
روشنایی خاکستر
«روشنای خاکستر» را میخوانم و مدام دلم میخواهد «زهرا یگانه» اینجا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسیام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایهٔ شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کموبیش همان اندیشههایی را داشت که در بسیاری از خانههای ما جریان دارد. هیچوقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم. ... ادامه مطلب



