
میان دو بیداری
روزگاری دارم که نمیدانم شب را چگونه صبح میکنم و صبح را چگونه شب. روز از کار بسیار، با تنی ضعیف، خسته و درمانده میشوم و دیگر حوصلهٔ عشرت و خندیدن و حرفزدن با دوستان و خانواده نمیماند. از جنگیدن خسته شدهام، ولی اعصابم که به هم میریزد، فریادی میزنم. اما میدانید چه میشود؟ تنم سست میشود و سرم درد میگیرد و بر نفس و ششهایم تأثیر میگذارد. هوا به دماغم نمیرسد تا اینکه به ضعفکردن میرسم. ... ادامه مطلب



