0009

Woman Profile
نویسنده: نیلوفر اکبری

هر جامعه‌ای رسم و رواج‌هایی دارد که از نسل‌های گذشته به ما رسیده‌اند. بعضی از این رسم‌ها باعث نزدیکی مردم و حفظ ارزش‌های خوب انسانی می‌شوند، اما بعضی دیگر با گذشت زمان، به جای آن‌که زندگی انسان‌ها را بهتر کنند، باعث رنج، محدودیت و بی‌عدالتی می‌شوند. به نظر من، احترام به سنت‌ها به این معنا نیست که هر چیزی را فقط به دلیل قدیمی بودن درست بدانیم. انسان‌ها حق دارند درباره‌ی رسم‌هایی که به دیگران آسیب می‌رساند فکر کنند و برای تغییر آن تلاش کنند. مهم این است که سنت‌ها در کنار فرهنگ و هویت، با کرامت، آزادی و زندگی بهتر انسان‌ها نیز سازگار باشند.

حدود چهل سال پیش، مادرم برایم قصه می‌کرد که بچه‌کاکایش بعد از فوت خانمش می‌خواست دوباره ازدواج کند. او عاشق یکی از دخترهای قریه شده بود و برای خواستگاری رفت، اما خانواده‌ی دختر قبول نکردند. آن دو نفر با هم فرار کردند. بعد از آن، خانواده دختر قسم خوردند که آن‌ها را زنده نمی‌گذارند؛ و دو سال بعد، هر دوی آن‌ها را به قتل رساندند.

وقتی این قصه را می‌شنوم، با خودم فکر می‌کنم چقدر یک رسم می‌تواند بد و غیرانسانی باشد که به خاطرش دو انسان را از زندگی محروم کنند. چیزی که بیشتر دردناک است این است که این رسم‌ها فقط مربوط به چهل سال پیش نیست؛ هنوز هم نمونه‌هایش را در اطراف خودمان می‌بینیم.

در همین تالقان، اگر دختری فرار کند ممکن است با سرنوشت چهل سال پیش روبه‌رو شود، یا اینکه خانواده‌اش او را عاق و از خودشان جدا کنند.

همسایه‌ی ما چند سال پیش چنین قضیه‌ای داشت. دخترشان را بر خلاف خواسته‌اش نامزد کرده بودند، اما دختر به آن پسر دل نداشت و شخص دیگری را می‌خواست. در نهایت با همان کسی که دوستش داشت فرار کرد. در مقابل، خانواده‌ی آن پسر خواهر او را در بدلش گرفتند، اما خود دختر تا امروز از طرف خانواده‌اش پذیرفته نشده است.

او در مزار زندگی می‌کند. وقتی دلش برای خانه و خانواده‌اش تنگ می‌شود، گاهی به خانه‌ی همسایه‌ها می‌آید و بعد دوباره برمی‌گردد، چون پدر و مادرش اجازه نمی‌دهند به خانه‌ی خودشان برود. برادرهایش هم گفته‌اند اگر دخترت به خانه بیاید، دیگر از ما دست بشویید. فکر کردن به اینکه یک دختر برای خانواده‌ی خودش این‌قدر غریبه شده، واقعاً دردناک است.

یک قضیه‌ی وحشیانه‌ی دیگر؛ دختری به نام فیروز عاشق پسری شده بود، اما خانواده دختر حاضر نبودند او را به آن پسر بدهند. یک روز برادر فیروز آن‌ها را در شهر دید و روز بعد، آن پسر را کشتند.

بعد از آن، اعضای خانواده دختر زندانی شدند و خود فیروز هم به زندان رفت. بعد از پانزده سال، بقیه‌ی خانواده از زندان آزاد شدند، اما فیروز ماندن در زندان را ترجیح داد. در زمان کرونا، فیروز در زندان به کرونا مبتلا شد و همان‌جا فوت کرد.

فیروز دو خواهر کوچک‌تر از خودش هم داشت. مردم به خاطر سرنوشت خواهرشان، آن دو دختر را هم قضاوت می‌کردند و کسی برای خواستگاری‌شان نمی‌آمد. می‌گفتند: «خواهرشان این‌طور بوده، شاید این‌ها هم راه او را بروند؛ بالاخره خواهر او هستند.» حتی امروز هم کسی به خانه‌ی آن خانواده رفت‌وآمد نمی‌کند.

وقتی به همه‌ی این قصه‌ها فکر می‌کنم، چیزی که بیشتر از همه برایم دردناک است این است که یک تصمیم یا انتخاب یک انسان، نه‌تنها زندگی خودش، بلکه زندگی خواهر و برادر و تمام خانواده‌اش را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد. امیدوارم روزی برسد که هیچ‌کس به خاطر حق انتخاب خود مورد خشونت قرار نگیرد.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند