1234 2

هدا
نویسنده: هِدا ملکزی

راننده‌ نیم‌نگاهی به عقب می‌اندازد و یکباره می‌پرسد: «تولد کیه؟»
گفتم: «از خودم.»
گفت: «وا! خودت برات کیک خریدی، آته‌ات ده تو چیزی نخریده؟»
گفتم: «پول همین را پدرم داد.»
در حالیکه سرش را تکان می‌‌داد، گفت: «امروز تولد دختر نوربندِ موم است.»
گفتم: «چیزی برایش خریدی؟»
گفت: «آری.»
گفتم: «چه؟»
خریطه‌ی پلاستیکی را از چوکی کنارش بلند کرد که میانش پنج قرص نان بود: «امروز زیادتر از همیشه نان خریدم.»

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *