
گل مریم | داستان کوتاه
قطرههای لجوج همینطور بیوقفه به سوی لب و چانهٔ باریکش پایین میلغزند و او در صورتش حس خارشی میکند. تلاش میکند با سر آستین دست چپ، صورتش را خشک کند که گیر میکند به عینکش و آن را جابهجا میکند. طاقتش طاق میشود. سر برمیگرداند و گلهمند میگوید: از کجا باید میدانستم؟ اصلاً کسی بود برایم بگوید همان اول بپرسم؟ ما اصلاً موضوعی برای حرف زدن داریم؟ حرف همدیگر را میفهمیم؟ مگر چند بار پیش از او خواسته بودم شوهر کنم؟ یا اصلاً پیش از او به این نیت با مردی همکلام شده بودم؟ ... ادامه مطلب



