Image: AI generated / ChatGPT

Image: AI-generated / ChatGPT


Woman Profile
نویسنده: روبینا منور

هر روز از همین کوچه می‌گذرم؛ زمینش را خاکی و خامه می‌خوانم و درختان چهارمغزِ رو‌به‌روی درِ حویلی‌مان را «جنگل چهارمغز». پیچ‌وتاب‌های ادامهٔ کوچه را بارها با کلمات روی صفحهٔ ذهنم می‌نویسم؛ گویی این کوچه‌ی تکراری، داستان هرروزهٔ زندگی من است.

کوچه تکراری است و همان راهی که همیشه می‌پیمایم؛ ولی هر روز چیزی تازه برای نوشتن دارد، چیزی برای حس کردن و چیزی برای تجربه کردن. هر روز تعدادی آدم در ذهنم با من این کوچه را می‌پیمایند و من از کوچک‌ترین جزئیات، همراه با احساسات و افکارِ ناشی از آن، برایشان می‌نویسم. آدم‌هایش، مردانش (کاکاهایش) و زنانش (خاله‌هایش) هیچ‌گاه بوی نمی‌برند دختری که از کوچه‌ها می‌گذرد، تا کجا می‌اندیشد و تا کجا را می‌بیند.

دیروز، اولین روزِ خزان را قدم‌زنان در ذهنم نوشتم:

مثل دیروز، امتحان را زودتر دادم و از کورس بیرون شدم. پشت سرم شاید نگاه‌های امیدوار زیادی را جا گذاشتم (حتی نمرهٔ یکی از جواب‌هایم را استاد پیش چشمم داد؛ من این‌طور گمان کردم که بخشی از سوالم اشتباه بوده). یک‌طوری برایم مهم نبود و از آن نمایشی که به زعمِ خودم مسخره بود، خوشحال بودم که زود بیرون زده‌ام. از همه مهم‌تر، از شب پیش با خودم قراری داشتم؛ نوشتن از این مسیر را به امروز موکول کرده بودم. فقط می‌خواستم از آن‌جا بیرون شوم، تنهایی از کوچه بگذرم و در آن خلوت، با تمام وجود، آن روز و آن لحظه را تجربه کرده و در ذهنم بنویسم؛ کاری که همیشه می‌کنم.

از خانهٔ متروکه‌ای که آموزشگاه‌مان را در خود می‌پروراند بیرون آمدم. کوچه مثل همیشه در این وقت از سال باد شدیدی داشت. کمی پایین‌تر که به پیچِ گرمِ کوچه پناه بردم، آفتابش خوشایند بود. این قسمت از قریه‌مان را «سرِ صُفحه» می‌نامند؛ جایی که توصیفش بس دشوار است و تنها می‌توانم بگویم چشم‌اندازی بلند دارد که از آن‌جا انتهای شهرستان میان پیچ‌وتاب کوه‌ها دیده می‌شود. ایستادن ممکن نبود، پس آهسته راه رفتم و چهار اطراف را از نظر گذراندم. کوچه‌ها خالی بود و از خاله‌ها خبری نبود؛ پس پرسانی هم در کار نبود و من از این بابت شکرگزار بودم که کسی این خلوت را به حساب «اجتماعی نبودنم» نمی‌گذارد…

بالاخره از آن منظرهٔ توصیف‌نشدنی گذشتم؛ منظره‌ای که بعضی وقت‌ها با خودم می‌گفتم کاش نقاش بودم تا می‌کشیدمش، چون کلمات من اصلاً کاراییِ توصیفش را نداشتند؛ ولی باز در ذهنم می‌نوشتم.

کمی پایین‌تر، پسرکی که اسمش یادم نمی‌آمد، نزدیک درِ خانه‌شان ایستاده بود و با «پیسه‌های میده» در دستش بازی می‌کرد. نگاهِ خجالتی و خندانی بر چهره داشت. یک‌دفعه چشمش به کتابچهٔ دستم افتاد و گفت: «تو دستت را پس کن!» با تعجب به کتابچه نگاه کردم و صاف نشانش دادم. عکسِ موتری روی جلدش بود که دستم را رویش گرفته بودم و گویی آن تصویر گیجش کرده بود. گفتم: «موتر است.» گفت: «آاا!» و رفت. نمی‌دانستم کتابچهٔ چه کسی را برداشته بودم؛ فقط پیش خود گفته بودم دستم خالی نباشد… هنوز به جای خالیِ پسرک نگاه می‌کردم؛ خوشحال از برخورد با او و آن نگاهِ کنجکاوش به کتابچهٔ دستم، نگاهی که این روزها کم‌یاب است.

به «تونلک» زیبا رسیدم؛ جایی که قبلاً زیاد توصیفش کرده بودم و باز سعی کردم توصیفش کنم. از زیر پنجرهٔ خانهٔ آن پسرک، راهرویی سایه‌دار ایجاد شده بود که خانه‌شان حالت یک تونلِ کوچک به آن داده بود. قشنگی اصلی‌اش این بود که پس از گذشتن از آن، به زینه‌های خامه می‌رسیدی؛ جایی که درخت توت و تاکِ انگور در هم تنیده بودند و با آنکه سایهٔ زیادی نداشتند، خود را جمع کرده و خزانی شده بودند. ولی گذشتن از آن زینه‌گک‌های خامه که رد مدفوع حیوانات هم در آن دیده می‌شد خوشایند بود (در آن لحظه حتی از توصیف همین هم خودداری نکردم!) و ادامهٔ راه را تشکیل می‌داد.

پیچِ دیگری از کوچه‌های گرم‌تر که مسیرش از خانه‌ها بلندتر بود، پس‌زمینهٔ کوه‌ها و آسمان آبی را نشان می‌داد و آفتاب، گرمای خوشایندش را سخاوتمندانه به عابر هدیه می‌کرد. باز پیچ دیگری از کوچه‌های گرم و آفتاب‌گیر، و بالاخره برخوردِ اجتناب‌ناپذیر با خاله‌ها و دادنِ آمار و ارقام از حالِ خواهران و برادران و مادر و پدر؛ و ادامهٔ راه.

به کوچهٔ دلباز و سرد رسیده بودم؛ دو پیچ دیگر تا مسیرِ باز، و جنگلی از درختان چهارمغز که کنارشان راه می‌رفتم. از دور به سایهٔ درختانِ رو‌به‌روی خانه‌مان نگاه می‌کردم؛ به دری نگاه می‌کردم که تقریباً یک‌ونیم ساعت پیش از آن بیرون شده بودیم. من به توافقِ همیشگی‌ام برای نوشتن‌ها و تجربیاتِ موکول‌شده به روز اول خزان (میزان)، رنگ آفتاب و درختان، و هوای معتدل و خوشایند می‌اندیشیدم…

به عقب نگاه کردم؛ زیرا حس کردم چیزی را جا گذاشته‌ام.

افکارم را مرور کردم تا متوجه شوم آیا امروز هم در این مسیر اندکی «فلسفه بافته‌ام»؟ افکاری که تا کنون اثری از آن‌ها باقی نمانده بود و نقشه‌ای احتمالاً ناکام برای این کوچه‌ها و نوشتن‌ها… همان حسِ آزادی و بی‌خیالیِ کمیابی که با گذشت هر سال در این کوچه‌ها کمرنگ‌تر می‌شد و اکنون می‌توانستم خودم—هرچند کم و کوتاه—فراهمش کنم. روزهای زیادی تندتند گذشتم و معترف به ترس از گذشتن‌ها بودم. آخر جامعه ترسناک بود؛ ولی از خودم پرسیدم: من در مقابل این ترس چه مسئولیتی دارم؟

به خانه رسیده بودم. خود را به گوشی رساندم و شروع به نوشتن کردم. با خودم می‌گفتم کاش در راه با خودم گفتگوی بیشتر و فلسفی‌تری می‌داشتم؛ کاش در پیچ‌وتابِ کوچه پس‌کوچه‌ها، کوه‌ها و همه چیز، می‌توانستم آن اندیشه‌های خام را هم بنویسم—همین‌جا، نه فقط در ذهن.

فیلم را به عقب برگرداندم. روی همان بلندی ایستادم؛ از همان «صُفحه» به خانه‌های کاه‌گلی و پشت‌بام‌هایی نگاه کردم که جواری و چهارمغز پهن‌شده روی آن‌ها از دور تشخیص داده می‌شد، به درختانی که هنوز خیلی از ویرانی‌ها را می‌پوشاندند و به دامنهٔ کوهی که قریه‌های مجاور را می‌ساخت.

چشمم دنبال زنی می‌گشت و این سوال را می‌پرسید: «آیا دختری در جایی میان این کوه‌ها به چیزی می‌اندیشد؟ آیا میان این تنگیِ سنگ‌ها و خفقان، دختری فلسفه می‌بافد؟ آیا به دوردست‌ها خیره می‌شود؟»

و می‌گفتم: لعنت به جغرافیایی که «من» جایی در آن ندارم…

نوشتن تمام شده بود. باید طبق روال معمول (همان اصول خوبِ نوشتن) نتیجه‌گیری می‌داشتم؛ اما نه! همه چیز میان همان کلمات بود، و امروز عده‌ای با من این راه را آمده بودند.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند