
نویسنده: ساجده یوسفی
گاهی حس میکنم هیچ جایی روی زمین ندارم و متعلق به این خاک نیستم؛ درست مثل آدمفضاییها. نمیدانم این حس چگونه در ذهنم ریشه دواند، اما مطمئنم که انسانم. با این حال، هضم همین کلمهٔ «انسان» برایم دشوار شده است؛ چرا که زیستن در این جغرافیا، حس انسان بودن را از من میگیرد و مرا با دنیایی از پرسشهای بیجواب تنها میگذارد. سخت و طاقتفرساست بدانی انسانی، اما آدم حسابت نکنند. گاهی میان رنجِ چیزی که هستم گیر میمانم و از خود میپرسم: چرا باید اینقدر بیارزش پنداشته شوم؟
گاه چنان خسته میشوم که به مرز فروپاشی میرسم؛ رمقی برای ادامه نمیماند و فقط میدانم زندهام، بیآنکه زندگی را حس کنم. روزها دیگر جلوهای ندارند؛ هیچ جشنی و هیچ مناسبتی آن شور گذشته را زنده نمیکند. گویی هرچه برای ادامه دادن تقلا میکنم، بینتیجه است؛ درست مانند سربازانی که برای بقا میجنگند، اما وقتی توانشان ته میکشد، با دلی پر از زخم ناچار به تسلیم میشوند و دست از نبرد میکشند. دیگر هیچ چیز برایم معنایی ندارد؛ نه دلتنگ دیدن کسی میشوم و نه میلی برای ماندن در جایی دارم. در این دنیای پهناور، تک و تنها ماندهام و تمام زندگیام در چهاردیواری خانه خلاصه شده است. به در، دیوار و پنجره خیره میشوم، به نوری که از دور به کنج اتاق میتابد نگاه میکنم و حس یک زندانی به سراغم میآید؛ زندانیِ بیگناهی که بیهیچ دلیلی محکوم به حبس ابد شده است. هر روز فرومیپاشم و دوباره از نو سرهم میشوم. هر شب به امید فردایی متفاوت چشم میبندم، اما باز هم همان روزِ تکراری تکرار میشود؛ چنان تکراری که امروزم فرقی با فردا ندارد.
پذیرفتهام که دیگر متعلق به این زمین نیستم. زمینی که گویی از بلعیدن من سیر شد، اندک جایگاهم را ستاند و مرا پس زد تا باور کنم بیگانه هستم. با خود میگویم شاید در کنار آدمفضاییها زیستن آسانتر باشد؛ شاید میان آنها همدلی و همبستگی پررنگتر است. شاید اگر آنجا باشم، همه تنها یک نام داشته باشیم: «باشندگانِ آسمان». شاید آنجا جنسیت دیگر دلیلی برای مرزبندی نباشد، فارغ از قضاوتها یکدیگر را بپذیرند و حضورشان در کنار هم معنا پیدا کند.
با همین خیال، چشمهایم را بستم و خودم را در جهانی دیگر مجسم کردم؛ جایی ناشناخته که هیچکس مرا نمیشناسد و با هر گامی که به سویشان برمیدارم، حس غربت در من رنگ میبازد. در عالم خیالم آنها را آدمفضایی مینامم. وقتی میانشان قدم میزنم، آرامش عجیبی در وجودم مینشیند. کمی آنسو تر، جمعی از کوچک و بزرگ را میبینم که شادمانهاند؛ کودکانی را در آغوش میگیرند، میخندند و نانشان را با هم قسمت میکنند. آرام به سویشان میروم. حس میکنم اندکی به آنها تعلق دارم. بدون ردوبدل شدن هیچ واژهای، برایم جا باز میکنند و سهمی از نانشان را به من تعارف میکنند، بیآنکه بپرسند از کجا آمدهام. غریبه بودنم برایشان اهمیتی ندارد. نان را بیدغدغه میگیرم و در حالی که میخورم، نگاهشان میکنم؛ آنها نیز با لبخندی آرام پاسخ نگاهم را میدهند. برای نخستینبار، حسی از آرامش و رهاییِ بیترس در جانم جان میگیرد.
پس از ادای احترام، از جمعشان فاصله میگیرم و به تماشای کودکانی مینشینم که رها از هر هراسی بازی میکنند و صدای خندهشان هوا را پر کرده است. به سویم میآیند، دستانم را میگیرند و مرا کشانکشان به جمع خود میبرند. اندکی دورتر، متوجه وجودی میشوم که غرق در تفکر است. نزدیک میشوم تا جویای حالش شوم، اما پاسخی نمیدهد و تنها به نقطهای دور خیره میماند؛ گویی منتظر کسی است. همانجا به تماشایش میایستم تا اینکه فردی با شتاب به سویش میدود و او را در آغوش میکشد. در آن لحظه درمییابم که آنها نیز بینقص نیستند و شاید رنجی آنها را هم آزموده باشد؛ اما تفاوت بزرگشان در این است که با وجود تفاوتها، یکدیگر را حذف نمیکنند، بلکه کنار هم میپذیرند.
غروب نزدیک میشود و من از فاصلهای دور به افق نگاه میکنم. بارها در زمین به تماشای غروب نشسته بودم، اما تماشای آن از جایی بیرون از زمین حالوهوای دیگری دارد. زمین از این فاصله، گویِ کوچک و آبیرنگی بیش نیست؛ اثری از موجوداتش دیده نمیشود، گویی همه محو شدهاند. با گسترده شدن تاریکی، نورهایی درخشان و خیرهکننده آسمان را روشن میکنند؛ آسمانی پوشیده از سیارهها و کهکشانهای دوار با تابشی دیگرگون. از این فاصلهٔ دور هنوز به زمین نگاه میکنم و در فکر فرومیروم: گرچه آدمها را نمیبینم، اما پژواک صدایشان هنوز در سرم میپیچد؛ صداهایی که زخمی عمیق در روحم بر جای گذاشتهاند. آیا اگر این زمین در چشمان من اینقدر خرد و کوچک است، درد من نیز کوچک خواهد شد؟ نمیدانم؛ فقط کوچکیاش را میبینم. با خود میگویم: من بدون نگاه و تعریف آدمها کیستم؟ یک انسان، یا در چشم آنها تنها زنی بیارزش؟
ناگهان تکهای نورِ شفاف و درخشان روی صورتم میتابد و نگاهم را در تاریکی به خود میکشد. شتابان به سویش میروم و خم میشوم تا لمسش کنم، اما دستم به تکهای شیشهٔ شکسته میخورد. برای نخستینبار چهرهام را در آن میبینم. در حالی که تار موهایم را نوازش میکنم، به تصویر خود خیره میشوم و دوباره همان پرسش در ذهنم میجوشد: من یک انسانم یا تنها یک «زن»؟ در آینه پاسخ روشنی نمییابم. با وجود آنکه بارها به خود تکرار کردهام انسانم، هنوز شکی سنگین در دلم سنگینی میکند. اشک از چشمانم سرازیر میشود؛ نمیدانم برای کدام بخش از این هویتِ انکارشده گریه کنم.
در همان دم، یکی از آن باشندگانِ فضا به سمتم میآید. آرام اشکهایم را پاک میکند، تکهشیشه را از دستم میگیرد و با انگشت به من اشاره میکند: «این تو هستی.» لبخند مهربانش آرامشی عمیق در جانم میریزد، گویی گمشدهام را بازیافتهام. او را محکم در آغوش میکشم و بغضی که سالها در گلویم گره خورده بود، یکباره میترکد. وقتی آرام میشوم، در سکوت کنارم مینشیند؛ بیهیچ بازخواستی، تنها با حضورش مرا همراهی میکند. لحظاتی بعد، دستم را میگیرد و مرا به جشنی باشکوه میبرد. جشنی که برای همه است؛ بیهیچ خطکشی و تمایزی، مینوشند، میخندند و شادند.
ناگهان دستم را رها میکند و من خود را در میان جمعیتی میبینم که بیمِ طرد شدن از سوی آنان در دلم چنگ میزند: اگر بفهمند زمینیام، مرا پس خواهند زد؟ با صدایی لرزان و گامهایی آهسته جلو میروم و میگویم: «من اهل زمینم.» اما او تنها لبخندی میزند، گیلاس نوشیدنی را به دستم میدهد و با مهربانی میگوید: «بگیر.»
آنجا پی میبرم که در این دیار، «غریبه» معنایی ندارد؛ همه بدون هیچ برتری و امتیازی پذیرفته شدهاند. در آن بزم، با آنکه از خاکی دیگر بودم، ذرهای احساس غربت نکردم. کمکم هویتی تازه در درونم جان گرفت؛ دیگر دغدغهٔ اینکه «من کیستم» آزارم نمیداد، چرا که آموختم نباید وجود خود را به دار قضاوت بکشم.
جشن آرامآرام پایان یافت و چراغها یکی پس از دیگری خاموش شدند. من ماندم و نگاهی دوباره به زمینِ کوچکِ روبهرویم. با خود اندیشیدم: زمین شاید کوچک باشد، اما رنجهایش دیگر برای من بزرگ و کشنده نیستند. فهمیدم که خودِ زمین تقصیری نداشت؛ این انسانهای روی زمین بودند که باعث شدند حس کنم جایی در آن ندارم. هنوز پرسشهایی در خاطرم بیپاسخ ماندهاند، اما دیگر آنقدر سنگین نیستند که توانِ زیستن را از من بگیرند


دیدگاه وجود ندارد