جیغ | توسط ادوارد مونک

مواجهه با «جیغ»

هفتهٔ گذشته، برای پیاده‌روی، به‌سوی کوه‌ها و درخت‌ها رفته بودیم. هر قدر که می‌رفتیم و قدم ‌می‌زدیم و به کوه‌ها و درخت‌ها و ما‌هتاب، نزدیک‌تر می‌شدیم، یک قسم‌هایی، من از جهان خودم دورتر می‌شدم و به جهان دیگری نزدیک‌تر می‌شدم. آسمان هنوز کاملاً روشن و خورشیدی نشده بود و لایه‌های درخشان شب، باقی‌ مانده بودند. در حالت عادی و در نگاه معمولی، آسمان آن روز بیشتر شبیه «شب‌های پرستاره» بود و می‌بایست در آن لحظه، ذهناً به آسمان شب پرستاره می‌رسیدم. اما نه، آسمان شب پرستاره از مقابل چشم‌هایم محو شده بود و لایه‌هایی از نقاشی «جیغ»، در آسمان آن روز، در مقابلم ظاهر شده بود. دست خودم نبود، من هم نمی‌خواستم آن لحظه را نیز مضطرب باشم و بترسم، اما چه کار کنم دیگر، باز من بودم و «جیغ». ... ادامه مطلب