
چند روز میشد که صحتم خوب نبود و میخواستم به داکتر مراجعه کنم؛ اما نمیتوانستم بروم، چون نیاز به محرم داشتم وهمهٔ مردهای خانه بیرون بودند. فقط آیدا، دختر کاکایم، کنارم بود. دستش را گرفتم و با هم تا ایستگاه موترها رفتیم. راننده از دور نگاهمان میکرد. وقتی نزدیک شدیم، پرسید: «کجا میروید؟»
گفتم: «میخواهم تالقان بروم.»
چشمانش بین من و آیدا میچرخید. گفت: «محرم دارید؟»
سرم را پایین انداختم و آهسته زمزمه کردم: «نخیر.»
با صدای خشک جواب داد: «منتظر بمانید تا سواریای پیدا شود که همراهش زن داشته باشد.»
من و آیدا پشتسر دکانها منتظر ماندیم. چند دقیقه بعد راننده با عجله آمد و گفت: «زود بیایید که حرکت میکنیم.»
من و آیدا رفتیم و سوار موتر شدیم. من پهلوی زنی نشستم که در بغلش دو طفل دارای معلولیت ذهنی داشت و آیدا پیش پنجره نشست. موترحرکت کرد. آیدا شیشهٔ پنجره را باز کرد و لابهلای موها وگونههایش را به نوازش باد سپرد.
من ماندم و زنی که ذهنیت و اندیشهٔ طالبانی داشت. هر دقیقه نیشِ زبانی میزد. میگفت: «دختر نباید از خانه بدون محرم بیرون شود.» گاهی هم چادرم را از سرم کش میکرد ومیگفت: «نباید مویت معلوم شود.»
من فقط سکوت کردم و باز هم سکوت کردم. سکوت من به این معنا نبود که خود را گناهکار میدانستم، بلکه از ترس، سرکوب و ناامیدی نسبت به آینده سرچشمه میگرفت. دلم شکست؛ نه بهخاطر حرفهایش، بلکه چون او یک زن بود، مثل خودم. همان زنی که به جای همدلی و همبستهگی، نفرت و کینه داشت و یأس و ناامیدی را در من برمیانگیخت.
خود را به سوی آیدا دور دادم. طرفش نگاه کردم، بیخیال همهچیز بود. در دل گفتم: «کاش دختر نمیبودی، آیداجان.» اینجا، جایی است که مردمش خیلی بیرحم و نامرد هستند. حتی همجنس خودت نیز دست دوستی و همدلی را از تو دریغ میکند و از تو توقع دارند چشمهایت را به زمین بدوزی و در همان حال، مواظب چهار اطرافت هم باشی.»
به نیمهٔ راه رسیده بودیم که وضعیت یکی از دخترها بدتر شد. چشمهایش باز و بسته میشد. پدرش او را از بغل زن گرفت و به راننده گفت: «کمی سرعت بگی، دخترم داره از بین میره…»
مسافرها وارخطا شده و پرسیدند: «دخترتانه چی شده؟»
گفت: «برادرش مرگ موش را ککاو گفته داده؛ هردویشان خوردن.»
برادرش هم طفل بود؛ هنوز از دهنش بوی شیر میآمد. یکسال از خواهرش بزرگتر بود و نزدیک چهار سال سن داشت. طفل بیچاره خود را مقصر میدانست. دو چشمش طرف خواهرش بود. با دستهای نحیف و لاغرش او را تکان میداد و میگفت: «عادل عادل، بیدار شو و بخیز.»
اما خواهرش هیچ نفهمید. پسرک وارخطا شده بود و در چشمهای قشنگش اشک جمع شد و مثل دانههای مراورید سرازیر شد. اشک آن طفل قلب همه را به درد آورد. راننده گفت: «گریه نکو، خواهرت خوب میشه. سرعت موتر ره زیاد میکنم و زود میرسیم.»
اما مادرش خونسرد بود. حتی به اندازهٔ آن طفل خردسال هم تلاش نمیکرد. فقط متوجه چادر من بود و آن را مرتب میکرد. نخستین مادری بود که میدیدم در برابر وضعیت فرزندهایش چنین بیتفاوت باشد.
نمیدانم چرا آنقدر به من توجه میکرد. فکر میکنم شاید خودش بهخاطر مو و حجابش بارها از سوی شوهرش لتوکوب شده بود.


دیدگاه وجود ندارد