Photo by AFP

Photo by AFP


Woman Profile
نویسنده: کامله افضلی

بکس لباس وسط اطاق باز است، اما دستم به بستن آن نمی‌رودلباس‌هایم هنوز پراکنده‌اند و چیزی که بیش از همه در میان آن‌ها سنگینی می‌کند، مدرکم استهمان تکه‌کاغذی که روزی برای داشتنش، برای لمس کردنش و برای به‌دست آوردنش سخت جنگیدمحالا اینجاست؛ حالا که به‌دستش آورده‌ام، در دستانم حس سنگینی دارد، چون در سرزمینی که من قرار است برگردم، دانش دیگر معنی ندارد؛ آنجا صدای امید و آرزوها خاموش شده و زنان در رگبار فراموشی گرفتار شده‌اند 

مدرک را از میان وسایلم بیرون می‌کشمانگشتانم روی نام دانشگاه سر می‌خوردسال‌ها پیش، وقتی برای اولین‌بار از مرز گذشتم، وقتی در هوای سنگین شهر غریب پا گذاشتم، این لحظه را تصور می‌کردم؛ خیال می‌کردم روزی که مدرکم را در دست بگیرم، روز موفقیت من خواهد بوداما حالا؟ حالا این کاغذ فقط یک یادگاری‌ست از رویایی که دستخوش سیاست تلخ تاریخ افغانستان قرار گرفته است 

گوشی‌ام می‌لرزدپیام دوستم است: «مبارک رفیق! درستان تمام شد. اما واقعاً می‌خواهی برگردی؟ راستی می‌خواهی چه‌کار کنی اینجا و…» نفس عمیق می‌کشمجوابی ندارم، چون حق با اوستواقعاً چطور؟ چطور باید به سرزمینی برگشت که دیوارهایش بلندتر شده، پنجره‌هایش کوچک‌تر و آسمانش دیگر سهم نگاه ما نیست؟ چطور می‌شود به خانه‌ای برگشت که دیگر هیچ نشانی از خانه ندارد؟  

یاد شب‌هایی افتادم که برای اولین‌بار جرقهٔ تحصیل بیرون از کشور در دلم رخنه کردآسمان آن شب‌ها، همان‌طور که در کتاب‌های فلسفه خوانده بودم، برای من نمادی از بی‌پایانی و آزادی بوددر آن شب‌ها چشمانم به ستارگان دوخته می‌شد و در دل می‌گفتم: «آیا می‌توانم این مرزهای ذهنی و جغرافیایی را پشت سر بگذارم؟» ذهنم پر از معادلات پیچیدهٔ تحصیل بود که تنها در دنیای دیگری می‌توانست حل شودهمان‌طور که ارسطو در مورد جست‌وجوی حقیقت می‌گوید: «برای رسیدن به حقیقت، باید خود را از محدودیت‌ها رها کرد». من هم می‌خواستم خود را از محدودیت‌های جامعهٔ سنتی و عرفی رها کنم تا حقیقت دانش و تحصیل را در سرزمینی دیگر بیابمبا آنکه بسیاری از اطرافیانم مخالف بودند، اما دل من سرشار از ایمان بود؛ مثل همان قاعدهٔ فیزیک که می‌گوید: «نیرویی که باعث حرکت می‌شود، از درون است نه از بیرون». دقیقاً نیرویی که در درون من بود، مرا به‌سوی مقصدی می‌راند که خود به آن ایمان داشتم 

هنگامی که قدم به فرودگاه گذاشتم، قلبم همچون پرنده در قفس می‌تپیدهزاران فکر و احساس متضاد در درونم به هم می‌ریختیک پایم در خانه و کشوری بود که همیشه در آن زندگی کرده بودم و پای دیگرم در دنیای ناشناخته‌ای که در انتظارم بودخانواده همه بی‌صدا، پر از سوال و نگرانی به من خیره شده بودندلحظه‌ای که در آغوش مادر رفتم و اشک‌هایش روی شانه‌ام ریخت، گویی دنیایم فروریختدست‌هایش که همیشه مرا در آغوش می‌گرفت، این‌بار تنگ‌تر از همیشه فشرده بوداما من می‌دانستم که باید از مرزها عبور کنم؛ بروم و بیاموزم، حتی اگر این رفتن، عبور از دل اشک‌ها و دعاهای مادر باشد 

دور از خانواده در کشور غریب و ناآشنا، برای من همچون برگه‌ای سفید و بی‌کلام بودروزها می‌گذشت، اما شب‌ها، هر شب با حس تنها بودن در دل شهری بیگانه، گویی دنیا بر دوش من سنگینی می‌کردصدای تلفن، صدای مادرم که همیشه در گوشم زمزمه می‌کرد «دخترم، مراقب خودت باش»، حالا تبدیل به صدایی از دوردست‌ها شده بود؛ صدایی که هیچ‌وقت نمی‌توانستم به آن دست یابم، تنها صدایی ایستاده که در پشت دیوارهای زمان و مکان قرار داشتدر اوج شب‌هایی که در اتاقی کوچک در خوابگاه پر از اشک‌های ناتمام بود، در میان کتب درسی غوطه‌ور می‌شدم و گاهی شک می‌کردم که آیا توان ادامه دادن را دارم؟  

زنان افغانستان همیشه در طول تاریخ به‌نوعی اسیر جغرافیای سرزمین‌شان بوده‌انداما این‌بار، این جغرافیا درون من بود؛ درون ذهن و روحی که در فاصله‌های زمانی و مکانی میان خانه و دانشگاه پر از گم‌گشتگی بودهیچ‌چیز نمی‌توانست جای گرمای آغوش مادر را بگیرد یا صدای آرامش‌بخش پدر را 

چالش‌ها و سختی‌ها از شروع تا پایان تحصیل، همچون موج‌های سنگینی به سمت من می‌آمدند؛ در سرزمینی که توده‌ای عظیم از آن، از زنان توقع تحصیلات عالی نداشتنداین فشارها در قالب فشارهای روحی و اجتماعی به‌شدت خود را نشان می‌دادندعده‌ای با چشم‌های تردیدآمیز به من نگاه می‌کردندهر کلمه‌ای که از دهان‌شان بیرون می‌آمد، صدای قضاوت و پرسش از این بود که «چرا باید یک دختر این‌قدر دور از خانه بماند و…» در فضا می‌چرخیداما من از آن نگاه‌ها نمی‌ترسیدم، به‌دلیل همان نیروی درونی که به من می‌گفت: «تو می‌توانی، فقط ادامه بده».  

بله، من همان مسافری هستم که برای رسیدن به روشنی، فانوسی در دست گرفت و در شب‌های تاریک تاریخ سرگردان شدآن‌قدر دویدم، آن‌قدر تلاش کردم که حتی سایه‌ام هم از نفس افتاداما مگر می‌توان در سرزمینی که آسمانش سقف کوتاهی برای آرزوهای زنان دارد، به پرواز فکر کرد؟ اگر علم را به جریانی از نور تشبیه کنیم، آن‌گاه من فوتونی بودم که می‌خواست از شکاف‌های جهل عبور کند، اما سدهای نامرئی جامعه، همانند یک میدان گرانشی سهمگین، مسیرم را خم کردند و مرا دوباره به تاریکی بازگرداندند 

گاهی با خود فکر می‌کنم و می‌گویم که اگر در سرزمینی دیگر بودم، شاید به کهکشانی از موفقیت پرتاب می‌شدم، اما در آن جغرافیا، قانون فیزیک متفاوت است؛ آنجا سقوط، نتیجهٔ اجتناب‌ناپذیر هر صعود است 

بلی؛ من جنگیدم، زخم خوردم و ایستادماما زمینِ زیر پایم انگار سست است، هوای اطرافم مسموم و دیوارهایی که قرار است مرا حمایت کنند، مرا در خود دفن خواهند کرد 

آیا این شکست از آنِ من است یا از آنِ سرزمینی که هر پرنده‌ای را پیش از پرواز در قفس می‌اندازد؟  

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *