Image: Pexels

Image: Pexels


Woman Profile
نویسنده: فریده فرین

منتظر نتیجه‌ی معاینه‌ام بودم تا این‌که بالاخره نامم را صدا زدند: «رابعه!»

 

از جایم برخاستم و به طرف پنجره رفتم. مردی که پشت آن نشسته بود، ورق نتیجه را به دستم داد و گفت: «برو مریض‌تان را صدا بزن.»

 

لحظه‌ای به او نگاه کردم و گفتم: «خودم مریض هستم.»

 

با تعجب نگاهم کرد؛ انگار باورش نمی‌شد کسی که مقابلش ایستاده، خودش برای معاینه آمده باشد. یک‌بار دیگر به صورتم خیره شد و پرسید: «تو مریض هستی؟»

 

لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: «بلی، خودم هستم.»

 

ورق نتیجه را گرفتم و از پنجره فاصله گرفتم. هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدای غرغرهای صنم از پشت سرم بلند شد.

 

با همان لحن همیشگی‌اش گفت: «چرا معاینه‌ی ادرار می‌کند؟ مریضی تو چه‌ ربطی به این دارد؟ داکترم اعصاب پیدا کرده است!»

 

چیزی نگفتم. می‌دانستم چرا این معاینه را انجام داده‌ام و منتظر بودم نتیجه را به داکتر نشان بدهم. با این حال، نمی‌دانستم نتیجه چه چیزی را نشان خواهد داد.

 

از سمت بخش مردانه، راهی بخش زنانه شدیم. شفاخانه مثل همیشه شلوغ بود؛ صدای قدم‌ها، گفت‌وگوی مریضان و رفت‌وآمد دکتران درهم آمیخته بود. هنوز به وسط راه نرسیده بودیم که ناگهان صدای فریاد پسری در راهرو پیچید. یکی از مریضان بود که با آشفتگی به این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید. داکتری خودش را به او رساند و محکم گرفت‌ش.

 

صنم با دیدن آن صحنه، دستم را چنان محکم گرفت که انگار قرار بود من هم فرار کنم.

 

با ترس گفت: «اله‌ها، مه می‌ترسم! چه‌ رقم تیر شوم؟»

 

دستم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم و گفتم: «آدم‌وار تیر شو، مره چی؟»

 

بعد بدون این‌که منتظر جوابش بمانم، به راهم ادامه دادم. صنم هم در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت، از پشتم آمد.

 

وقتی به بخش زنانه رسیدیم، تلفنم را بیرون کردم و شماره‌ی دکتر را گرفتم. به محض شنیدن صدایش، زبانم بند آمد. نمی‌دانم چرا، اما صحبت‌کردن با او همیشه برایم دشوار بود؛ حتا وقتی حرف مهمی برای گفتن داشتم، کلمات در دهانم گم می‌شدند.

 

چند لحظه خاموش ماندم تا بالاخره توانستم بگویم: «دکتر صاحب، نتیجه‌ی معاینه‌ام آمده. اگر زحمت نباشد، می‌شود بیایید؟»

 

بعد از شنیدن پاسخش، تماس را قطع کردم و کنار صنم منتظر ماندم.

 

ورق نتیجه در دستم بود، اما جرئت نمی‌کردم آن را باز کنم. با این‌که می‌دانستم چرا معاینه داده‌ام، باز هم نمی‌توانستم نگرانی‌ام را پنهان کنم. گاهی آدم پیش از آن‌که حقیقت را بداند، در ذهنش هزار اتفاق ناگوار می‌سازد و خودش را با ترس‌هایی عذاب می‌دهد که شاید هیچ‌کدام واقعیت نداشته باشند.

 

اما نگرانی من فقط به نتیجه‌ی آزمایش مربوط نمی‌شد.

 

از همان وقتی که فهمیده بودم قرار است داکتر را ببینم، تصمیم گرفته بودم احساساتم را برایش بگویم. دیگر نمی‌خواستم هر بار با دیدنش، حرف‌هایم را در دلم نگه دارم و بعد با یک عالم حرف ناگفته برگردم. بارها در ذهنم تصور کرده بودم که چگونه به چشم‌هایش نگاه می‌کنم و می‌گویم: «دوستت دارم.»

 

فقط نمی‌دانستم وقتی لحظه‌اش برسد، واقعاً می‌توانم این جمله را به زبان بیاورم یا نه.

 

بالاخره قامت رسایش از دور نمایان شد. با همان قدم‌های آرام و چهره‌ی جدی‌اش به طرف ما می‌آمد. با دیدنش، برای چند لحظه تمام نگرانی‌هایم را فراموش کردم. دلم می‌خواست فقط تماشایش کنم؛ بی‌آن‌که لازم باشد چیزی بگویم یا احساسم را پنهان کنم.

 

او برای من همیشه چیزی فراتر از یک دکتر بود، هرچند نمی‌دانستم خودش از این موضوع خبر دارد یا نه.

 

وقتی نزدیک شد، سلام کرد و من هم جواب سلامش را دادم.

 

پرسید: «نتیجه‌ی معاینه آمده؟»

 

سرم را تکان دادم و ورق را به طرفش گرفتم. آن را گرفت و همان‌جا شروع به خواندن کرد. من ساکت ماندم و نگاهم میان چهره‌ی او و ورقی که در دستش بود، رفت‌وآمد می‌کرد.

 

چند لحظه بعد، سرش را بلند کرد و نگاهی به صنم انداخت. بعد رو به من کرد و گفت: «رابعه، می‌خواهم با تو تنها صحبت کنم.»

 

سرم را به نشانه‌ی موافقت تکان دادم و پشت سرش به طرف اتاق معاینه راه افتادم.

 

دکتر دروازه‌ی اتاق را باز کرد و داخل شد. من هم پشت سرش وارد شدم.

 

اتاق آرام بود و از هیاهوی راهرو فاصله داشت. داکتر به طرف چوکی رفت و نشست. ورق نتیجه هنوز در دستش بود. من چند قدم آن‌طرف‌تر روی چوکی نشستم و منتظر ماندم.

 

قلمی را از جیب چپن سفیدش بیرون کرد و نتیجه‌ی آزمایش را روی میز گذاشت. چند لحظه به نوشته‌های روی کاغذ خیره ماند، بعد بخشی از آن را با نوک قلم نشان داد و پرسید:

 

«اینجا نشان میته که مواد زدی، رابعه. راست بگو، مصرف کدی؟»

 

با شنیدن حرفش، نگاهم روی کاغذ خشک شد. سرم را بلند کردم و به صورتش نگاه کردم. مطمئن بودم که مواد مصرف نکرده‌ام و نمی‌فهمیدم چرا نتیجه‌ی آزمایش چنین چیزی را نشان می‌دهد.

 

با صدایی که سعی می‌کردم آرام نگهش دارم، گفتم: «مه چیزی را که رها کردم، رها می‌کنم؛ حتی اگر آدمِ دوست‌داشتنیِ زندگی‌ام باشد.»

 

بعد از گفتن این جمله، خاموش شدم. خودم هم نمی‌دانستم چرا در آن لحظه چنین حرفی زدم. شاید می‌خواستم به او بفهمانم وقتی از چیزی دست می‌کشم، دوباره به طرفش برنمی‌گردم؛ حتی اگر برایم عزیز باشد.

 

دکتر نگاهش را از کاغذ برداشت و گفت: «خیر، دوای خود ما هم مواد نشه‌آور دارد. امکان دارد نتیجه از همو باشد.»

 

با شنیدن توضیحش، کمی آرام شدم. اما ذهنم هنوز درگیر چیزی بود که از اول برای گفتنش آمده بودم.

 

دلم می‌خواست همین حالا به او بگویم که دوستش دارم؛ اما هرچه بیشتر به لحظه‌ی گفتن نزدیک می‌شدم، کلمات برایم دشوارتر می‌شدند. بارها این جمله را در ذهنم تکرار کرده بودم، ولی حالا که روبه‌رویش نشسته بودم، نمی‌توانستم به زبانش بیاورم.

 

دکتر نتیجه‌ی آزمایش را پیش رویم گذاشت و گفت: «خلاص شد، می‌توانی بروی.»

 

با شنیدن حرفش، قلبم فرو ریخت. هنوز چیزی نگفته بودم. نمی‌خواستم از اتاق بیرون شوم و باز مثل همیشه، با حرفی که در دلم مانده بود، تنها بمانم.

 

کمی مکث کردم و گفتم: «دکتر صاحب، می‌شود چند دقیقه با شما صحبت کنم؟»

 

سرش را بلند کرد و نگاهم کرد: «موضوع مهمی است؟»

 

گفتم: «بلی، مهم است.»

 

نگاهش برای لحظه‌ای به گوشه‌ی اتاق افتاد؛ به کمره‌ای که آن‌جا نصب شده بود. بعد دوباره به طرفم برگشت و گفت: «اینجا کمره است و صدا و تصویر ثبت می‌شود. نمی‌خواهم کدام دردسر جور شود. اگر حرف مهمی داری، مسج بفرست.»

 

نگاهم را به طرف کمره بردم. می‌دانستم آن‌جا است، اما تا آن لحظه اصلاً به یادش نبودم. حالا حضورش بیشتر از هر وقت دیگر احساس می‌شد.

 

آهسته گفتم: «بعضی حرف‌ها را نمی‌شود در مسج گفت. بعضی چیزها باید روبه‌روی آدم گفته شود.»

 

دکتر چند لحظه خاموش ماند. بعد گفت: «متأسفم، در زنگ یا مسج می‌توانی بگویی…»

 

نمی‌دانستم چرا هنوز اصرار می‌کردم. شاید چون از اول برای همین لحظه آماده شده بودم؛ برای این‌که روبه‌رویش بنشینم و حرف دلم را بگویم. اما حالا که فرصت پیش آمده بود، همه‌چیز دشوارتر از چیزی بود که تصور می‌کردم.

 

با تردید پرسیدم: «دکتر صاحب، روز جمعه فرصت دارید؟»

 

گفت: «چرا؟»

 

نگاهم را از او گرفتم و گفتم: «می‌خواستم اگر فرصت داشته باشید، باهم به یک کافه برویم و چند دقیقه صحبت کنیم.»

 

لبخند کوتاهی زد و گفت: «من پنج‌شنبه‌ها تا صبح شنبه به غزنی می‌روم. خانه‌ی ما آن‌جاست.»

 

سعی کردم ناراحتی‌ام را نشان ندهم. کمی مکث کردم و گفتم: «پس وقتی از شفاخانه بیرون می‌شوید، می‌شود چند دقیقه برایم وقت بگذارید؟»

 

جواب داد: «آن وقت، وقت مطالعه‌ی من است. باید درس بخوانم.»

 

این بار مستقیم به صورتش نگاه کردم و پرسیدم: «یعنی نمی‌شود؟»

 

گفت: «نه، نمی‌شود.»

 

دیگر چیزی نگفتم. احساس کردم هرچه بیشتر حرف بزنم، بیشتر خودم را در برابرش کوچک می‌سازم. شاید از نگاه او، درخواست من فقط یک دیدار ساده بود؛ اما برای من، همین چند دقیقه فرصتی بود تا چیزی را که مدت‌ها در دلم نگه داشتم، بالاخره به زبان بیاورم.

 

از جایم بلند شدم و لباس‌هایم را مرتب کردم. گفتم: «خوب، دکتر صاحب، من می‌روم. روزتان خوش.»

 

او هم گفت: «روز بخیر.»

 

به طرف در رفتم. دستم را روی دستگیره گذاشتم، اما پیش از بیرون‌شدن، برای لحظه‌ای ایستادم. ته دلم هنوز امید داشتم صدایم کند؛ بگوید: «رابعه، یک لحظه صبر کن»، یا دست‌کم بپرسد چه می‌خواستم بگویم. شاید اگر چنین می‌کرد، این بار می‌توانستم بدون مقدمه بگویم: «دوستت دارم.»

 

اما صدایی نیامد.

 

کمره را بهانه کرد و نگذاشت حرفم را بزنم…

 

وقتی برگشتم، دیدم سرش پایین است و مصروف مرتب‌کردن کاغذهای روی میز خود است. انگار رفتن من هیچ تغییری در حال‌وهوای اتاق ایجاد نکرده بود.

 

دستگیره را پایین کردم و از اتاق بیرون شدم.

 

در دهلیز شفاخانه، قدم‌هایم آهسته شده بود. کاغذ نتیجه‌ی آزمایش را در دستم گرفته بودم و بی‌آن‌که به نوشته‌هایش نگاه کنم، آن را تا کرده بودم. تمام فکرم پیش همان اتاق مانده بود؛ پیش جمله‌ای که نگفتم و فرصتی که شاید دیگر به دست نمی‌آمد.

 

وقتی به حویلی رسیدم، صنم منتظرم بود. همین که مرا دید، از جایش بلند شد و پرسید: «چه شد؟»

 

به طرفش نگاه کردم. می‌دانستم اگر شروع به گفتن کنم، شاید مجبور شوم تمام آن چیزی را که در دلم گذشته بود، برایش تعریف کنم. اما حوصله‌ی هیچ توضیحی را نداشتم.

 

فقط گفتم: «بیا برویم.»

 

صنم چند لحظه به صورتم نگاه کرد. شاید از چشم‌هایم فهمید که چیزی درست نیست، چون دیگر پرسشی نکرد. کنارم راه افتاد و هر دوی ما خاموش از حویلی گذشتیم.

 

از صنم خواستم قسمتی از راه را پیاده برویم. نمی‌دانم چرا، اما دلم نمی‌خواست به این زودی به خانه برسم. شاید می‌خواستم کمی با خودم تنها باشم، شاید هم هنوز امید داشتم با قدم‌زدن، از سنگینی چیزی که در دلم مانده بود، کم شود.

 

صنم قبول کرد و هر دو پیاده به راه افتادیم.

 

هوا آرام بود و مردم هرکدام سرگرم کار خود بودند. موترها از کنار ما می‌گذشتند و صدای شهر در گوشم می‌پیچید، اما ذهنم هنوز در همان اتاق مانده بود؛ پیش مردی که حرف‌های زیادی برای گفتن به او داشتم، اما نتوانسته بودم حتی یکی از آن‌ها را درست به زبان بیاورم.

 

پیاده‌روی حس عجیبی برایم داشت. پاهایم را یکی پس از دیگری روی زمین می‌گذاشتم، اما انگار تمام وجودم جای دیگری بود. دلم می‌خواست گریه کنم؛ آن‌قدر که دیگر چیزی برای پنهان‌کردن باقی نماند. اما توان راه‌رفتن هم برایم نمانده بود. بالاخره موتر گرفتیم و سوار شدیم.

 

راننده قرآن کریم را پخش کرده بود. صدای تلاوت در فضای موتر می‌پیچید. از او خواستم صدایش را بلندتر کند.

 

نمی‌دانستم چرا، اما در آن لحظه دلم می‌خواست صدای قرآن بلندتر از فکرهایم باشد؛ بلندتر از تمام حرف‌هایی که در ذهنم تکرار می‌شدند.

 

نمی‌دانستم دقیقاً از چه چیزی این‌قدر ناراحت بودم. از این‌که حتی نخواست حرفم را بشنود؟ از این‌که برای چند دقیقه وقتش را از او خواستم و باز هم جواب رد شنیدم؟ یا از این‌که شاید اصلاً مرا آن‌گونه که من او را می‌دیدم، نمی‌دید؟

 

یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمم پایین لغزید. صورتم را به طرف شیشه برگرداندم تا صنم متوجه نشود. دلم می‌خواست ساعت‌ها گریه کنم، اما حتی توان گریه‌کردن هم نداشتم. اشک‌هایم آرام پایین می‌آمدند و من به صدای قرآن گوش می‌دادم؛ شاید برای این‌که در میان آن همه آشفتگی، چیزی پیدا کنم که کمی آرامم کند.

 

وقتی به خانه رسیدیم، تمام راه آرام‌آرام گریه کرده بودم. بدون این‌که با کسی حرف بزنم، مستقیم به اتاقم رفتم. همه فهمیده بودند حالم خوب نیست، اما هیچ‌کس چیزی نپرسید.

 

در را بستم و چند لحظه وسط اتاق ایستادم. بعد نگاهم به آینه افتاد.

 

موهایم را به خاطر او بلند گذاشته بودم. یک‌بار، وقتی درباره‌ی موهایم صحبت می‌کردیم، گفته بود: «بعد از این دخترانگی کن رابعه.»

 

شاید برای او فقط یک جمله‌ی ساده بود، اما مه آن را به خاطر سپرده بودم. از همان روز، هر بار که موهایم را شانه می‌کردم یا برای مرتب‌کردن‌شان وقت می‌گذاشتم، به یاد او می‌افتادم. نمی‌دانم چرا یک جمله‌ی ساده از زبان کسی که دوستش داری، می‌تواند تا این اندازه در زندگی‌ات جا باز کند.

 

به طرف کشو رفتم و قیچی را پیدا کردم.

 

روبه‌روی آینه ایستادم و موهایم را میان انگشتانم گرفتم. چند لحظه به خودم نگاه کردم. بعد قیچی را بالا بردم و اولین دسته را بریدم.

 

موهایم روی زمین افتادند.

 

دوباره قیچی کردم؛ این بار کمی کوتاه‌تر. هر دسته‌ای که می‌افتاد، به یاد حرفش می‌افتادم. دیگر نمی‌خواستم موهایم را به خاطر او بلند نگه دارم. نمی‌خواستم هر بار که در آینه نگاه می‌کنم، چیزی در ظاهرم مرا به یاد خواسته‌ی مردی بیندازد که حتی حاضر نشده بود چند دقیقه به حرف‌هایم گوش بدهد.

 

وقتی کارم تمام شد، قیچی را روی میز گذاشتم و به آینه نگاه کردم.

 

موهایم کوتاه شده بودند، اما درد دلم هنوز سر جایش بود. فهمیدم که با بریدن موها نمی‌شود خاطره‌ها را از بین برد؛ با این حال، آن شب دست‌کم یک تصمیم را برای خودم گرفته بودم.

 

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *