
گاهی انسان آنقدر زیر فشار زندگی قرار میگیرد که دیگر نمیداند با واقعیت روبهرو است یا با ترسهای خودش. داستان من از یک شب آغاز نشد؛ از سالها پیش آغاز شد، از روزی که درهای مکتب، دانشگاه و بسیاری از مکانهای علمی و اجتماعی به روی دختران بسته شد.
من دختری بودم که برای آیندهاش برنامه داشت. کتابها را دوست داشتم و آرزو داشتم تحصیل کنم، رشد کنم و برای خودم جایگاهی در جامعه بسازم. اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. جهان من به یک اتاق کوچک محدود شد؛ اتاقی که دیوارهایش شاهد تمام اشکها، نگرانیها و رؤیاهای دفنشدهام بودند.
روزها در میان کتابها میگذشت و شبها در میان فکرها.
هرچه زمان میگذشت، فاصلهٔ من با زندگی بیشتر میشد. دیگر نه کلاسی وجود داشت، نه دانشگاهی و نه جایی برای حضور و فعالیت اجتماعی. احساس میکردم آرامآرام از جامعه حذف شدهام. تنهایی، مانند سایهای سنگین، هر روز بیشتر از قبل بر زندگیام چنگ میانداخت.
شبها تا صبح بیدار میماندم. ذهنم آرام نمیگرفت. به آینده فکر میکردم، به آرزوهایی که یکی پس از دیگری از دست میرفتند، به زندگیای که هر روز محدودتر میشد. کمخوابی و اضطراب، بدنم را نیز تحت تأثیر قرار داده بود. وزن کم کرده بودم، ضعیف شده بودم و دیگر توان و نشاط گذشته را نداشتم.
اما بدترین بخش ماجرا، ترسی بود که آرامآرام به وجودم راه پیدا کرد.
ترسی بینام.
ترسی که شبها کنار تختم مینشست و اجازه نمیداد بخوابم.
تا اینکه آن شب فرا رسید.
شبی که هنوز هم جزئیاتش را به روشنی به خاطر دارم.
حدود ساعت سه بامداد بود. پس از ساعتها بیخوابی، برای لحظهای کوتاه خوابم برد. ناگهان احساس کردم سایهای تاریک و سنگین بر من هجوم آورده است. گویی موجودی ناشناس گلوی مرا محکم گرفته بود و میخواست وارد وجودم شود.
میخواستم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویم خارج نمیشد.
میخواستم حرکت کنم، اما بدنم فرمان نمیبرد.
میخواستم چشمانم را باز کنم، اما انگار نیرویی نامرئی مرا در جایی میان خواب و بیداری زندانی کرده بود.
احساس خفگی میکردم.
احساس میکردم در حال جان دادن هستم.
با تمام نیرویی که در وجودم باقی مانده بود، زیر لب «بسمالله» گفتم.
در همان لحظه احساس کردم آن سایه عقب نشست و با سرعتی عجیب از اتاق خارج شد.
چشمهایم باز شد و من با وحشت فریاد کشیدم.
فریادی که همهٔ اعضای خانواده را از خواب بیدار کرد.
مادرم هراسان خود را به من رساند. وقتی او را دیدم، خودم را در آغوشش انداختم و بیاختیار گریه کردم. آنقدر گریه کردم که توان حرف زدن نداشتم. مادرم مدام میپرسید چه اتفاقی افتاده است، اما من فقط میگریستم.
تمام خانه بیدار شده بود.
هر کسی چیزی میگفت.
برخی پیشنهاد میکردند مرا نزد داکتر ببرند.
برخی دیگر سکوت کرده بودند.
من اما فقط به مادرم چسبیده بودم و از ترس میلرزیدم.
آن شب تا صبح در آغوش مادرم ماندم و صرف میگفتم: «ترسیدم، مادر میترسم! شخصی به گوشم حرف میزند و بالای من میخندد.»
وقتی این حرفها را گفتم، مادرم درک کرده بود قضیه چیست! و برادرم میگفت روان من آسیب دیده، دچار انزوای فکری شدهام و باید مرا نزد داکتر روانشناس ببرند.
صبح روز بعد، با چشمانی سرخ و متورم، همراه مادرم نزد یکی از دوستانش رفتیم. مادرم به درک قضیه رسیده بود؛ ماجرای ترس شب را یکییکی برای دوستش قصه کرد و او هم پس از شنیدن ماجرا، پیشنهاد کرد مرا نزد مردی ببرند که به گفتهٔ مردم، جادو و طلسم را باطل میکند. البته این را هم گفت شخصی که جادو شود چنین حالتی بالایش میآید و بعضی حرفهای دیگر که گویا جنیات هم موجوداتی هستند که گاهی به انسانها آسیب میرسانند.
و بالاخره به سمت آن خانه در حرکت شدیم تا قضیه را بیشتر بدانیم. من در آن لحظه حس خوبی نداشتم، حالم قابل تعریف نبود؛ بدنی خسته و روحی متلاشیشده.
چند ساعت بعد در خانهای بزرگ با حیاطی پر از گل نشسته بودم. اما اتاقی که مرا به آن بردند تاریک، کهنه و هراسآور بود. بوی دود در فضا پیچیده بود و سکوت سنگینی بر آنجا حاکم بود.
دقایقی بعد مردی سالخورده با ریشی سفید وارد شد. پس از شنیدن ماجرا، شروع به خواندن دعاها و آیاتی از قرآن کرد. فضای اتاق هر لحظه برایم سنگینتر میشد.
در میان خواندن دعاها ناگهان احساس کردم تمام توان از بدنم بیرون میرود. دستهایم سرد شد. سرم گیج رفت و نفس کشیدن برایم دشوار شد.
در همان حال، حاجیصاحب با لحنی جدی گفت:
«جنها حاضر شدهاند.»
صدای او را میشنیدم، اما گویی از فاصلهای بسیار دور به گوشم میرسید.
سپس رو به مادرم کرد و گفت:
«این دختر برای ازدواج جادو شده است. این کار را یکی از نزدیکانتان انجام داده تا او را به ازدواجی راضی کند که خودش نمیخواهد.»
احساس کردم زمین زیر پایم خالی شد. چند لحظه بعد از حال رفتم.
وقتی به هوش آمدم، شنیدم که او از مادرم پول میخواهد تا جادوی مرا باطل کند و وعده میدهد که اگر چند روز دیگر نیز مراجعه کنیم، مشکل به طور کامل برطرف خواهد شد.
هنوز جملهاش تمام نشده بود که اشک از چشمان مادرم جاری شد.
من اما در بهت فرو رفته بودم.
ترس تمام وجودم را گرفته بود.
نمیدانستم باید حرفهای او را باور کنم یا نه، اما آنقدر ضعیف شده بودم که حتی توان فکر کردن نداشتم.
دعاها ادامه پیدا کرد و من میان ترس، گریه و ضعف جسمی گم شده بودم.
پس از مدتی از آن خانه بیرون آمدیم.
اما آنچه در مسیر بازگشت شنیدم، از تمام حرفهای مربوط به جن و جادو دردناکتر بود.
در راه خانه، مادرم و خالهام بارها نام پسر مامایم را به میان آوردند. آنها تحت تأثیر حرفهای ملا قرار گرفته بودند و تلاش میکردند مرا قانع کنند که شاید تمام این اتفاقات به دلیل مخالفت من با آن ازدواج بوده است.
من در حالی که تمام بدنم درد میکرد و اشک از چشمانم جاری بود، به مادرم گفتم:
«مادر، من یک آرزو دارم… آرزوی من تحصیل است، نه شوهر.»
این جمله را با تمام وجود گفتم.
زیرا حقیقت این بود که آن روزها چیزی بیش از ترس جادو مرا آزار میداد.
من شاهد نابودی رؤیاهایم بودم.
وقتی به خانه رسیدیم، وضعیت من بهتر نشد. روزها میگذشت و من هر لحظه بیشتر در ترس فرو میرفتم. شبها خواب نداشتم و اگر هم خوابم میبرد، کابوسها رهایم نمیکردند.
تمام ذهنم پر شده بود از داستان جنها، طلسمها و جادوهایی که از اطرافیان میشنیدم.
شانههایم سنگین شده بود.
نه از حضور جنها، بلکه از بار زندگی.
از بار محرومیت.
از بار دختر بودن در روزگاری که بسیاری از آرزوهای دختران پیش از آنکه متولد شوند، دفن میشوند.
نزدیک به یک ماه در میان ترس، بیخوابی، گریه و اضطراب زندگی کردم.
اما دردناکترین بخش ماجرا این بود که هیچکس از من نمیپرسید چه چیزی واقعاً مرا شکسته است.
همه از جادو حرف میزدند.
هیچکس از دانشگاهی که از من گرفته شده بود حرف نمیزد.
همه از جن سخن میگفتند.
هیچکس از رؤیاهایی که هر روز در وجودم میمردند نمیپرسید.
امروز وقتی به آن روزها نگاه میکنم، میبینم آنچه مرا تا مرز فروپاشی برد، فقط آن شب هراسناک نبود.
آنچه مرا شکست، سالها محرومیت، تنهایی، ناامیدی و از دست دادن حق انتخاب بود.
داستان من داستان جادو نیست.
داستان دختری است که میخواست درس بخواند اما راههای رسیدن به آرزوهایش یکی پس از دیگری بسته شدند.
داستان دختری که در میان ترس، اشک و فشارهای اجتماعی تلاش کرد رؤیای خود را زنده نگه دارد.
و شاید تلخترین حقیقت زندگی همین باشد؛ اینکه گاهی آنچه مردم جادو مینامند، در واقع زخم عمیقی است که محرومیت و ناامیدی بر روح انسان میگذارد.

