Ph 13

Woman Profile
حسنا شریفی
نویسنده

تابستان سال ۱۴۰۴

دوشنبه از آن روز‌هایی بود که گرما از چهل درجه گذشته بود. اما مسئله  فقط گرما نبود؛ انگار چیزی در هوا از تعادل خارج شده بود. آفتاب به زمین نمی‌تابید، به آن فشار می‌آورد؛ مانند نیرویی نامرئی که آرام‌آرام همه‌چیز را به‌سوی فرسوده‌گی می‌کشاند. هوا طوری داغ بود که انگار آتش از زمین و آسمان می‌بارد.

در سمرقندیان بودیم؛ ولسوالی‌ای در بلخ که به‌خاطر آب فراوان و درختان چنارش شناخته می‌شود. کنار نهر، چنارهای کهنسال با شاخه‌های گسترده، سر به آسمان کشیده بودند. همیشه فکر کرده‌ام چنار بوی مخصوص خودش را دارد. گاهی پیش از آن‌که دیده شود، بویش را حس می‌کنم. برگ‌هایش در تابستان زیر غبار پنهان می‌شوند، اما کافی است آبی بر آن‌ها پاشیده شود تا دوباره به نشاط زنده‌گی و بهاری برگردند. وقتی آن همه چنار دیدم، با خود گفتم باید اسم این‌‌جا را چنارستان می‌گذاشتند.  

موتر را کنار جاده متوقف کرده و منتظر بودیم. از پشت شیشه به اطراف نگاه می‌کردم؛ به خانه‌ای که تنها یک اتاق بر فراز دروازه‌اش ساخته شده بود، به خشت‌هایی که کنار جاده چیده شده بودند و با خود گفتم: «خوب است که کسی به این خشت‌ها کاری ندارد و دل صاحبش جمع است، و یا اصلاً فراموش شده و در این گوشه رها شده است.»

و نگاهم غرق بود به خانه‌های کاه‌گِلی کمی دورتر، با گنبدهای کوچک و بزرگ‌شان. گرما آدم را به فکرهای عجیبی می‌برد؛ به چیزهایی که شاید در روزهای عادی از کنارشان بی‌تفاوت عبور می‌کردم. اما گاهی چند دقیقه توقف با وجود آن گرما، در گوشه‌ای از مکانی و در میان مردم، آدم را به تعمق وا می‌دارد.

مردم در رفت‌وآمد بودند؛ هر کس سرگرم کاری و هر کس در اندیشه‌ای غرق بود که امکان داشت به گرفتاری‌های روزگارش مربوط باشد. لااقل من این‌طور فکر می‌کردم. چون زنده‌گی از بیرون طوری به‌نظر می‌رسد که با یک چرخه‌ای از تکرار در گذر است و نمی‌دانستم که از درون، برای انسان‌ها چگونه می‌گذرد و شاید متفاوت باشد.

شیریخ‌‌فروش‌ها شیریخ آماده می‌کردند و کارمندان‌شان در کنار جاده برای پذیرایی ایستاده بودند، آب‌‌فروش‌ها به سرد نگه‌داشتن آب‌های‌شان مشغول بودند و رهگذران از سایه‌های جاده، از کنار دیوارها عبور می‌کردند. همه در یک ریتم آرام و بی‌صدا در حرکت بودند؛ انگار آفتاب فقط سطح جهان را روشن کرده بود، نه عمق آن را.

زنان با کودکان‌شان از حاشیهٔ جاده می‌گذشتند. با لباس‌های سیاهی که برتن داشتند، در زیرِ سوز خورشید، سنگین‌ به‌نظر می‌رسیدند. خسته‌گی را می‌شد در گام‌های آهسته و شانه‌های افتاده‌شان دید. گویی بدن هم زیر بار تکرار روز‌ها تسلیم می‌شود.

مردم را با دقت نگاه می‌کردم؛ می‌دیدم که چگونه در هیاهوی زنده‌گی سرگردان‌ بودند و سرنوشتی را که برای‌شان رقم خورده بود پذیرفته‌ بودند؛ انگار خود را ناگزیر به جریان زنده‌گی سپرده بودند، بی‌آن‌که بدانند این جریان آن‌ها را به کجاها خواهد برد. هر چهره‌ای که می‌دیدم، داستانی از اجبار و تحمل در خود داشت. انگار همه آموخته بودند چگونه درد را در سکوت حمل کنند. به فکرم افتاد که شاید این یک مشاهدهٔ بیرونی از دید من باشد و بی‌خبر از دنیای درون مردمان باشم که چه رازی در درون خود پنهان دارند.

با خود اندیشیدم که ما ناچار هستیم این روزهای تیره را در روشنای روز تماشا کنیم؛ با دل‌هایی خسته، ناامید و پریشان. در گودالی از درمانده‌گی گرفتار شده‌ایم و در انتظار معجزه‌ای هستیم که شاید روزی زنده‌گی را دوباره شبیه زنده‌گی کند؛ روزی که چشم‌های‌مان بار دیگر رنگ‌های روشن خوشبختی را ببینند.

گرما به همه‌چیز چنگ انداخته بود؛ به آدم‌ها، به درختان، به پرنده‌هایی که بی‌صدا در سایه‌ها پناه می‌گرفتند. در همان هنگام که غرق افکارم بودم، پسرکی از راه رسید. غلتکی را با خود می‌کشید. ابتدا گمان کردم که خواهد گذشت، اما کنار جوی آب نشست. غلتک را بر زمین گذاشت و مدتی همان‌جا ماند. نگاهش کردم. با خود فکر کردم این کودک در چنین گرمایی کجا می‌رود؟ غلتک را برای چه با خود حمل می‌کند؟ قرار است چه چیزی را جابه‌جا کند که از توان دستانش بیرون است؟

از همان فاصله هم خسته‌گی را می‌شد در چهره‌اش دید. موهایش به رنگ زرد می‌مانست. پاهایش ناتوان به‌نظر می‌رسیدند؛ انگار راه درازی را پیموده بود. با این همه، چیزی در وجودش بود که برایم جالب توجه بود؛ نوعی شجاعتِ بی‌ادعا و خسته‌گی پنهانش.

تماشایش خوشایند بود؛ گویی پرتره‌ای را نگاه می‌کنم. از او عکسی گرفتم. بعد با خود اندیشیدم که نکند این کار شبیه دزدی باشد؛ دزدیدن لحظه‌ای از زنده‌گی کسی که شاید دوست ندارد در گوشه‌ای از جمع خاطرات یک غریبه‌ قرار بگیرد. اما او متوجه شد و بی‌تفاوت نگاهش را سمت دیگری برگرداند و خیال من نیز راحت شد.

وقتی به تصویر نگاه کردم، لبخند زدم. عکس زیبایی بود؛ نه به‌خاطر کاری که کردم، بلکه به‌خاطر خود او. کودکی خسته در میانه‌ای تابستان.

هنگام بازگشت، خورشید در غرب فرو می‌رفت و بخشی از آسمان را به رنگ سرخ درآورده بود. هر چه بیشتر از سمرقندیان دور و به خانه نزدیک‌تر می‌شدیم، آن پسرک بیشتر به‌یادم می‌آمد؛ چهره‌اش، سکوتش و غلتکی که نمی‌دانستم چرا با خود حمل می‌کرد. و با خود می‌اندیشیدم؛ اسم او چی بوده می‌توانست؟

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *