
مادرم، اگر بخواهم از جایی آغاز کنم که واژهها در برابرش کم میآیند، از تو آغاز میکنم؛ از حضوری آرام و بیصدا که در حافظهام مانده است، حضوری که پیش از آنکه چیزی دربارهٔ جهان بفهمم، به من فهماند جهان میتواند شکل دیگری هم داشته باشد.
به یاد دارم بارها برادرم ظرف میشست، سفره را جمع میکرد، و من کنار میز نشسته بودم و کتاب میخواندم. در خانهٔ ما این صحنه عجیب نبود؛ طبیعی بود، بیتوضیح، بینیاز از دفاع. اما بیرون از این خانه، همین تصویر کافی بود تا کسی با تعجب بپرسد: «چرا پسر را وادار میکنی کارِ خانه کند؟ دختر است مگر؟» و مادرم، بدون آنکه آرامشش تغییر کند، فقط میگفت: «دختر و پسر برای من فرقی ندارد. این خانه و مسوولیتهایش مال همه است.» آن زمان این جمله برایم فقط یک پاسخ بود، اما بعدها فهمیدم این جمله توضیح یک جهان بود، نه یک رفتار.
مادرجان، تو سقف آرزوهایم را کوتاه نکردی، میان من و برادرانم مرز نکشیدی، و هیچ رویایی را با جنسیتش سبک و سنگین نکردی. شاید هیچوقت مستقیم به من نگفتی که: «میتوانی هر کاری انجام بدهی»، اما طوری زندهگی کردی که هرگز به ذهنم نرسید شاید نتوانم؛ این از هر جملهای بلندتر بود.
گاهی میگفتند: «دختر که آخرش شوهر میکند.» جملهای کوتاه، ساده، اما بسته؛ انگار میشد آیندهٔ یک انسان را در یک احتمال خلاصه کرد. اما تو پاسخ میدادی که حتی اگر ازدواج کند، حتی اگر هیچ سودی برای من نداشته باشد، وظیفهٔ من این است که او را مستقل و بدون تبعیض بزرگ کنم. آن روزها فقط میشنیدم، اما امروز میفهمم تو به یک جمله پاسخ نمیدادی؛ تو به یک نگاه پاسخ میدادی، به یک جهانبینیِ اشتباه. تو فقط از من مراقبت نکردی؛ «امکانِ بودن» را در من نگه داشتی، در زمانی که جهان میتوانست آن را کوچک کند.
مادرم، وقتی به تو فکر میکنم، صورت خستهات را به یاد نمیآورم. صدایت را هم نه. حتی دستهایی را که سالها برای ما کار کردند. چیزی که در من روشنتر از همه میماند، آزادی است. آزادیای که آنقدر بیصدا به من دادی که سالها نفهمیدم چه چیز کمیابی را دریافت کردهام. تو یادم دادی جهان را بدیهی نپندارم. امروز میفهمم که اگر کلمهای دارم که در برابر تاریکی میایستد، نخستین روشناییاش را از تو گرفته است.
مادرم، تو در من زندهای؛ در جایی که جسارت را انتخاب میکنم، در وقتهایی که رویایی را جدی میگیرم، در لحظههایی که اعتراض را به جای سکوت مینشانم و در برخاستنهایی که بعد از شکست دارم.
بعضیها تنها مادر دارند. بعضیها افق. تو برای من همان افقی. افقی که از تو آغاز شد و در من ادامه پیدا کرد. من سالها بعد فهمیدم آنکه مادرم بود، یکی از شکلهای ممکن آزادی بودهاست.
مادرجان، از این نمینویسم که تو چقدر مهربان بودی یا صبور یا فداکار؛ اینها کلمات سادهای هستند برای چیزهای بزرگ. اینها ویژهگی مشترک همهٔ مادرها؛ این فرشتههای بیبدیل هستند. تو چیزی عمیقتر به من دادی: نحوهٔ نگاه کردن به جهان. تو جهانی ساختی که در آن یک زن به بالندهگی رسید.
امروز میدانم بخشی از رویاهای تو، آن رویاهایی که شاید هرگز فرصت زیستنشان را نیافتی، در من ادامه پیدا کردهاند. من هر بار که چیزی مینویسم، بخشی از تو را دوباره روی کاغذ متولد میکنم.
«به زنی که بیش از آنکه مرا بزرگ کند، آزادم کرد.»
به احترام زنی که مرا نوشت. روز مادر مبارک.


دیدگاه وجود ندارد