Image: Magnific

Image: Magnific


Woman Profile
نویسنده: ع. مرادی

ما در عصری زندگی می‌کنیم که تقریباً همه‌چیز اندازه‌گیری می‌شود. برای هر چیزی شرایط و ضوابطی وجود دارد که باید آن‌ها را بدانیم و پیش از استفاده، با آن‌ها موافقت کنیم. گویی زندگی به مجموعه‌ای از قراردادها تبدیل شده است؛ حتی روابط انسانی ما نیز از این قاعده مستثنا نیستند. گاهی در رابطه‌هایمان ترازویی نامرئی به همراه داریم تا میزان بده‌بستان‌ها را بسنجیم و مطمئن شویم سهم هرکدام‌مان برابر است؛ مبادا یکی بیشتر بدهد و دیگری بیشتر بگیرد.

اما ریشه این حساب‌وکتاب‌های عاطفی شاید به سال‌های کودکی ما برگردد؛ به زمانی که عشق بی‌قیدوشرط والدین، کم‌کم رنگ‌وبوی شرط به خود می‌گیرد. زمانی که برای دریافت محبت بیشتر باید نمره‌های بهتری بگیریم، برای شنیدن تحسین اقوام و آشنایان کودکی آرام و سربه‌راه باشیم و کمتر نه بگوییم.

درحالی‌که در دل‌های کوچک‌مان پر از نه‌های ناگفته و بازیگوشی‌های سرکوب‌شده است؛ خیال‌هایی که دوست دارند آزادانه پرسه بزنند، اما پشت لبخندهای مؤدبانه و سکوت‌های طولانی پنهان می‌شوند. کم‌کم یاد می‌گیریم خواسته‌هایمان را فرو بخوریم و صدای خودمان را کمتر بشنویم.

وقتی بزرگ‌تر می‌شویم، گاهی یا به آدم‌هایی سرکش تبدیل می‌شویم یا همچنان سکوت می‌کنیم و تلاش می‌کنیم نیازهایمان را از راه‌های دیگری برآورده کنیم. گاهی توجه و آرامش را در آدم‌های اشتباه جست‌وجو می‌کنیم، برای ماندن در رابطه‌ها بیش از اندازه مقاومت می‌کنیم و آن‌قدر درگیر حفظ دیگران می‌شویم که خودمان را از یاد می‌بریم. شاید به همین دلیل است که بعضی از ما تا سال‌ها بعد هم نمی‌توانیم خود واقعی‌مان را پیدا کنیم.

امروز، در هوای خنک پاییزی، بیرون از خانه با خانمی هم‌صحبت شدم. از نگرانی‌هایمان گفتیم و خندیدیم. گاهی درد دل کردن با یک غریبه چقدر آسان است! شاید چون می‌دانیم او ما را نمی‌شناسد، قرار نیست در آینده قضاوتمان کند و شاید دیگر هرگز او را نبینیم. همین فاصله و بی‌نام‌ونشانی به ما اجازه می‌دهد سفره دلمان را باز کنیم و از واژه‌هایی بگوییم که مدت‌هاست در گلوی‌مان گیر کرده‌اند.

من نام این خانم را کبری گذاشتم .کبری می‌گفت امروز بی‌نهایت خوشحال است؛ انگار در دلش پروانه‌ها پرواز می‌کنند. وقتی از خوشحالی‌اش حرف می‌زد، لبخند از چهره‌اش کنار نمی‌رفت. گاهی برای شنیدن حرف‌های آدم‌ها لازم نیست روان‌شناس باشیم؛ کافی است به واژه‌هایی که در گلویشان گیر کرده‌اند اعتماد کنیم و با حوصله به آن‌ها گوش بسپاریم.

کبری می‌گفت بعد از چهل سال زندگی، امروز برای اولین بار نه گفتن را تجربه کرده است.

می‌گفت: «امروز وقت غذای چاشت، وقتی غذا را در بشقاب کشیدم، اول از همه سهم خودم را گذاشتم. صبح زود، روبه‌روی آینه ایستادم، به خودم سلام کردم، لبخند زدم و اسمم را با عشق صدا کردم. این بار در برابر خواسته‌هایی که همیشه احساس می‌کردم مجبورم بپذیرم، مقاومت کردم. برای اولین بار به خواسته‌های دیگران نه گفتم و خواسته خودم را جدی گرفتم.»

بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: «مدت‌ها بود خودم را فراموش کرده بودم. خودم را زشت می‌دیدم. گویا تمام این سال‌ها فقط در حال خزیدن و تقلا برای زنده ماندن بودم. روزهای زیادی با خودم فکر کردم و بارها در دلم نه گفتن را تمرین کردم. اما امروز احساس می‌کنم بالاخره از پیله‌ام بیرون آمده‌ام و به پروانه‌ای زیبا تبدیل شده‌ام. حالا می‌خواهم از آن بالا، با بال‌هایی که تازه کشف‌شان کرده‌ام، دنیا را تماشا کنم.»

به حرف‌های کبری فکر می‌کردم. شاید زندگی از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که جرئت می‌کنیم به آنچه نمی‌خواهیم نه بگوییم. شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه دیگر برای دوست داشته شدن مجبور نباشیم از خودمان دست بکشیم.

کبری امروز فقط به دیگران نه نگفته بود؛ او پس از چهل سال، برای اولین بار به نادیده گرفتن خودش هم نه گفته بود.

و من با خودم فکر کردم چقدر دیر، اما چقدر زیباست روزی که آدم بالاخره خودش را انتخاب می‌کند.

 

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *