- زلفا (رمان)
- سیامک هروی
- چاپ نخست، انتشارات امیری خزان، ۱۴۰۳
- ۲۸۶ صفحه

از آنجایی که «زلفا» جدیدترین رُمان «سیامک هروی» است، بدون شک زیباتر و متفاوتتر از دیگر آثار او میباشد؛ چون در مقایسه با «سرزمین جمیله» و «در رکاب عشق»، فضای معنوی بیشتر را دربرمیگیرد. بعد ازخواندن «زلفا»، دریافتم که نویسنده باید بسیار خوانده و نوشته باشد تا بتواند چنین اثری خلق کند.
«زلفا» آمیزهای است از خیال، حقایق، اساطیر و افسانهها. پلی است برای وصلکردن گذشته به امروز. اما نباید خیال کرد اساطیر و افسانهها و این داستان از جهانِ دور از ما آمدهاند. باید گفت آنچه که سیامک هروی خلق میکند، زندهگیای رویایی و خودساخته نیست، گرچه در ظاهر چنین بهنظر میرسد. اسطورهها و خیالهایی که او خلق میکند، واقعیتهای ملموس انسانی و اجتماعی را در دل خود نهفته دارند؛ واقعیتهایی که خواننده را از گذرگاههای تاریک تاریخ به زیر پوست جامعهای پرالتهاب میبرند. در صفحهٔ پنجاهوهشت آمده است: «برای کسانی که به افسانه باور دارند، اساطیر هیچگاه نمیمیرند. اساطیر تا جهان زنده باشد، زندهاند…»
محوریت داستان دربارهٔ زن نامیرایی است که مردم دهکده او را «نمیرک» مینامند. بسیاری از مردم «مالان» به این عقیده بودند که اگر خاله نمیرک شب چهارشنبهسوری بیاید و در «آذرکده»، وسط جنگل، آتش بیفروزد، آن سال، سال پربرکت و پرحاصلی میشود و اگر جنگل، در چهارشنبهسوری مثل خیلی از سالها، سوتوکور باشد، بیشوروحال باشد و از او خبری نباشد، آن سال، سال بیبرکت و پرآفتی است.
خاله نمیرک قرنها پیش، از «سندو» به «ارینوس» میآید و در مالان مسکنگزین میشود. خاله نمیرک که تمام داستان از او سرچشمه میگیرد، در سینهاش خنجری جادویی غلافشده دارد که اگر بیرون شود، «ایلهای خونآشام»، دلوجگر تمام دختران جوان ماهرو را بیرون میکنند. «کَمَکها» در تلاشاند خنجر را آزاد کنند و «سیمرغها» در تلاشاند مانع کَمَکها شوند.
موضوع داستان دربارهٔ اسطورهها، واقعیتهای اجتماعی، توانمندی زنان، بقا و نابودی است. موضوع اصلی داستان، تلاش برای بقا و نابودی آن است. زشتی و زیبایی، یا تاریکی و روشنایی، دو نیروی متضاد در سراسر روایت، در جریاناند. در صحفهٔ شصتوچهار آمده است: «وقتی هستی، جهان هست و این جهان، پر از تقابل است و اگر تقابل نبود، شاید هستی نبود. یعنی اگر خوبی باشد، در برابرش بدی و اگر زیبایی باشد، در برابرش زشتی است. همانطور که در برابر روز، شب است و در مقابل سپیدی، سیاهی… پس تو هستی را تغییر نخواهی داد. تو باید هنر زیستن را یاد بگیری…»
صحنههای داستان به تاریخ، اسطوره، فضای اجتماعی هرات، عشق، بقا و نابودی، میپردازد. شخصیتپردازی داستان، اسطورهای و چندلایه است؛ به گونهای که شخصیتهای قرنها پیش را به امروز میآورد. هر شخصیت، نماد خاص خود را دارد. اسطورهها در داستان، نماد شاعران، پهلوانان، حکیمان، عارفان و… هستند؛ مانند: «ابوالقاسم»، «ماخ»، «جغتایی»، «فردوسی» و… بارها از «رستم و سهراب»، «کاوه»، «بیژن»، «اسفندیار»، «افراسیاب»، «ایرج»، «تور»، «سلم»، «فریدون»، «رودابه»، «سودابه»، «تهمینه»، «نادیا»، «شهرناز»، «کتایون» و «منیژه»، یاد میشود. در جایی از کتاب آمده است: «تو اگر به اساطیر باور داشته باشی، زندهگیات آسانتر خواهد شد. تو خواهی توانست کارهای بیشتری انجام بدهی.»
مرکزیترین شخصیتها در داستان، زنان هستند. اگر شما نوشتههای سیامک هروی را خوانده باشید؛ پس میدانید که در نثر او جایگاه زن در حاشیه نیست، بلکه زنان و مسائل مربوط به آنان در مرکزیت قرار دارند. برخلاف بسیاری از نویسندهگان افغانستان، شخصیت زن را از زوایای پنهان و پستوها روایت نمیکند، بلکه برای زنان، نقشهای اصلی و قوی خلق میکند؛ چیزی که در ادبیات افغانستان کمتر دیده میشود. «زلفا» و «سورا» بهعنوان شخصیتهای مرکزی شناخته میشوند. سورا، «خاله نمیرک»، نماد گذشتهٔ هرات و زلفا، نمایندهٔ امروز هرات است.
«نورا»، شخصیتی دیگر که در داستان نقش عمیقی دارد، در اواخر داستان مشخص میشود. نورا همان «همای سعادت» است که همه آرزوی سایهاش را دارند. نویسنده با این شخصیت مرموز، ظاهر و سطحی فکرکردنمان را نقد میکند. در حالی که همه از زلفا میخواستند برای سعادتشان دعا کند، اما از همای سعادت روی میگرداندند. در صفحهٔ دوصدوبیستونه آمده است: «چه روزگاری است که به همای سعادت، بدبختک میگویند و به او سنگ میزنند. مگر همه در آرزوی این نیستند که سایهٔ هما بر سرشان بیفتد؟ مگر همه از بدبختی، درد و رنج، شاکی نیستند؟ من کیام که دامنم را برای نجات از بدبختی میگیرند و میگویند دست رحمتی بکش و برای خوشبختیشان دعا کنم؟ این چه زمانهای است که همای سعادت مجبور است خودش را از ترس مردم پنهان کند و در خفا زندهگی کند؟»
در «زلفا»، «سیمرغ» و «ققنوس» حضور برجستهای دارند. اینها، موجودات افسانهای هستند که ریشه در فرهنگ و ادبیات فارسی دارند. سیمرغ و ققنوس، نماد زیبایی و دانایی شناخته میشوند. آنها در برابر موجودات اهریمنی مانند کَمَکها قرار میگیرند و بهنوعی، نمایانگر تقابل خیر و شر هستند.
«ایرتا» و «تاژ»، دو سیمرغ محافظاند. «گرشا»، پادشاه «آرشکوه»، همان ققنوس است؛ نماد دوباره زندهشدن از خاکسترهای مرده که هزار سال عمر میکند و بار دیگر قویتر و داناتر متولد میشود.
نویسنده با خلاقیت تمام، با چنین شخصیتپردازیای، دنیای داستان را از حالت عادی بیرون کشیده و داستان را به یک رمان چندلایه تبدیل کرده است. داستان، گاهی سوررئالیستی و گاهی رئالیستی است، اما میتوان گفت سبک کلی داستان، رئالیسم جادویی است.
زبان داستان با لحن توصیفی و نمایشی، شاعرانه و در عین حال نزدیک به زبان عامیانه است. زبان داستان، آکنده از کلمات محلی است. کلماتی مانند: چاخان، عورتینه، لندک، تبریک و… در آغاز ممکن است خواننده را کمی گیج کند، اما در ادامه، باعث غنیترشدن نثر داستان میگردد.
داستان با زاویهٔ دید سومشخص و گاه دید اولشخص و دانایکل روایت میشود. زمان در «زلفا» از گذشته به حال و از حال به گذشته در جریان است. خاله نمیرک، نماد گذشته و زلفا، نماد حال است. مکان، مالان هرات است. مکان داستان با فضای افسانهای و اسطورهای داستان شباهت نزدیک دارد و بیشتر داستان در مکانهای تاریخی هرات میگذرد که زمان و مکان داستان را به هم وصل میسازند؛ مانند: پل مالان، خواجه غلتان، تخت صفر، زیارتگاه خواجه عبدالله انصاری، قلعه اختیارالدین، کوه دوندر و کوه دوشاخ و… این روایتهای تاریخی به صحنههای افسانهای و شناخت جامعه هرات کمک میکنند.
«زلفا»، تاریخ و فرهنگ است. زلفا یک سفرهٔ گرم از غذاهای هراتی مانند: کیچری، غلورتروش، پتیماش، اشکنه، قروتی و… است. «زلفا»، بهقول خود نویسنده، خواندن دارد. «زلفا» را باید خواند.
در کل، «زلفا» رمانی خیلی خوب است. با اینکه خواننده را درگیر اندیشه و احساساتش میکند، اما خواننده، از دنیای فانتزی داستان لذت میبرد. این کتاب را به همهٔ عاشقان ادبیات پیشنهاد میکنم.
زلفا منم، زلفا تویی، زلفا ماییم.


دیدگاه وجود ندارد