Photo by JEWEL SAMAD / AFP

Photo by JEWEL SAMAD / AFP


Woman Profile
شگوفه محمدی
نویسنده

همه گفتند و نوشتند از دخترانی که دروازه‌های مکتب به روی‌شان بسته شد؛ اما کمتر کسی از دخترانی نوشت که با تمام وجود درس خواندند تا در کانکور راه بیابند و به آرزوی‌شان برسند. من می‌خواهم از درد همان دختران بنویسم.

بلی، ما دخترانی به‌جامانده از کانکور هستیم؛ دخترانی که دروازه‌های دانشگاه درست در چند قدمی رسیدن به رویا‌هایمان به روی‌‌مان بسته شد. ما کسانی هستیم که تنها چند قدم با آرزوهایمان فاصله داشتیم. با شوق درس خواندیم، خسته شدیم، دوباره برخاستیم و باز خواندیم؛ چون باور داشتیم روزی نام‌مان در فهرست نخبگان خواهد درخشید. آن‌ سال‌ها تمام دنیای ما به کانکور و رویای قدم گذاشتن به یکی از بهترین دانشگاه‌های افغانستان خلاصه می‌شد.

در یکی از آموزشگاه‌های غزنی برای کانکور آماده می‌‌شدم. دختران زیادی هم‌سن‌وسال من آنجا بودند. وقتی کنار هم می‌نشستیم، کمتر کسی بود که از لباس جدید، مد یا فیشن حرف بزند. گفت‌وگوهای ما میان کتاب‌ها، فرمول‌ها، محاسبات و پرسش‌ها می‌گذشت و در پایان آن گفت‌وگوها یک رویای مشترک وجود داشت: «رفتن به دانشگاه.»

در راه برگشت به خانه، تمام طول راه غرق رویاپردازی می‌‌شدم. جالب بود؛ بیشتر ما آرزو داشتیم در دانشگاه کابل پذیرفته شویم و آنجا ادامه تحصیل کنیم؛ غافل از اینکه آن رویا هرگز فرصت نداشت به حقیقت تبدیل شود و تا همیشه در حد یک رویا باقی خواهد ماند.

در میان همه‌ی آن دختر‌ها من هم رویای خودم را داشتم. بزرگ‌ترین سختی زندگی من ناامید شدن در اوج امید بود؛ زمانی‌که تنها چند قدم با آرزوهایم فاصله داشتم. همان سال آمادگی کانکور را آغاز کرده‌ بودم و تمام تلاشم را می‌کردم تا به رشته‌ای برسم که از صمیم قلب دوست داشتم. شب‌ها پیش از خواب، خودم را در صحنه‌ی کانکور تصور می‌کردم؛ روزی که قرار بود سرنوشت زندگی مرا رقم بزند. و گاهی لحظه‌ی اعلان نتایج را در ذهنم می‌ساختم و تصور می‌کردم که نامم را در میان نخبگان می‌بینم. همین رویا‌ها دلخوشی تمام خستگی و سختی روز‌هایم شده بود.

وقتی به آموزشگاه می‌رفتیم، استادان با سخنان‌شان امید را در دل ما زنده نگه می‌داشتند. همان، بزرگ‌ترین امید و دلخوشی روز‌های ما بود‌.

اما یک روز همه چیز تغییر کرد. مثل همیشه راهی آموزشگاه شدم، بی‌خبر از آنکه آن روز، دیگر شبیه روز‌های قبل نخواهد بود. وقتی استاد داخل صنف شد، مثل روز‌های قبل خبری از چهره‌ی خندان و پرانرژی‌اش نبود و با اندوه گفت: «دختران دیگر اجازه آمدن به آموزشگاه را ندارند و تا می‌توانیم در خانه به درس خواندن ادامه بدهیم، شاید روزی برای ما هم امتحانی برگزار شود.» از تمام حرف‌هایشان بوی ناامیدی می‌آمد، اما باز هم با سخنان‌شان به ما انگیزه می‌دادند تا ناامید نشویم.

کانکور فرا رسید؛ اما نه برای دختران، فقط برای پسران. آن روز یکی از تلخ‌ترین روز‌های زندگی من بود. حتی تصورش برایم آسان نبود، تا اینکه به واقعیت تبدیل شد. احساس می‌کردم آرزو‌هایم در جایی بسیار دور ایستاده‌اند و من هرچه به سوی‌شان می‌دوم، آن‌ها نیز به همان اندازه از من فاصله می‌گیرند.

تنها کاری که از دستم برمی‌آآمد، گریه کردن و گفتنِ دردِ دلم با خداوند بود. حال مرا فقط کسی می‌توانست بفهمد که شبیه من بود؛ کسی که او هم رویا‌هایش را پشت دروازه‌‌های بسته جا گذاشته بود.

آن روز‌ها گذشت؛ اما نه آن‌طور که زخم‌ها را زمان درمان کند. از ما آدم‌هایی به جا گذاشت که گویا بخشی از شور زندگی را از دست داده‌اند؛ آدم‌هایی که دیگر برای بسیاری چیز‌ها ذوقی ندارند.

بعد از آن زندگی برای من متوقف نشد، اما دیگر مثل قبل هم نبود. دیگر صبح‌ها با شوق بیدار نمی‌شدم تا کتاب‌هایم را بردارم و به آموزشگاه بروم. کتاب‌هایی که روزی تمام امیدم بودند، گوشه‌ی الماری خاک می‌خوردند و با هر بار نگاه کردن‌شان چیزی در وجودم می‌شکست. دوباره به زندگی برگشتم، چون دیگر راهی نبود؛ اما یک حس در وجودم باقی ماند: «حسرت.»

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن دروازه‌ها بسته نمی‌شد، امروز هر کدامِ ما کجا بودیم؟ شاید یکی داکتر، یکی معلم و یکی وکیل شده بود. اما سرنوشت پیش از آنکه به ما فرصت انتخاب بدهد، راه دیگری را برای ما رقم زد.

با این همه، هنوز باور دارم هیچ رویایی—هرچند دیر—ارزش فراموش شدن ندارد. هنوز هم در گوشه‌ای از قلب هر یک از ما دختری زندگی می‌کند که کتاب‌هایش را دوست دارد و رویای نشستن بر چوکی دانشگاه را از یاد نبرده است.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *