گندمیندیدن مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

Image: AFP

خیال‌بافی ناسازگار

در رده‌ی کنار جدول، کامیون لاجوردی قرار داشت و من از عقب شیشه، زل زده بودم به تصویر کلافه‌کننده‌ی آن کامیون. این طرف‌تر، خانم کهن‌سالی با دختر کوچکی نشسته بودند. در چوکی کنار راننده، پدر با یک پسر جوان نشسته بود و پهلوی آن‌ها، راننده‌ی میان‌سالی عقب فرمان جاگرفته بود. تاکسی از سه طرف دیگر، با موتر‌های شاسی‌سیاه و کورولا‌های سفید و سرخ احاطه شده بود. ... ادامه مطلب
Image: Magnific

برف سرخ

آن شب، میان هجوم برف و سرما نشستم و شب را به صبح رساندم. وقتی هوا روشن شد و از جایم بلند شدم، دیدم زیرم سپیدی برف‌ها سرخ شده است. از ترس و شرم، بندبند دلم می‌لرزید. با دستان لرزان، برف‌های سرخ را جمع کردم و بردم زیر درختان پایین قریه ریختم تا کسی نبیند. آن شب آن‌قدر روحم یخ زده بود که سرمای استخوان‌سوز زمستان را هم حس نکردم. از آن شب به بعد، هر ماه همان کابوس، همان غربت و همان تنهایی در میان برف‌ها برایم تکرار می‌شود. حالا با گذشت زمان فهمیده‌ام آن خون چه بود، اما هنوز هم وحشت آن شب سرد برفی دست از سرم برنمی‌دارد... ... ادامه مطلب
Image: AI generated / ChatGPT

دیوارهای خودخواه

این را امروز فهمیدم وقتی بعد از ساعت‌ها کار، که احساس می‌کردم بندبند وجودم خسته است و نیاز به استراحت دارم، به خانه آمدم، «سلام» گفتم و هیچ‌کس پاسخی نداد. نه این‌که هر روز پاسخ بگویند، ولی امروز در تمام راه به این فکر می‌کردم. به این که اگر سلامم را پاسخ ندهند، دعوا راه می‌اندازم. فریاد می‌زنم، آن‌قدر بلند تا بفهمند من هستم. حالا نپرسید این کار را کردی یا خیر؟ ... ادامه مطلب
0002 2 1200x500

مروری بر داستان روشنای خاکستر اثر زهرا یگانه

«وقتی از خانۀ پدرت با لباس سفید بیرون شدی، از خانۀ شوهرت با کفن برگرد». تا به حال چند بار این جمله را در زندگی‌تان شنیده‌اید؟ تعداد کثیری از زنان و دختران افغانستان با همین جمله بزرگ می‌شوند و با همین جمله راهی خانۀ شوهرشان می‌شوند. ... ادامه مطلب