نه از سوی مردان، بلکه از سوی مادران، خاله‌ها، معلمان و زنانی اعمال می‌شود که خودشان سال‌ها زیر فشار همان سنت‌ها زنده‌گی کرده‌اند. 

شاید به همین دلیل است که میان من و بسیاری از دوستانم، نوعی بی‌اعتمادی عمیق نسبت به مفهوم «آبرو» شکل گرفته است. نه آبرو به معنای کرامت انسانی، بلکه آن آبرویی که زنان را به سکوت وادار می‌کند؛ همان آبرویی که به زنی می‌گوید برای حفظ ظاهر، تحقیر را تحمل کند، خشونت را پنهان کند و رنجش را خصوصی نگه دارد. 

آری، زهرا جان، ما هم این جمله‌ها را شنیده‌ایم. ما هم در مکتب، از زبان معلمان‌مان شنیده‌ایم که «دختر مثل تکه‌ای سفید است و اگر یک لکه روی آن بیفتد، هرگز پاک نخواهد شد، هر چقدر هم که آن را با آب و صابون بشوری.» 

و با این همه، هرچه بیشتر کتاب را خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که «روشنای خاکستر» بیش از آن‌که برای زنان نوشته شده باشد، برای مردان این سرزمین نوشته شده است؛ برای مردانی که بسیاری از این تجربه‌ها را هرگز زنده‌گی نکرده‌اند؛ مردانی که گاه بی‌آن‌که متوجه باشند، به سلاحی در برابر زنان‌شان تبدیل شده‌‌اند. 

شاید به همین دلیل بود که برادر کوچک‌ترم را فرستادم تا این کتاب را برایم بخرد. دوست داشتم او هم بخواند؛ برای آن‌که بداند جهان زنانه‌ای که در کنار او زنده‌گی می‌کند، چه خاطرات و چه زخم‌هایی را با خود حمل می‌کند. 

کتاب زهرا یگانه تا سال ۱۴۰۰ خورشیدی، به چاپ هشتم رسیده بود که هر چاپ آن هزار نسخه داشت. او بی‌تردید سهم خود را در روایت این تجربه‌های زنانه ادا کرده است. و شاید راه نجات نیز از همین‌جا آغاز شود؛ از روایت کردن، از لمس کردن خاطرات زنانهٔ خودمان و بخشیدن معنا به آن‌ها، از ثبت کردن‌شان پیش از آن‌که فراموش شوند و از خاطرهٔ جمعی‌مان پاک گردند. 

مثل وقتی که در چاشت سوزان به سایهٔ خودت نگاه می‌کنی؛ دلم می‌خواهد زنان این سرزمین در آن سایه، نه پیکری خون‌آلود و خسته، بلکه زنی خندان، استوار و زنده ببینند؛ زنی که هنوز امیدوار است و هنوز زنده‌گی را انتخاب می‌کند.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند